سلام به همه دوستای گل و ماهم . خوبین ؟ با درسا چه کار می کنین ؟ ![]()
منم خوبم ، یه نفسی میاد و میره !
چه خبرا ؟ خوش می گذره با این همه امتحان و درس و مشق ؟
منم می گذرونم دیگه . ایشاءالله هر جا هستین خوب و خوش و سلامت باشین .![]()
خب اول از همه ممنون از دوستای گلم که اومدن و نظر دادن .
خیلی خیلی متشکرم که جواب منو دادین .
اول می خوام از کسایی که تولدمو بهم تبریک گفتن تشکر کنم . الهی همه تون هزار سال زندگی کنین و به هر چی که می خوایین برسین . ![]()
بچه ها یه موضوع جالب . ![]()
توی نظراتم دو تا نیلوفر هست !
من با نیلوفر ( هونی ) علاوه بر اینکه هم اسمیم ، درست توی 1371 و ماه ابان و دقیقا یه روز به دنیا اومدیم . ![]()
فقط فرقمون اینه که من بعد از ظهر به دنیا اومدم . اون شب ! ![]()
پس نیلوفر جونم ( هونی ) تولد تو هم مبارک گلم و از خدا برات ارزوی موفقیت می خوام و امیدوارم به هر چی می خوای برسی .![]()
حالا به اون یکی نیلوفر می رسیم که خیلی خیلی خیلی برام عزیزه .
تولد تو هم مبارک گلم . همون طور که توی نظرات وبت گفتم خیلی دیر تولدتو بهت تبریک گفتم و واقعا شرمنده. ![]()
باز هم تولدتو تبریک میگم و روی ماهتو 1000 بار می بوسم . ![]()
راستی نیلو ، من خانم 15 ساله نیستم ، ![]()
هر دوی ما 15 رو تموم کردیم رفتیم توی 16 سال ! ![]()
حالا می خوام یه چیزی هم به ژوان جونم بگم . ![]()
ژوان عزیز خب هر کسی یه نحوه ی نوشتنی داره ! من هم عادتم اینه که اول توی دفترم بنویسم و بعد از صد بار عوض کردنش ، بیام و توی کام وارد کنم و بعد اپ کنم . مسلما همه ی اینا زیاد وقت می بره .
نحوه ی نوشتن تو هم خب اونجوریه دیگه ، مشکلی نیست . هر کسی یه عقیده و یه نظری داره .
آلیسا جون و ربه کای عزیز می خواستم بگم دبیرستان سخت نیست ، فقط درسا خیلی خیلی سنگینن ! همین .
از بقیه ی بچه های گل دیگه مثل : هدیه جون و فاطمه خانم و طناز گل و دو تا مهساهای عزیز و مهرنوش و مهسان گل هم خیلی خیلی ممنون که به وبم سر زدین و جواب حرفای منو دادین .![]()
*******************
خب بچه ها این اپ شاید اپ اخر باشه البته تا تابستون ! شاید .
یعنی ممکنه اگر وقت داشته باشم بهتون سر بزنم و یه آپی بکنم .
دلم برای تک تکتون تنگ میشههههههههههههههههه . ![]()
![]()





![]()
![]()
![]()
![]()
سلام به همه ی دوستای گلم . حالتون چطوره ؟ چه کارا می کنین ؟
منم خوبم ، سرم خیلی با این درسا شلوغههه ! درس می خونین دیگه ؟!
وای گفتم درسسس ! چقدر درسا زیاد شدننن ... ! هر روز نه یه امتحان بلکه 2 یا 3 تا !!! همه ی زنگ ها امتحان می گیرن !
بعد این یه ماهی که نبودم بالاخره تونستم یه وقت کوچیکی پیدا کنم تا بیام و یه آپی بکنم و حرفامو براتون بزنم و هم یه سری به نت بزنم .
آپ امروز با اپ های قبلی فرق داره . چون این اپ داستان ندارم و اومدم تا حرفایی که از شروع مدرسه تو دلمه بهتون بگم ! اول از همه از نظرای قشنگتون ممنونم .
راستش ، نمی دونم چه جوری شروع کنم و یا از کجا باید بگم ! قبل این اپ توی این روزا کلی فکر کردم و بالاخره اینقدر این پا و اون پا کردم تا تونستم بیام .
همونطور که همه ی شماها می دونین درسای دبیرستان فوق العاده سنگینن و برای یه دانش آموز سوم راهنمایی که تازه میاد و وارد دبیرستان میشه ، درسای دبیرستان یه جورایی نه که سخت باشن ولی سنگینن .
درسام خیلی خیلی خیلی زیاد شدن و خیلی سختن ! همه ی معلما هر روز می خوان امتحان بگیرن ! و این بین ما بیچاره هایی که تازه اولیم !
امسال در کل مهمه و برای تعیین رشته ی سال دوم هر نمره که الان می گیری اهمیت داره . سال دوم هم که تعیین کننده ی سرنوشتته .
من تقریبا هر روز کلاس دارم ! فقط جمعه خونه م که اونم با درسایی که شنبه داریم وقتی نمی مونه برای رسیدن به کارهای دیگه ... مثل نوشتن داستان !
توی این شلوغ پلوغی که من نمی فهمم حتی روزا چه جوری دارن می گذرن مسئولیت مهمی به عهده ی منه !
مقصود از مسئولیت همین داستانه .
هر روز ساعت 1 از مدرسه بر می گردم و هر روز خدا ساعت 3 کلاسام شروع میشن ! همه ی روزا وقتم پره و وقتی هم که از کلاس بر می گردم دیگه وقتی ندارم که بشینم پای دفترم و داستان! تا 12 شب درسای روز بعد رو می خونم و بعدم می خوابم، از اونورم صبح ساعت 6 پا میشم ! روز از نو ، روزی از نو !
توی این وضعیت یه سوال از شما دارم . اینکه موافقین داستان بمونه برای تابستون ؟!
تا هفته ی دیگه وقت دارین که همگی نظراتونو عنوان کنین و من بیام و نظراتو بخونم و ببینم که چیکار باید بکنم !
اما اینو بدونین نوشتن داستان توی چنین موقعیتی برابره با لطمه خوردن به درسا و نرسیدن به اون چیزی که می خوام و .... !
اگر موافق باشین که خیلی عالیه و اگر هم نبودین با هم صحبت می کنیم تا ببینیم چی میشه .
خیلی دوستون دارم ،
قربون همگی ،
منتظر نظرای قشنگتون هستم ،
تا هفته ی بعد خدانگهدار .
سلامممممممممممممم ! ![]()
خوبین ؟
خوشین ؟
سلامتین ؟!
چه خبراااااااااااااااااا ؟؟؟؟؟
تابستون تموم شددااا !!! ![]()
اصلا این تابستون به من یکی خوش نگذشت !
به شما چطور ؟
چه کارا می کنین آخر تابستونی ؟! ![]()
منم خوبم ... یعنی بد نیستم ! می گذرونم !
راستییییییی ... ماه رمضونتون مبارک . روزه هاتونم قبول ! ![]()
طبق معمول اول از همه از نظرای قشنگتون ممنونم که مثل همیشه از من حمایت می کنین !![]()
![]()
اول از همه می خوام به هدیه جونم یه چیزی بگم !
هدیهههههههههههههههه تولدت مبارکککک !![]()
![]()
![]()

می دونم ازت دورم و نمی تونم برات کادو بخرم و روی ماهتو ببوسم ولی باید بگم خیلییییییی خیلی خیلییییییی دوست دارم !![]()
از همون اول با من بودی و همراهیم کردی ! ![]()
این گل ها رو به تو تقدیم می کنم که خیلی دوستتتت دارممممممم و باز هم تولدتو تبریک میگممم ! ![]()
![]()

ایشاءالله سالیان سال زنده باشی و به هر چی که می خوای برسی ! ![]()
راستی یه چیزی هم باید بهت بگم ! هدی خیلیی خیلی خیلیییییی خوشگلی ! ![]()
سارا (ب) عزیز اگه آپ های منو به دقت بخونی متوجه میشی من هر بار از نظرای قشنگ بچه ها تشکر می کنم!
اصلا این وظیفمه ! چون من هر چی دارم از شماها دارم ! ![]()
و حالا جواب به دو عزیزی که مثل اینکه از داستان انتقاداتی داشتن !
اولش باید به درسا و رویای عزیز بگم که ... چرا ناراحت بشم ؟! داستانه دیگه !!! هم نظر میدین هم انتقاد ! ![]()
در جواب به شما دو تا گل می خوام بگم که به نظر شماها چه چیز های توی داستان اضافی هست و نباید اینا نوشته بشه !!؟؟
چون من واقعا نمیدونم چه چیزی نباید نوشته می شد که حالا میگین .... ؟! اگر لطف کنین و اینو بگین واقعا ممنون میشم و حتما حتما جواب هاتونو در آپ بعد میدم !![]()
و حالا ژوان جون !
خوبی عزیزم ؟
به خدا منو ببخش نتونستم بیام وبت !
تورو خدا شرمنده ! ولی حتما میام ! ![]()
گلم اگه می خوای داستان سوگندو بخونی .... اون دو تا وب توی پیوندهام هست !
داستان اول و داستان دوم که بازسازی همون داستان اول بود !
خب بچه ها دیگه چه کارا می کنین ؟! ![]()
یه هفته قبل اینقدر هوا اینجا افتضاح بود که نگو و نپرس !!! ![]()
انگار وسط مرداده ! گرم گرم !
ولی پریشب یه بارونی اومد که عین سیل بود !
الانم نم نم داره بارون میاد ! ![]()
راستییییییی من اینبار یه عکسی از دریای انزلی گرفتم که براتون بزارم !![]()
اون بار گفته بودما رفتم لب ساحل ... هوا ابری بود چقدر دریا قشنگ بود !!! همون موقع با موبایل این عکسو گرفتم ولی چندان کیفیت نداره ! ولی فوق العاده قشنگه !
اینم از لینک عکس !
حتما نظرتونو راجع بهش بگین !
حالا یه چیز دیگه ............... !!!
راستی بچه ها خواهشا برین به سایت تپش و به کامران و هومن عزیز رای بدین ! چون واقعا لیاقت دارن همیشه و همه جا اول باشن ! ![]()
خب حالا میریم سراغ شعرا و عکسا
که امیدوارم خوشتون بیاد ![]()
****************

آيا اين تقدير منه
تا روزها تو جاده ی دلتنگي بنشينم و
افسوس دوري تورو بخورم !!!؟
درختای جاده زندگيم در حال خشك شدن هستن !
افسوس كه تو دیگه كنارم نيستي
افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي رو رقم زده .
افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر میشی
گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما....
اما خوشبختي من در با تو بودن بود
افسوس كه خوشي ها تموم شد
افسوس كه باهم بودن ها تموم شد
اما اگر تو بدون من خوشبختي
دوري رو تحمل مي كنم
من و تو دو خط موازي بوديم كه هرگز نقاشي پيدا نشد
تا دو سر ما رو عاشقونه به هم برسونه
و تا آخر اين دنيا موازي خواهيم موند
لعنت به اين دنيا !

همدم شبهاي دلتنگي من ....
امشب مهمون كدوم آسمون بودي ؟ هم صحبت كدوم ستاره ؟
همدرد كدوم مهتاب ؟
یادت هست ؟
شبهاي پريشونیمو با تو قسمت کردم ...
ستاره هامو بغل بغل به آسمون چشماي تو
تعارف می كردم !
سياه چالاي دلتنگيام رو لبخندهات پرمی كرد !
براي گذري هر چند کوچولو به آسمون نگاهم برگرد .....
ببين چه جوری ماه ذهنم
تو سياره خاطرات مي گرده و آروم اشك مي ريزه !
بغض هامم جواب نگفته های فشرده گلوم رو نمی دن ... .
تو نيستي و من ، شبگرد تنها نشین خلوت غم شدم ... .

وای خدا این دوتارو نگاه کننننننن !!! ![]()
اگه گفتین کی هستن این دوتا ؟! ![]()
چطوری رفتنتو باوركنم در حالي كه عشقت هنوز تو قلبم جاریه !
چطوری نبودنتو قبول كنم در حالي كه تورو هر لحظه كنار خودم مي بينم!
چطوری قبول كنم كه ديگه منو دوست نداري در حالي كه دوستت دارم گفتن هات لحظه به لحظه
تو گوشم زمزمه ميشه !
چطوری تورو پيش خودم حس نكنم در حالي كه گرمي دستت وجودمو در بر گرفته!
نوازش موهايم با دستای مهربونت چه آرامشي به من مي داد !
من با تو توی آسمونها بودم !
هرگز اينو كه روزي بري قبول نداشتم!
چه بي رحمانه تورو از من گرفتن!
حتي نذاشتن كه به تو بگم كه چقدر دوستت دارم!
دلم از اين مي سوزه كه حتي براي يك بار هم به تو نگفتم كه چشمات، نگات آرامشي به من
میده که هرگز اونو تجربه نكرده بودم!
شايد ... شايد اگه اينها رو به تو مي گفتم تو با اون همه مهربوني كه داشتي پيش من مي موندي!
تو تلاشي براي رفتن نداشتي تو دلت مي خواست كه بموني ولي تقدير بود كه تو بري و منو
با اين عشقي كه تو تمام وجودم از تو به يادگار مونده تنها بذاري!
رفتي ... نميگم كه چرا رفتي .... چون مي دونم كه چاره اي جز رفتن نداشتي !
میایی ... نميگم كه بيايي !
چون ...
هميشه الگويي بودي برام !
كارهات ... رفتارت .... مهربوني هات ..... گذشتت .... خوبي هات ... !
تو بهترين و كامل ترين هستي !
دوستت دارم !

اگه مي دونستي قطره بارون وقت دور شدن از ابرا چه حسي داره،
می دونستی يه بندر وقت رفتن كشتيها چقدر تنها ميشه .... اگه
.... كشيدن پرندهها چه غمگين میشه اگه مي دونستي درخت كاج وقت پر
.... اگه مي دونستي رفتنت چه آتيشي به جونم كشيد
اون وقت اینقدر راحت نمی گفتی خداحافظ !

تقديم به کسانی که بی هیچ جرمی آهسته تر از ياس به خواب رفته اند ...
امشب باران به ميهمانی چشمانم آمده ...
خسته ام خسته از همه کس و همه چيز حتی از نفس کشيدن...
امروز عقربه های ساعت حادثه را برايم به تصوير کشيدند ...
اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگی را با آه سردی می نوازم!
کاش می دونستی دلم در حسرت دوباره دیدنت تو سینه می سوزه ....
کاش می دونستی شمع آرزوهای منو باد جدایی تو خاموش کرد ....
کاش می دونستی جای تو برای همیشه کنار تنهایی من خالیه .....
کاش می دونستی این دل بعد از تو دیگه ارزش نگه داشتن نداره ....
کاش قصه تنهایی منو از چشمای بی فروغم می خوندی ،
حالا چطوری به نبودن همیشگی ات عادت کنم؟!
دلم برايت تنگ مي شود ...
! نه هرشب نه هر روز
بلکه هر لحظه !
.. اين را عقربه هاي ساعت نيز مي دانند
خطوط دفترم نامت را از بر کرده اند..
! اگر روزي تو را ننويسم , دل آبي خودکارم برايت تنگ ميشود
بیشتر از این منتظرتون نمی زارم . این شما و این هم داستان ! ![]()
بعد اَز دَری وَری گفتن های من و نازنین نگار شروع می کنه به حرف زدن !
نگار : می خوام یه خاطره ای اَز فیلمبرداری هامو تعریف کنم ! فکر کنم 2 یا 3 سال قبل بود ...
قرار بود فیلمبرداری یکی اَز آهنگ های ملایم و غم اَنگیز .... اَنجام بدم به صورت یه فیلم !
به خاطر ریتم غمگین این آهنگ همه ی صحنه ها توی جاهای رمانتیکی گرفته می شد .... مثل دریا !
یادته که نهال ؟!
منم با نگار رفته بودم ! خیلی خوب این خاطره رو یادمه !!! اون موقع 18 سالم بود !
در جواب میگم: آره یادمه ! نگار : نهالم برده بودم !
صحنه ی آخر این ویدیو توی بیمارستان بود و جریان اَز این قرار بود که پسره تصادف کرده و داخل اُتاق عمل بود!
و دختره همه ش توی راهرو قدم می زنه و همه ی خاطره هاش با پسره یادش میاد ... و هی اَشک می ریزه ! همه ش به ساعت نگاه می کنه که سریع و تند می گذره !
خلاصه تمام حالت هایی که توی چنین موقعیتی به آدم دست میده رو باید صورت اون شخص نشون می داد !
بالاخره دکتر که اَز اُتاق میاد بیرون .... تند میره طرفش ! با چشمای گریون فقط به دکتر نگاه می کنه ! دکتر هم سرشو تکون میده با ناراحتی ... !!!
دختره هم نمی تونه خودشو کتنرل کنه و میره طرف در اُتاق عمل که روش علامت ورود ممنوع بود ... ! دکتر بر می گرده و سریع دستشو می گیره که مانع اَز ورود اون بشه ! ولی اینقدر دختره اِصرار می کنه که بالاخره دکتر راضی میشه دختره بتونه برای آخرین بار پسره رو ببینه ! می برنش سردخونه !
وقتی ملحفه رو اَز روی سر پسره می کشه پایین و چشمای پسره رو که هیچی اَزشون باقی نمونده بود می بینه با گریه اَز حال میره !
این تیکه رو کلا اَصلا دختره نمی تونست خوب حس بگیره !
حدود 10 بار این صحنه تکرار شد ! اَما هر بار بدتر اَز قبل !
یه بار دختره اَشکش در نمی اومد ... یه بار خیلی بی حس و غیر طبیعی بازی می کرد ! یه بار اَشکش در می اومد توی راهرو خوب بازی می کرد اَما توی سردخونه نه !!!
خلاصه آخر سر دیگه همه خسته شده بودیم ... می خواستیم اِدامه ی کارو برای روز بعد بزاریم که ... نهال گفت بمونید !
به دختره گفت بیا کنار و به بقیه گفت بزارین خودم یه بار این صحنه رو براتون بازی کنم !
اَولش من مخالفت کردم و گفتم یعنی چی ! چرا و واسه چی ! ولی آخر سر خود ... منو راضی کرد !
نهال اومد و شروع کرد !!!
فقط ... فقط یه بار توی 15 دقیقه بدون اینکه کسی بهش ایرادی بگیره همه ی تیکه هارو بدون اِشکال اِجرا کرد !!! فوق العاده بود ! یعنی خودم شُکه شده بودم ! اَصلا فکر نمی کردم نهال اینقدر عالی اَز عهده ی این کار بر بیاد !
اون صحنه که مثلا بالا سر جسد پسره بود ... واقعا قشنگ بود !
یه طوری که اَشک توی چشمای همه نشست !!!
تاثیرش تا حدی بود که خواننده اومد و اَز نهال تقاضا کرد که توی این ویدیو به عنوان مدل باشه و ... ما بیاییم اَز اَول فیلمبرداری کنیم و ... ! ولی خب نهال جواب رد داد ! اینم اَز خاطره ی نهال خانم بازیگر !
نازنین : بابا اِیول ! دوست بازیگر نداشتیم که اونم اَلان داریم !
آرین : چرا تقاضا رو قبول نکردی ؟! من جواب میدم : اَولا که اون جورایی که نگار میگه هم نبود! دوما مگه من بیکارم پیشنهاد اون یارو رو قبول می کردم ! بعدشم من زیاد اَز اینجور کارا خوشم نمیاد !!!
در این بین آرین میگه : خب رسیدیم ! اَلان باید کجا بریم ؟!
با نگاهی به اَطراف متوجه میشم به شهر رسیدیم ! فاصله ی بین پیست اِسکی و شهر با شوخی ها و صحبتامون گذشت !
نازنین در جواب آرین میگه: خونه ی ما ! آرین: همون جای قبلیه ؟
نازنین : آره !
من میگم: مگه آدرس یادته ؟!؟
آرین : اِسم خیابون یادمه اَما کوچه رو نه !
نازنین آدرس دقیق رو به آرین میده .
در این بین گوشی نگار به صدا در میاد و نگار سریع اَز توی کیفش گوشی رو در میاره و جواب میده !
من نگامو به آتنا می دوزم و میگم : اِمروز چطور بود ؟!
آتنا لبخندی می زنه و میگه: فکر کنم اَز تو خونه موندن بهتر بود !
من : معلومه که بهتره! توی خونه وقتی آدم بیکار باشه دیوونه میشه ... ! تازه اومدی اینجا ! یه چند مدت بگذره اینجور تفریح ها برات عادت میشه !
آتنا چیزی نمیگه و فقط بهم نگاه می کنه !
من دوباره رو به آتنا میگم : فعلا هیچ تصمیمی برای این تعطیلات نگرفتی ؟!؟
آتنا: نه!
نازنین به حرف در میاد و میگه : ما هر سال می رفتیم ویلای گلنوش اینا !
من : آره! خیلی جای قشنگیه.
آتنا: اِمسال چرا نرفتین ؟! نازنین: ویلارو فروختن!
اینبار آتنا همراه با لبخند چشمکی می زنه و رو به من میگه : تو چه هنرایی داری ! حیف که برادر ندارم واگرنه محال بود بزارم اَز دستم در بری !!!
می خندم و رو به نازنین میگم: می بینی ... !!! نمیای خواستگاریم !! دیگه اَز دست این خواستگارا خسته شدم که هر روز میان و صف می بندن دم خونه !
نازنین می خنده و رو به آتنا میگه : آخه من دوست پسر 10 .... 20 ساله شم !
در همین لحظه نگار صحبتش با موبایل تموم میشه و گوشی رو سر جای اَولش یعنی به داخل کیف بر می گردونه !
من به نگار میگم : کی بود زنگ زد ؟! نگار هم جواب میده : یکی اَز دوستام .
تو همین لحظه آرین ماشینو نگه می داره و میگه : رسیدیم !
با نگاهی به بیرون می فهمم که بله رسیدیم به خونه ی نازنین اینا !
نازی در ماشینو باز می کنه رو به ماها میگه : بفرمایید بالا! آرین میگه: می خوام مامان و باباتو ببینم ... ! نازی: باشه .
من هم رو به نگار میگم : پاشو من و تو هم بریم بیرون ... زشته اینجا بشینیم !
نازنین برای خدافظی رو به آتنا می کنه و میگه : آتنا جون من دیگه باید برم ..... اِمروز خیلی خوش گذشت ...! آتنا: به منم همینطور ! نازنین : پس فعلا خدافظ ! آتنا : به اُمید دیدار !
آرین هم سرشو به طرف آتنا بر گردونده و میگه : شرمنده یه لحظه برم . آتنا: نه خواهش می کنم .
آرین و نازنین اَز ماشین خارج میشن !
نگار در حالی که دستشو روی دستگیره ی در گذاشته رو به آتنا میگه : تو اینجا بمون تا ما برگردیم ! آتنا : باشه !
من و نگار هم اَز ماشین بیرون میاییم و به طرف آرین و نازنین که کنار در ورودی حیاط ایستادن و منتظر باز شدن در هستن میریم !
آرین که چشمش به خونه ست رو به نازنین میگه : خونه هیچ فرقی با قدیما نکرده !
فرصت نمیشه نازنین جوابی بده ... چون تو همین لحظه در خونه باز میشه !
اَول آرین میره تو و بعد نگار و بعد من و نازنین !
با ورود به حیاط چشمم به مانی و نیما می اُفته که طبق معمول مشغول کُشتی گرفتن روی سبزه ها هستن و اَز سر و کول هم بالا میرن !
آرین تا نگاش به این دو تا وروجک می اُفته اَز حرکت باز می ایسته و با تعجب رو به نازنین میگه : اینا دیگه کی هستن ؟!
من می خندم و میگم : مانی و نیما !
نگار: اِاِاِ !!! تو مگه اینارو ندیدی ؟!
نازنین کمی جلوتر میره و میگه : تو وقتی داشتی می رفتی اینا 2 سالشون بود ! یادت نمیاد !؟
آرین : خدایا !!! این دو تا همون کوچولو ها ... برادرات هستن!!! چقدر بزرگ شدن !
مانی و نیما تازه متوجه ی ورود ما میشن و وقتی منو می بینن بدو بدو میان طرفم و می پرن بغلم !
نیما : سلام خاله جون.
من: سلام عزیزم . مانی : سلام خاله جونم!
نازنین : سلام بچه ها ! مامان و بابا نیستن ؟!
آرین به من نزدیک تر میشه و رو به مانی و نیما میگه : سلام !
مانی و نیما هم که تازه اَز بغل من بیرون اومدن با تعجب به آرین نگاه می کنن !
نگار اَول به مانی و نیما سلام می کنه و بعد رو به آرین میگه: این دو تا وقتی نهالو می بینن دیگه ماهارو یادشون میره !
نازنین رو به نیما میگه : مامان و بابا که هستن ؟
نیما که حواس و نگاش به آرینه جوابی نمیده ... ! نازنین هم وقتی سکوت عجیب مانی و نیما رو می بینه میگه: یک عموی جدید براتون آوردم .
آرین لبخندی می زنه و خم میشه به طرفشون ... و میگه : به به چه آقا پسرهای گلی ... !
رو به این دو تا شیطون میگم : سلام نمیگین به عمو ... !
مانی و نیما مثل هر بچه ی دیگه ای که وقتی یه غریبه رو می بینن ساکت میشن و حرفی نمی زنن
در سکوت به آرین خیره شدن !
تو همین لحظه صدای مامان نازنین رو اَز در ورودی خونه می شنوم .
نگام به طرف در میره ... !
بقیه هم مثل من به طرف صدا بر می گردن .
خاله مرجان ( مامان نازنین) وقتی ماهارو می بینه به طرفمون میاد و میگه : اِاِ ! سلام . شمایین ؟ چرا اینقدر زود اومدین ؟
بعد اینکه همه ی اینارو میگه تازه نگاش به آرین می اُفته و متوجه ی آرین میشه !
آرین رو به خاله میگه : سلام .
خاله هم که چند ثانیه ست چشمش به آرینه با تعجب زیادی لب باز می کنه و میگه : توییی آریننن ؟؟!
آرین همراه با لبخند چند قدمی به خاله نزدیک تر میشه و میگه : چطورین شما؟ چه خبر؟
خاله در حالی که داره با آرین دست میده میگه : مرسی ! سلامتی . تو خوبی عزیزم ؟ اینجا چیکار می کنی ؟
مانی و نیما هر دو در یک زمان به طرف مادرشون میرن و با هم یکصدا میگن : مامان این آقای کیه ؟!
نازنین به آرین اینا نزدیک میشه و میگه : عمو آرین .
من با خنده میگم : اَصلا به اِسمت عمو نمیاد !
خاله رو به من و نگار میگه : سلام . خوبین ؟
نگار : سلام . مرسی . من هم میگم : سلام .
آرین رو به خاله مرجان میگه : اومدم شمارو یه سر ببینم و برم . خاله: کِی اومدی عزیزم؟ چرا اینطوری بی خبر ؟ مامان و بابا خوبن ؟
آرین: توضیح دادنش که مفصله ! ولی دیروز رسیدم . مامان و بابا هم خوب بودن و سلام رسوندن . اِمروز بچه هارو تو اِسکی دیدم و اَلان هم اومدم اینجا . دلم برای همه تون یه ذره شده بود !
خاله با نگاهی به سر تا پای آرین میگه : قربونت برم عزیزم . دل ما هم برات تنگ شده . یهو چشمم بهت اُفتاد . شُکه شدم !
آرین: عمو رضا ( پدر نازی ) خونه نیست ؟!
خاله در جواب میگه : نه عزیزم نیست . تا کِی اینجایی؟
آرین: حالا حالاها اینجا موندگارم.
خاله: پس میاییم دیدنت.
آرین خم میشه و لُپ مانی رو می کشه و میگه : این دو تا وروجک که به من سلام نگفتن !
خاله می خنده و میگه : ناراحت نباش .... براشون غریبه ای ! بزار دو روز بگذره باهات که پسر خاله شدن اَز سر و کولِت بالا میرن !
آرین : خب من دیگه رفع زحمت کنم .
خاله : نمیایی بالا؟
آرین : نه باشه برای یه دفعه ی دیگه مزاحم میشم .
خاله : حتما سلام منو به مامان و بابات برسون . خوشحال شدم دیدمت .
آرین: بزرگیتونو می رسونم . شما هم سلام منو به عمو برسونین ! فعلا خدافظ .
من و نگار هم اَز نازنین و خاله و مانی و نیما خدافظی می کنیم و به همراه آرین اَز حیاط خارج میشیم !
اینبار من پشت فرمون می شینم و آرین هم جلو و نگار هم پشت کنار آتنا !
ماشینو روشن می کنم و به حرکت در میارمش !
در این لحظه آرین به من میگه : همه چیز یه جورایی عوض شده!
من هم میگم : واقعا مانی و نیمارو اَز یاد برده بودی ؟! آرین : خب نه ... ! ولی یادمم نبودن ! داشتم می رفتم یک سالشون بود ! من: چرا اینجا نمی مونی ؟! آرین جواب میده : نمی تونم ! یعنی نمیشه تمام زندگی من اون جاست !
من می خندم و میگم : همچین میگی زندگی که آدم فکر می کنه زن و بچه داری اونجا !
در همین لحظه صدای آتنا رو می شنوم که داره میگه : نهال جون سر همین خیابون اَگه نگه داری ممنون میشم!
بهش میگم : تو کِی می خوای این تعارف هارو بزاری کنار ؟! اَز اینجا تا خیابون خونه ی شما کلی فاصله ست !
آتنا : می خوام یه کم قدم بزنم !
گوشه ای اَز خیابون ماشینو متوقف می کنم و میگم: باشه . اینم اَز این !
آتنا رو به نگار و آرین میگه : اِمروز به من که خیلی خوش گذشت ... ! واقعا ممنون . اَسباب زحمت شدم !
نگار : به ماهم همینطور ! تا باشه اَز این تفریح ها ! اَز این حرفام نزن .
آرین که چند ثانیه ای به آتنا خیره شده ... میگه : نگار راست میگه ! اینقدر تعارف نکنین !
آتنا رو به من میگه : نهال جون شما هم بیا خونه مون.
من: مزاحم میشم .
آتنا : من دیگه برم ! فعلا خدافظ !
بعد اینکه آتنا اَز ماشین خارج میشه آرین رو به من میگه : این دوستت چرا اینقدر آروم بود ؟! اَصلا اَز جاش تکون نخورد !!!
نگار به جای من جواب میده : همه که مثل خودش زلزله ی 180 ریشتری نیستن !!!
من که ماشینو تازه به حرکت در آوردم اَز توی آینه به نگار نگاهی میندازم و میگم : نه مثل اینکه اِمروز یه چیزیت شده !
آرین : چطور مگه ؟! من: آخه اَز اَول صبح هِی به من گیر میده !
آرین می خنده و میگه : این همه بلا سر نگار آوردی ... یادت که میاد ؟!
نگار : اِاِاِ !!! یکی اَز من طرفداری کرد !
توی همین حرف هاییم که به خونه می رسیم !
خب چطور بود ؟! منتظر نظرای قشنگتون هستم !![]()
خیلی خیلی خیلی دوستون دارم ! ![]()

قربون همگی ![]()
! فعلا خدافظ .
چطورین؟
ای منم بد نیستم ... می گذره .
بازم بابت دیر شدن آپ شرمنده . ![]()
اون روز حالم خوب نبود اصلا ! چند روز بعدشم زیاد خوش نبودم .
چه خبرا؟
چه کارا می کنین؟ تابستون تموم شد !
به این زودی !
هیچی نفهمیدم!![]()
منم خبر خاصی ندارم ....
بابام که امسال نیست به همین خاطر مسافرت هم نرفتیم . گاهی اوقات میرم لب ساحل ... چون خیابون خونه ی مارو بری تا ته می رسی به دریا ! وای فکر کنم دو هفته پیش جمعه بود رفتم دریا ........ ! هوا ابری دریا هم طوفانی !
خیلی خیلی خیلی قشنگ بود ! موج دار بود ... ! من دیگه حس نوشتنم اومده بود می خواستم لب ساحل بشینم و بنویسم !
از دریای انزلی باید براتو عکس بزارم یه بار !
گفتم عکس یاد یه چیزی افتادم ! باید عکسای تابلوهامو بزارم ببینین . بعضی بچه ها دیدن !
طبق معمول از نظرات قشنگتون ممنون که مثل همیشه منو ساپورت کردین.![]()
![]()
اول از همه می خواستم به بهار جون بگم که ...
اون تیکه های کنسرت ها از شبکه ی امید ایران و در برنامه کنسرتو پخش شد .
برنامه ی کنسرتو هم فکر کنم حوالی ساعت ۳ نصف شب ۵ شنبه باشه و تکرار ۵ شنبه هم میشه ساعت۴ تا ۵ بعد از ظهر ۵ شنبه . اونبارم ۳ شنبه ساعت ۷:۳۰ دقیقه دوباره تکرار همون ۵ شنبه رو نشون داد که من دیدم . دوباره تکرار ۳ شنبه رو صبح ۴ شنبه ساعت ۹:۳۰ دقیقه داد . راستی بهار جون مرسی بابت اون شب ! ![]()
هدیه جون دلم برات خیلی خیلی تنگ شده !![]()
یه قرار چت بزار باهات یه کم بحرفم ! ![]()
اینبار اول داستانو می زارم که امیدوارم مورد پسند واقع بشه .![]()
*-----------*
خدایا چقدر قیافه ی این پسر جوون برام آشناست !! جایی اینو دیدم !؟ مثلا کجا ؟!
مستقیم تو چشاش زل می زنم ... این چشمای درشت سیاه رنگ که خبری اَز شیطنت توش نیست و به اِنسان آرامش خاصی میده به کی متعلقه ؟! این قد بلند ! این نگاه دقیق ! این طرز نگاه کردن .... !
اَگه همدیگه رو تا به حال دیدیم چرا پس من یادم نمیاد کجا دیدمش !!! اَگه همدیگه رو می شناسیم چرا اینجوری بهم نگاه می کنه ! یه جورایی اِنگار داره به یه غریبه نگاه می کنه !
هر چی فکر می کنم این کیه ... کجا دیدمش ... چیزی یادم نمیاد !
درست تو همین لحظه لب باز می کنه و رو به من آروم به اِنگلیسی میگه : معذرت می خوام !
من هم اَفکارمو رها می کنم و لب باز می کنم و میگم : واقعا ببخشید منم حواسم نبود !
بعد اَز اینکه این جمله رو میگم یک قدم به سمت راست من بر می داره ! می خواد اَز کنارم رد بشه به همین خاطر مسیرشو عوض می کنه !
که در همین لحظه در ورودی رستوران باز میشه .... به طرف در نگاهمو می چرخونم ... که چشمم به نگار و آتنا می اُفته ....
در این بین اون پسر جوون اَز حرکت می ایسته !
نگار رو به من و نازنین میگه : کجایین شما دو تا ؟! برگشتم دیدم نیستین ! یهو غیبتون زد !
آخرین جمله شو در حالی بیان می کنه که چشمش به این پسر جوون می اُفته ... و کاملا ساکت میشه !!!
بعد چند ثانیه یهو به حرف در میاد و ... اینبار به فارسی رو به پسری که باهاش برخورد کردم .... میگه: تو ... آرین ... اینجا چیکار می کنی !!!؟؟
نگار چی گفت !!!!!! آرین !!! آرین کیه دیگه ! اینو می شناسه !!!
سرمو بر می گردونم طرف پسره که می بینم کاملا برگشته .... قدمی به سمت نگار بر می داره و در کمال تعجب به فارسی اَلبته با مِن و مِن یعنی با تردید میگه : ن ... نگار ... نگار تویی؟!؟
اِاِاِ !!!! چی شد ؟! فارسی حرف زد ! این ایرانیه !
بر می گردم و به نازنین نگاهی میندازم ! اونم مثل من ماتش برده و زل زده به این پسره که مثل اینکه اِسمش آرینه !
سرمو که بر می گردونم طرف نگار .... اونم چند قدمی به سمت ما میاد و بهمون نزدیک تر میشه و رو به پسره میگه : بابا سلام ! خوبی تو ؟ بعد 6 ... 7 سال اینجا چیکار می کنی !!!
و بعد نگار به من نگاهی میندازه و وقتی نگاه متعجبانه ی منو می بینه به حرف در میاد و میگه : چرا ماتت برده نهال ! نشناختی ؟!
به پسره نگاه می کنم ... که اینبار سر تا پای منو بر اَنداز می کنه !
نگار : بابا آرین دیگه !!!
یه لحظه ناخودآگاه بدون اینکه خودم بخوام خاطرات بچگی تو ذهنم میاد !
خاطرات بچگی !!! بچگی !!!!!
خدای من !!!!!
این پسره .... آرینه !!
تک فرزند آقای معصومی ... همون عمو بهزاد .... که یکی اَز دوستای نزدیک پدرم بود و حدود 6 یا 7 سال قبل رفتن یونان !!! همون عمو بهزاد که اَز ایران با هم رابطه ی خانوادگی داشتیم ... .
همون آرین که اَز بچگی با من و نگار بزرگ شده بود و به من و نگار هم خیلی نزدیک بود ... درست مثل یه برادر !
با شنیدن صدایی یهو به خودم میام !!
صاحب این صدا نگاره ... که میگه : اِی بابا ! آرین تو هم مثل اینکه نشناختی ؟!
به شخصی که مقابلم واستاده با دقت بیشتری نگاه می کنم !!! خود آرینه ! عوض شده ! اَما زیاد نه !
ولی چشماش مثل گذشته ست ! همون چشمای درشت مشکی ! همون نگاه آرامش بخش !
حتما من خیلی تغییر کردم که این منو نشناخته !
چیزی نمیگم فقط لبخندی که به قول نازنین مخصوص خودمه بهش تحویل میدم !
عجب روزی ! این همه سال ندیدمش و حالا کجا دیدمش ! اینجا چیکار می کنه این !؟
اینبار لب باز می کنم و به حالت شیطنت واری اَلبته به فارسی میگم : دیگه مارو نمی شناسی ؟!
آرین با دقت به سر تا پام نگاهی میندازه و چیزی نمیگه ... !
نازنین هم به تقلید اَز من با لحن شیطنت آمیزی میگه : مارم که آدم حساب نمی کنی !!!
آرین با شنیدن حرف نازنین یهو بر می گرده طرفش و متعجبانه نگاش می کنه !
اون دوباره مسیر نگاهشو به طرف من بر می گردونه !
نگار که در کنار ما ایستاده رو به آرین میگه : به این زودی خواهر منو فراموش کردی!
آرین یهو به حرف میاد .... با تردید و به زحمت میگه : ن .... نهال ... نهال تویی ؟!
لبخندی که رو لبم نقش بسته تبدیل به خنده ای میشه و میگم : پس می خواستی کی باشم ؟!؟
آرین لبخندی می زنه و دستشو به طرفم میاره و میگه : چقدر عوض شدی دختر !
منم دستمو جلو می برم و باهاش دست میدم و میگم: نکنه می خواستی همون نهال 14 ... 15 ساله رو ببینی ؟!؟
نازنین رو به آرین میگه : منم که اَصلا آدم حساب نمیشم ؟
آرین رو به نازنین می کنه و میگه : هر چقدر فکر می کنم یادم نمیاد شمارو کجا دیدم! نازنین: اِی بی معرفت ! یعنی منو نمی شناسی !؟
آرین که حالت متفکرانه ای به خودش گرفته میگه: خیلی برام آشنایین ... ! نگار رو به آرین میگه : بابا این نازنین خودمونه !
آرین با تعجب اَول به من نگاه می کنه و بعد به نازی ... !!!
آرین : نهههههههه !!! نازنین می خنده و میگه : چرا نه !!!؟؟!!
آرین : بابا شماها چقدر عوض شدین !!! من : کجاش عوض شده ! هنوز همونطور کوتوله مونده !
نازنین : آخه به من چه تو اینقدر درازی داری می رسی به آسمون !؟
آرین با خنده رو به من و نازنین میگه : شما هم که همونجوری شلوغ می کنین !
نگار دستشو به طرف آرین می بره و میگه : پس من زیاد عوض نشدم که منو شناختی !
آرین با نگار دست میده و میگه : آره !
تو همین لحظه تازه چشم آرین به آتنا می اُفته که گوشه ای کنار نگار بی حرکت و بدون هیچ حرفی ایستاده.
سرشو بر می گردونه طرف من و در حالی که اِشاره ای به آتنا می کنه و میگه : نمی خوای معرفی کنی ؟!
من در حالی نگام به آتناست با دست اِشاره ای به آرین می کنم و میگم : ایشون آرین معصومی یکی از نزدیک ترین دوستای خانوادگی مون که چند سال قبل اَز اینجا رفتن !
و بعد رو به آرین میگم : اینم یکی اَز دوستای خوبم آتنا !
هر دو با هم سلام علیک می کنن .
نازنین رو به نگار میگه : باید بریم بالا ؟ نگار : نه نمی خواد . بچه ها اَلان میان پایین.
نگار بعد اَز گفتن این جمله برمی گرده طرف آرین و میگه : آخه شماها کجا غیبتون زد ؟ 6 سال بی خبری ! رفتین و پشت سرتونو نگاه نکردین !
آرین : اَگر بدونی چقدر اونجا سخت می گذشت !
من : آرین تو هم با اون وقتات خیلی فرق نکردی ... چشات مثل گذشته مونده ! اَما نمی دونم چرا اون اَول اَصلا نشناختمت. آرین تو نگاه کوتاهی سر تا پای منو اَز نظر می گذرونه و میگه : منم تو اَولین نگاه نشناختمت! تو خیلی خیلی عوض شدی نهال !
نگار : خب اَلان 21 سالشه ... نباید با 14 سالگیش تفاوتی داشته باشه!!
نازنین : نه بابا ! این نهال که همونجوری شتر مونده !
به نازنین چپ چپ نگاه می کنم و بعد رو به آرین می کنم و میگم : تو چرا یه سر به ما نمی زدی ؟ - وقت نمی شد . فقط درس و درس !
من : چطور شد اومدی اینجا ؟! کِی رسیدی ؟ آرین: دیروز بعد اَز ظهر حوالی ساعت 4 رسیدم ! رفتم یه هتلی .... بعد اَز چند ساعت اِستراحت تصمیم گرفتم بهتون یه زنگی بزنم ! شما هم مثل اینکه خونه نبودین گوشی رو بر نمی داشتین ! آخر شب به گلی زنگ زدم اونم گفت صبح بیام اینجا و شمارو سورپرایز کنم !
تو همین لحظه در ورودی رستوران باز میشه و تقریبا تمام بچه ها میان بیرون !
یه نگاهی به این جمعیت میندازم ! خیلی زیادن ! یعنی حدود 20 نفری میشن !
نگار بهم میگه : تو و نازنین برین با بچه ها یه سلام علیکی کنین .
به نازنین نگاهی میندازم ! اونم میگه : بدو بریم.
رو به آرین میگم : همینجا باشیا ... درست حسابی ندیدمت . من برم چند دقیقه دیگه میام.
من و نازنین اَز نگار و آتنا و آرین جدا میشیم و به سمت چپ رستوران که بیشتر بچه ها اونجا هستن نزدیک میشیم !
تو همین لحظه چشمم به گلی می اُفته که بین چند تا اَز بچه ها واستاده ... براش دست تکون میدم و اونم مارو می بینه و به سمت مون میاد !
وقتی بهمون می رسه رو به من و نازی میگه : به به سلام . آرینو دیدین ؟! من : سلام عزیزم. آره دیدمش . نازنین : سلام ! من : گلی بریم پیش بچه ها.
به حرکت در میاییم و چند قدمی به بچه ها نزدیک تر میشیم !
نازنین : کسی هست که تا حالا ندیده باشیمش ؟؟؟!؟ گلی : نه ! فکر کنم همه رو بشناسین !
3 تایی اَز همون اَفراد کنارمون شروع می کنیم !
تقریبا تمام کسایی که اینجا هستن و می شناسم !
سارا و گیسو و آناهیتا و مهسو و آرمیتا و سعید و اَفشین و پرهام و پدرام و سهراب همه اَز آشناهای گلی هستن.
بیشتر اینارو یا تو مهمونی های مختلف ملاقات کردم یا تو اِسکی و جاهایی مثل همینجا دیدمشون !
اَز دیشبی ها پرستو و پریسا و رامین و کامران و هومن نیستن .
جمع گرمه ! یعنی وقتی کسایی مثل روزبه و پوریا توی یه جمعی باشن کسی آروم و ساکت نمی شینه !
فقط در این بین مثل دیشب زیاد اَز برخورد بردیا و بنیامین ( پسر های خانم آرین ) خوشم نمیاد ! مخصوصا بردیا ! می خواستم باهاش دست بدم یه جوری دستمو فشار داد ! پسر جالبی نیست !
بعد اَز سلام علیکی مختصر با همه ی اَفرادی که اینجا حضور دارن دوباره به کنار نگار اینا میریم !
اونا روی نیمکتی کمی اونورتر اَز رستوران نشستن و مشغول حرف زدنن !
چون روی نیمکت جایی برای نشستن نیست روی زمین مقابل نیمکت روی برفا می شینم !
با نشستن روی برفا سرما تو تموم تنم می پیچه واَز سرمای زیاد می لرزم !
در این بین صدای نگار اَز این کار من در میاد !!
نگار : پاشو دیوونه ! سرما می خوری !!!
منم که عاشق سرمام ! اِنگار نه اِنگار نگار حرفی زده باشه اِعتنایی بهش نمی کنم و به آرین میگم : خب اَز خودت بگو !
نازنین با دیدن این وضعیت میره طرف نگار و میگه : من تحمل سرمارو ندارم! برو کنار. بشینم.
آرین با لبخند میگه : مثل اینکه هیچ فرقی با بچگی هات نکردی ؟! نگار : فرق که نکرده هیچی ... بدترم شده!
نازنین در این بین که روی نیمکت کنار نگار جایی برای خودش پیدا کرده و نشسته رو به آتنا میگه : تو چرا اینقدر ساکتی آتنا ؟! یه چیزی بگو .
آتنا که اَصلا اِنگار یه دنیای دیگه ست .... با شنیدن اِسم خودش اَز زبون نازنین تازه به خودش میاد !
میگه: چی بگم ؟ دارم به حرفای شما گوش میدم.
من برای اینکه آتنا رو یه ذره مشغول به صحبت بکنم حتی گفتن یه جمله .... رو به آرین میگم: این دوست من دندون پزشکی می خونه!
آرین : اِاِاِ !! چه خوب ! خیلی رشته ی خوبیه!
آتنا فقط نیم نگاهی به آرین میندازه و چیزی نمیگه .... ! من هم به آرین میگم : تو مغز و اَعصاب خوندی دانشگاه ؟! آرین که چند ثانیه ست چشمش به آتناست میگه: آره !
و بعد رو به آتنا میگه : سال چندمین ؟ آتنا : سال اَول ! اَز هر چی پزشک و پزشکیه بدم میاد!
من با خنده رو به بقیه میگم : اَز خون می ترسه ! اینم اَز دکتر مملکت ما !
نگار : اونوقت چه جوری داری دندون پزشکی می خونی !؟ نازنین : اَه ! چه جوری دستتو می کنی تو حلق مردم !؟!
آرین می خنده و میگه : اَوایل آدم یه کم اِسترس داره ! حتی برای یه تزریق ساده! زمان می بره تا دیدن اینجور چیزا عادی بشه! نگار : به نظر من دل و جرئت می خواد که اونم هر کسی نداره!
من آرین رو مخاطب قرار میدم و میگم : خب این سال ها بدون ما خوش گذشت !؟
آرین هم بهم نگاهی میندازه و بعد شروع می کنه به حرف زدن !
- اَوایل تحمل اونجا برام خیلی سخت بود ! نه دوستی نه آشنایی! فقط درس خوندم !
من با شیطنت خاصی به آرین میگم : من اَگه پسرارو نشناسم که دیگه نهال نیستم! فقط درس می خوندی ؟ هان ؟!
آرین نگاهشو به من می دوزه و میگه : دوستای خوبی پیدا کردم ! اَما به پای دوستای اینجا نمی رسیدن ! من : خب ! اِعتراف کن!چند تا ؟! آرین با تعجب نگام می کنه و میگه : چی چند تا؟
چشمکی می زنم و میگم : بچه هم داری ؟! آرین: بچه ! اِی نهال ... !
نگار اینا شروع می کنن به خندیدن !
آرین: مثل اینکه تو واقعا مثل سابق موندی !
یکی اَز اَبروهامو میندازم بالا و میگم : نمی دونم!
نگار : راستی آرین چی شد یادی اَز ما کردی و اومدی اینجا ؟! – راستش اینقدر اونجا مریض و تخت بیمارستان و مطب و پرستار و اَز اینجور چیزا دیدم که خسته شده بودم ! پدرم پیشنهاد داد یه سر بیام اینجا !
منم که اَز خدا خواسته قبول کردم و چند ماهی کارو تعطیل کردم و اومدم اینجا !
نازنین : مامان و بابا چه کارا می کنن ؟!
- خوبن ! سلام رسوندن! نگار: چرا اونا نیومدن با تو ؟- سرشون شلوغ بود مثل همیشه ! حالا قرار شد یه ماه آخری که من اینجام اونام یه سر بیان اینجا !
پدر و مادر آرین هم مثل مامان و بابای من دکترن ! مادرش متخصص پوست ومو و پدرش هم داروسازه !
تو همین لحظه آرین میگه : نگار! اَز بابا شنیدم توی کارت خیلی موفقی و عکاس ماهری هم شدی !
نگار : اون چیزایی رو که می خواستم به دست آوردم ! آرین رو به من میگه : تو هم که روانشناسی خوندی؟
من : آره ! هم من و هم نازنین !
سرمو بر می گردونم و به بچه ها نگاه می کنم که پراکنده شدن و هر کی هم مشغول کار خودشه !
یه سری مثل ما رو نیمکت ها نشستن ! یه سری هم روی برفا نشستن !
سرمو به سمت نگار اینا بر می گردونم ... در این لحظه چشمم به عده ای اَز بچه های خودمون می اُفته که داخل پیست مشغول اِسکی هستن !
پیست یه محوطه ای درست پشت رستورانه که اَلان میشه رو به روی من !
اَه ! ما چرا اینجا نشستیم !!! بهتره مثل بقیه داخل پیست بریم !
با این فکر به بچه ها میگم : پاشین! نگار: کجا ؟! من: بابا وقت برای حرف زدن زیاده ! نیومدیم اینجا که یه جا بشینیم و فقط همدیگه رو نگاه کنیم ! پاشین ! یکی بره چوب اِسکی هارو بگیره!
آرین: نهال راست میگه ! بریم .
همگی بلند میشیم و به طرف پیست اِسکی حرکت می کنیم که یه محوطه ای در پشت رستورانه !
هر قدمی که بر می دارم پام مقداری در برف ها فرو میره ! هوا هم به قدری سرده که صدای برخورد دندونامو می شنوم ! دستامم تو هم گره خورده !
خب اَلان توی این برف چی حال میده ؟! آدم برفی درست کردن !
بیشتر اوقات نگار بهم میگه: با این کارایی که تو می کنی آدم به عقلت شک می کنه!!
نمی دونم معنی این حرفش چیه ! مگه چی میشه من آدم برفی درست کنم !! آدم نیستم مگه من !؟
این کارا فقط واسه بچه ها نیست که !!! منم دل دارم و آدمم !
حوالی محل زندگی ما زیاد برف نمیاد یعنی برف میاد ولی شهرمون به عنوان یه شهر سردسیر نیست !
اَکثر اوقات در کریسمس ها توی تعطیلات برای مسافرت جاهای سردسیرو اِنتخاب می کنم !
یعنی جایی که فقط برف میاد و بارون بباره !
وقتی هم که این نوع هوارو می بینم اَصلا بند نمیشم یه جا ! همه ش زیر بارون و برفم !
مخصوصا اَگه اون حوالی دریا هم باشه که دیگه هیچی !!! شبانه روز تو ساحلم !
عاشق دریام ! همیشه آرزو داشتم و دارم که خونه مون کنار ساحل باشه و وقتی پنجره ی اُتاقمو باز می کنم دریارو ببینم ! مخصوصا دریا توی شب !
یه بار رفته بودیم ویلای یکی از دوستامون که کنار ساحل هم بود . یه جای خیلی خیلی قشنگ و دنج !
منو اَصلا نمی شد پیدا کرد ! هر ساعت و هر دقیقه با 3 پایه و بوم و رنگ و روغن سر و کار داشتم اونم کنار دریا !
وقتی اَمواج دریا رو می بینم و صدای موج ها رو می شنوم به طرز به خصوصی آرامش پیدا می کنم!
همون بارم با نگار رفته بودیم لب ساحل اینقدر بیچاره رو اَذیت کردم و سر به سرش گذاشتم که کلافه شد وگفت : عین بچه ها می مونی !
آخه آب بازی کردم باهاش ! اونم خیس آب شد ! کلی هم خوش گذشت !
نازنین همیشه بهم میگه : تو که اینجوری هستی ... یه دقیقه یه جا آروم نمی گیری و هی وَرجه و وُورجه می کنی ... حتما یکی عین خودت گیرت میاد .... که خدا به داد ماها برسه ! دوتایی می خوایین چیکار کنین !
وقتی به خودم بیام می بینم داخل محوطه ی پیستم ! تموم مسیر رستوران تا اینجارو با فکر گذروندم !
چشمم به بچه ها می اُفته .... مثل اینکه یه عده با هم تا یه نقطه ای اَز پایین کوه مسابقه گذاشتن !
با دیدن اونا فکری به سرم می زنه !
مسابقه ! خوبه ها ! بد نیست یه بار اِسکی خودمو تِست کنم!
با این فکر رو به بچه ها میگم : کی با مسابقه موافقه ؟!
نازنین و آتنا که نمیان و به جمع بچه هایی که به این مسابقه چندان تمایل ندارن می پیوندن !
من و نگار و آرین به سمت بچه های موافق با مسابقه میریم !
با رسیدن به اونا آرین رو به گلی میگه : ما 3 تا هم هستیم !
بچه ها در حال حرف زدنن و دارن نقطه ی پایان مسابقه رو تعیین می کنن !
من کنار نگار ایستادم و چشمم به زمین و به برفاست که متوجه ی نگاه های خیره ای میشم !
سرمو بلند می کنم ... چشمم به بردیا می اُفته !
همون پسر خانم آرین که اَلان رو به روم واستاده !
پس اینه اینجوری روم زوم کرده و اَصلا چشم هم بر نمی داره اَزم !
چرا اینجوری نگام می کنه این!؟! یه جورایی یه نگاه خیلی مسخره داره !
اَز همون اَول یعنی اَز دیشب که دیدمش نه اَز خودش خوشم اومد نه اَز برادرش که دست کمی اَز خودش نداره !
این اَز طرز نگاه کردنش و اونم اَز دست دادن اِمروزش !
وقتی می بینه تازه متوجه ی نگاه های عجیب و غریبش شدم لبخندی می زنه ! لبخندی که بدتر اَز نگاهش .... !
اَه اَه اَه !!! حالم به هم خورد ! پسره ی ... !
بی تفاوت اَزش می گذرم و رو به آرین میگم : تو اِمشب خونه ی ما میای دیگه ؟! – حالا ببینم چی میشه !
نگار که گوشش به حرفای مااِ رو به آرین میگه : حالا ببینم چی میشه نداره که ... !!! معلومه باید بیای خونه ی ما ! مامان و بابا اَز دیدن تو حتما خوشحال میشن!
بعد اَز پایان گفت و گوی ما 3 تا روزبه با صدای بلندی شروع می کنه به حرف زدن ! طوری که همه به راحتی می شنویم ! – خب همه ی بچه ها آماده اَن ؟!
آرین میگه : ما 3 تا هنوز نه !
و بعد رو به من و نگار میگه : چوب اِسکی یادتون رفته !
چند ثانیه ای طول می کشه تا آرین بره و بیاد !
وقتی هم که میاد من و نگار هر کدوم وسایل مورد نیازو اَزش می گیریم و آماده میشیم !
در این بین دوباره چشمم به بردیا می اُفته که بازم داره بهم نگاه می کنه!
سعی می کنم زیاد بهش توجه نکنم ! به همین منظور سرمو به طرف پارمیدا برمی گردونم و چند کلمه ای باهاش حرف می زنم !
و بعد چند دقیقه که تقریبا همگی برای شروع آماده هستیم مسابقه آغاز میشه !
اَکثر بچه ها با بیشترین سرعتی که می تونن دارن حرکت می کنن !
ولی من اَول که به راه می اُفتم خیلی آروم حرکت می کنم و سعی می کنم اِنرژی مو برای پایان نگه دارم !
بعد گذشت چند دقیقه اَز شروع تازه سرعتمو زیاد می کنم و تند تر میشم !
که در این بین بردیا بهم می رسه ! سرعتشو تا حدی کم می کنه .... طوری که همپای من حرکت می کنه !
اَصلا حوصله شو ندارم ! برای اینکه یه جوری شرشو کم کنم سرعتمو تا حدودی بیشتر می کنم !
ولی اِنگار اون دست بردار نیست ! همینجوری پا به پای من داره میاد .... !
کم کم بهم نزدیک ترو نزدیک تر میشه و یهو یه متلکی بهم می پرونه .... !!!
چون حواسش به منه و چشمش به جلوی پاش نیست یهو نمی دونم پاش به چی برخورد می کنه که نمی تونه تعادلشو حفظ کنه و با سر میره تو زمین !!!!!!
با دیدن این صحنه ناخودآگاه خنده می گیره ... ! اَما خودمو کنترل می کنم و فقط لبخندی می زنم و با سرعت زیادی اَز کنارش رد میشم !
توی یک چشم بر هم زدن اَز همه سبقت می گیرم جز آرین ..... که با سرعت برق و باد در حرکته ! منم سرعتمو بیشتر و بیشتر می کنم طوری که یه جورایی خودمم ترسم می گیره !
صدای بچه هارو می شنوم که در حال تشویق کردن من و آرین هستن !
بیشتر پسرا که آرینو تشویق می کنن و دخترا هم منو !
بقیه ی بچه ها خیلی عقب تر اَز ما هستن !
تقریبا به آرین رسیدم که اون با صدای بلندی میگه : نه بابا ! مثل اینکه اِسکی تو هم خوبه !
لبخندی می زنم و میگم : کجاشو دیدی !!
بیشتر اَز 30 یا 20 متر به نقطه ی پایان نمونده !
من و آرین هر دو با سرعت زیادی و تقریبا در کنار هم در حال حرکتیم !
ثانیه های آخر که به کلی خسته میشم و به نفس زدن می اُفتم ... به سختی تحمل می کنم تا ...
تا اینکه من و آرین دقیقا توی یه ثانیه به نقطه ی پایان می رسیم !
و هر دو در یک زمان اَز حرکت باز می ایستیم !
بر می گردم و رو به آرین لبخندی می زنم و میگم : آفرین ! تو هم خیلی ماهری !
آرین رو به من میگه : تو هم دست کمی اَز من نداری !
بهش میگم : ولی به پای تو که نمی رسم ! اونم میگه : شکسته نفسی نرمایین!
تو همین لحظه بقیه ی بچه هایی که پشت سر ما بودن می رسن ! یعنی آناهیتا و سعید و مهسو و پدرام !
بقیه شون نیستن دیگه ! حتما اونا وسط راه کشیدن کنار ! همه هم به نفس زدن اُفتادن !
آناهیتا رو به من میگه : خیلی کارت خوب بود ! سعید هم رو به آرین میگه : کار تو هم عالی بود !
مکانی که برای تحویل وسایل اِسکی هست چندان با ما فاصله نداره به همین خاطر من و آرین پیاده این مسیرو طی می کنیم .
میون راه داریم حرف می زنیم ... !
آرین: ما تا کِی اینجاییم ؟ - نمی دونم دقیق !- اَگه برای تو و نگار مشکلی پیش نمیاد بعد ناهار بریم !؟
- باشه . به نگار میگم .
وقتی که به محل مورد نظرمون می رسیم آرین میره طرف جایی که حالت یه اُتاق کوچولو رو داره و وسایلو تحویل میده !
به محضی که بر می گرده طرفم ...
خم میشم و گلوله رو درست می کنم و پرت می کنم طرفش ! گلوله هم مستقیم با صورتش برخورد می کنه !
اونم اَز سرما به خودش می لرزه و ....
شروع می کنم به دویدن ! اونم دنبالم می کنه و شروع می کنه به داد زدن ! اینم آغاز دویدن ماست !
آرین: بزار دستم بهت برسه ! منم در حالی که دارم می دُوَم ... می خندم و میگم : عمرا دستت بهم برسه !
و همینجوری به حالت دو تمام مسیری که رو اومده بودیم و میریم !
من زودتر به بچه ها می رسم و همونطوری که نفس نفس می زنم آخر راه رو با قدم های شمرده و آهسته طی می کنم !
اَول اَز همه چشمم به بردیا می اُفته که کنار یکی اَز بچه ها رو نیمکتی نشسته !
به نگاه های دوباره ش توجه ای نمی کنم و به طرف جایی که نگار اینا ایستادن میرم !
بهشون که می رسم و نگار منو می بینه میگه : اَول تو رسیدی یا آرین !
من: هر دو با هم توی یه زمان رسیدیم ! نگار : عجب خواهر ماهری داشتم و نمی دونستم !
لبخندی می زنم و به نگار میگم: اِشکالی نداره بعد ناهار بریم خونه ؟!؟
نازنین : بعد ناهار ! زود نیست ؟! نگار : خسته شدی ؟! من : نه ! آرین می گفت ... ! دلیلشو نپرسیدم !
بعد اَز این جمله رو به آتنا و نازنین میگم : شما دو تا چرا این پیرزن ها یه گوشه نشستین !؟
نازنین : من حس مسابقه نداشتم ! آتنا : منم خودمو تا حدی نمی بینم که با شماها ... !
وسط حرفش می پرم و میگم : اِاِاِ !!! باز شروع کردی تو ؟!؟
و بعد رو به نگار میگم : شماها کجا رفتین یهو ؟ فقط چند نفر رسیدن به ما !!!
نگار : من یکی کم آوردم ! ترجیح دادم اِدامه ندم !
تو همین لحظه صدای آرین رو اَز پشت می شنوم .... ! بر می گردم به عقب و با دیدنش لبخندی می زنم !
اونم وقتی لبخند منو می بینه میگه : اَگه گفتین بدبخت و بیچاره کیه ؟!
نازنین می خنده و میگه : من بگم ؟! آرین: بگو ! نازنین : اونی که نهالو می گیره !
نگار و آتنا و نازنین می خندن و من براشون اَخمی می کنم و بعد آرین میگه : واقعا !!!! باید چیکار کنه اَز دست تو !!!
رو به همه شون میگم : هیچی ! باید به درگاه خدا شکر کنه که همچین گلی نصیبش شده !
نگار : بعد ببینین من تو این سال ها چه جوری تحملش کردم !! رو به نگار میگم : باشه نگار خانم !
بعد به همدیگه می رسیم !
تو همین لحظه یکی اَز بچه ها به سمتمون میاد ... !
آرمیتاست ! رو به ماها میگه : بچه ها برای ناهار نمیایین ؟!
وای ! این گفت ناهار ! تازه یاد شکمم می اُفتم !
رو به آرین اینا میگم : بدویین بریم ! نگار : نهال اَز هر چی بگذره دیگه شکمو .... !
رو به نگار میگم : تو اِمروز منو خیلی اَذیت کردیا !
در این بین آرین میگه : راستی بچه ها ... من میگم بعد ناهار بریم خونه ! نازنین : به نظرت زود نیست !؟ آرین: من به خاطر خودم دارم میگم! آخه دلم برای دیدن مادر و پدر نگار و نهال داره پر می کشه ! بعدشم دلم برای خونه ی نهال اینا و خونه ی خودمون خیلی خیلی تنگ شده !
خونه ی آرین اینا قبل اینکه اَز آمریکا برن رو به روی خونه ی ما بود ! یه خونه بود تو مایه های خونه ی خودمون !
نگار میگه : آخی ! باشه من که مشکلی ندارم. نازنین : شما دارین میرین منم میام !
آتنا : منم که میام ! رو به آرین میگم : پس میریم !
5 نفری اَز محوطه ی پیست عبور می کنیم و به رستوران می رسیم !
در این بین آرین رو به من و نگار میگه : هنوز حیاط ها همون شکلی مونده !؟ نگار : خونه ی ما که هیچ فرقی نکرده ! خونه ی شمام همون بهتر که نفروختینش .... مامانم نذاشت آب اَز آب تکون بخوره ! همه چیز مثل قبلش مونده ! فقط درختا پیرتر شدن و بابام باغبون آورد یه سری درختای دیگه کاشتن !
داخل رستوران میشیم ! طبقه ای که برای صرف ناهار باشه همین طبقه ی اَوله !
بچه ها یه سر و صدایی راه اَنداختن که حد نداره .... !!!
میز 6 نفره ای کنار شومینه اِنتخاب می کنیم ! اَلبته به خواسته ی نازنین که سردشه !
روی صندلی می شینم و اَز پشت شیشه به بیرون و سفیدی مطلق برف چشم می دوزم !
عجب هوای مسخره ای داره این داخل ! من که ترجیح میدم تو همون سرما می موندم و اینجا نمی اومدم !
دارم خفه میشم ! توی هوای به اون سردی و خوبی که نمیان توی یه جای خفه !!! اَلبته به خاطر غذا تحمل می کنم !
در همین لحظه صدای کسی رو می شنوم که میگه : چی میل دارین براتون بیارم !؟
بر می گردم طرف صدا ... ! گارسنه ... که اومده کنار میز ما !
به مِنو نگاهی میندازم ! اَه اَه ! اینا هم که غذای ایرونی ندارن !
چه چیزایی میگی نهال ! غذای ایرونی اینجا چیکار می کنه !
یکی اَز غذاهای خارجی که نسبت به بقیه ی غذاها برام قابل تحمل تره سفارش میدم !
آرین اَلان چند سالشه !!! یا 30 یا 29 ! توی این 6 سال زیاد اَز هم خبر نداشتیم !
آخرین باری که با هم حرف زدیم عید 3 سال قبل بود ! خانواده ی خیلی خوبی هستن !
من و نگار با آرین بزرگ شدیم ... برادر هم نداشتیم همیشه به چشم یه برادر بهش نگاه می کنیم ! اونم چون نه خواهری داره نه برادری .... حساب خواهرو روی من و نگار باز می کنه !
با این فکرا سر می کنم تا گارسن غذارو برای ما بیاره !
هر چند بیشتر مایلم غذای ایرونی بخورم ولی چون خیلی گرسنه هستم به خوردن همین غذای خارجی هم قانع میشم !
در همین لحظات گارسن غذاهارو میاره و بعد اینکه میز چیده میشه همگی مشغول خوردن میشیم !
من لیوان نوشابه رو بر می دارم و تا لیوانو به لبم نزدیک می کنم نازنین رو به آتنا میگه : ببین چقدر خوش اِشتهاست .... ! آتنا نگام می کنه و لبخندی می زنه و میگه : آخه دیشب هیچی نخورد من یه چیز دیگه ای فکر کردم !
هیچی نمیگم فقط غذارو می خورم که هر چه سریع تر اَز این هوای خفه کننده راحت بشم !
من و نگار هر دو هم زمان غذامونو تموم می کنیم .... و نگار که می خواد اَز کیفش پول در بیاره آرین به حرف میاد ... !
- وقتی من هستم نیازی نیست تو حساب کنی ! نگار : حالا اینبار مهمون من ! آرین: باشه یه دفعه ی دیگه ! نگار هم اَز دادن پول منصرف میشه !
در این بین آتنا رو به آرین میگه : غذای خیلی خوشمزه ای بود ... دستتون درد نکنه. نگار : دفعه ی بعد همه تون باید بیایینا! من به آرین میگم : بابت غذا ممنون. نازنین : ولی نگار یادت باشه رستوران نریم ! دستپخت خودت خیلی بهتره ! آرین با خنده رو به نگار میگه : بازم غذا می سوزونی ؟! نگار لبخندی می زنه و میگه: اون اَولین باری بود که غذا درست می کردم !
یاد اَولین باری که نگار غذا درست کرده بود می اُفتم ! من اون موقع 10 سالم بود نگار هم 13 ساله ... اون روز تو خونه با آرین تنها بودیم ... گرسنه شده بودیم نگار مثلا اومد غذا درست کنه .... همه غذا ته گرفت و سوخت! آَشپزخونه به گند کشیده شد ! خلاصه اون روز تا شب که مامان و باباها بیان با هَله و هوله سر کردیم !
رو به نگار میگم: پاشو بریم ... دیگه تحمل گرمارو ندارم!
آرین رو به من همراه با لبخندی که رو لباش نقش بسته میگه: مثل اینکه واقعا واقعا هیچ فرقی نکردی ... هنوزم به گرما حساسی !
در جواب لبخندی می زنم .
همزمان با بلند شدن من و نگار اَز سر میز آتنا هم پا میشه !
و هر سه باهم اَز رستوران خارج میشیم !
و اینبار به طرف چپ میریم ! سمتی که تعدادی درخت با فاصله های نه چندان زیاد در کنار هم قرار گرفتن !
من به درختی تکیه میدم و آتنا و نگار هم هر کدوم در دو طرف من قرار می گیرن !
در این بین نگار رو به من میگه : اینجا یه تله کابین نداشت؟!
کمی به اَطرافم نگاه می کنم و میگم: یادم نمیاد!
در همین لحظه چشمم به نازنین و آرین می اُفته که هر دو اَز مقابل دارن به طرف ما میان و مشغول حرف زدنن!
وقتی که بهمون می رسن آرین رو به ماها میگه : هر وقت بچه ها اومدن بیرون اَزشون خدافظی کنین بریم !
نگار : باشه !
من رو به آرین میگم: مامان و بابا تورو ببینن چی میگن؟! نگار: فکر کنم بشناسنت!
آرین : اینقدر دلم برای خونه مون برای اُتاقم تنگ شده که حد نداره ... ! نگار: هنوزم همون صفارو داره !
نازنین رو به من میگه: ببینم توی اون کوله چی گذاشتی؟ نگار: هیچی ... هَله و هوله ! عادته همیشه می خواد بره جایی یه عالمه وسایل با خودش جمع می کنه و می بره ولی آخرِ سر همه شو بر می گردونه خونه !
بدون توجه به حرف های نگار و نازنین رو به آرین میگم: تو توی این مدت نامزدی ... چیزی پیدا نکردی؟!
آرین لبخندی می زنه و میگه: بی خیال نامزد می خوام چیکار ... ! نگار : داری پیر میشی ! نازنین : کجا داره پیر میشه ! فکر کنم 28 سال داشته باشه ! آرین : 30! نازنین: بمون اینجا ... خودمون برات آستین بالا می زنیم ! آرین می خنده و میگه: فعلا که همینجوری داره خوش می گذره!
تو همین ثانیه سر و صدایی اَز طرف رستوران بلند میشه ... نگاه که می کنم ... بچه هارو می بینم !
رو به نگار اینا میگم: بریم ... بچه ها اومدن بیرون.
همگی به طرف رستوران میریم و اَز تک تک بچه ها که اونجان خدافظی می کنیم !
و بعد اَز خارج شدن اَز این محوطه به طرف محلی میریم که ماشینو پارک کردیم .
در این بین رو به آرین میگم: یادم میاد دست فرمونت خوب بود ... هنوزم همونجوریه! آرین : اِی بدک نیست ! حداَقل زنده به خونه می رسیم!
به ماشین که می رسیم آرین پشت رُل می شینه و نگار هم جلو و من و نازنین و آتنا هم پشت می شینیم!
تا به شهر برسیم کلی میگیم و می خندیم ... درست مثل زمانی که داشتیم می اومدیم !
فقط اینبار آتنا دوباره ساکت شده ... !
اینم از داستان . ![]()
حالا میریم سراغ شعرای همیشگی ! ![]()
با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمی ذاشتم
چه سفرها با تو کردم ... چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم
دارم از تو می نویسم که نگی دوستت ندارم
از تو که به یک نگاهت زیر و رو شد روزگارم
دارم از تو می نویسم ....
موقع نوشتن و وقت اسم گذاشتن
کسی رو جز تو نداشتم ...
اسمی جز تو نمی ذاشتم ...
من تمام قصه هام قصه ی توست
اگه غمگینه اون از غصه ی توست
با تو من چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم
حتی من به آرزوهات تو رو اخر می رسوندم
می رسیدی تو ... من اما ارزو به دل می موندم
هی می خواستم که بگم که بدونی حالمو
اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو
توی گفتن و نگفتن از چه روزهایی گذشتم
اینقدر رفتم و رفتم که هنوز هم برنگشتم
من تموم قصه هام قصه ی توست
اگه غمگینه اون از غصه ی توست
هرچی شعر عاشقانه ست من برای تو نوشتم
به جهنم سوختم اما می نوشتم تو بهشتم!!!

می گفتی تویی که با من همزبونی
می گفتی به خدا قدرمو می دونی
می گفتی واسه من می مونی همیشه
قلب مهربونت بی وفا نمیشه
تو چرا دروغ گفتی بی وفا
خدا رو قسم دادی رفتی بی خدا
دل من به عشق تو داشت جون می گرفت
زندگی تلخم داشت سامون می گرفت
یکی از دوری تو داره تنها می میره
زندگیش آروم آروم داره پایون می گیره
بیا نذار بمیره ....
چه کنم اگه بیای چی برات مونده به جا
دل من تو سینه مرد وقتی رفتی بی صدا
دیگه هیچی ندارم زیر پاهات بذارم ....

وقتى مياى ... صداى پات از همه جاده ها مياد
انگار نه از يه شهر دور، كه از همه دنيا مياد
تا وقتى كه در وا ميشه ، لحظه ى ديدن مى رسه
هر چى كه جاده است رو زمين ، به سينه ى من مى رسه
وقتى تو نيستى قلبم رو واسه كى تكرار بكنم
گل هاى خواب آلوده رو واسه كى بيدار بكنم
دست كبوترهاى عشق واسه كى دونه بپاشه
مگه تن من مى تونه بدون تو زنده باشه
اى كه تويى همه كسم بى تو مى گيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چى مى خوام مى رسم
عزيزترين سوغاتيه غبار پيراهن تو
عمر دوباره ى منه ديدن و بوييدن تو
نه من تو رو واسه خودم ، نه از روى هوس مى خوام
عمر دوباره ى منى ، تو رو واسه نفس مى خوام

گاهي آرزو مي کنم ...
کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را بخورم!!!
کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي ديدن يک لحظه
فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته باشم!
کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد تا امروز
چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک بريزند!
کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگويم
" آخه اون که ميدونست چقدر دوستش دارم !!!! "
کاش حرف هاي دلت را بهم نگفته بودي تا که امروز با خود نگويم
" من که مي دونستم چقدر دوستش داره ..."
کاش ... کاش .... کاش !

دوباره خزون اومد ، نم نم بارون ميزنه تو صورتم
بوي خاك و نم و كوچه ميگه هنوز ديونتم
رعد و برق فهميده انگار زندگيم شده غم انگيز
دستاي كيو گرفتي زير بارون هاي پاييز
ميخوام اينجا با تو باشم زير بارونا دوباره
ولي افسوس ديگه نه توهستي نه بارون مي باره
خزونم داره ميره نمونده برگي رو درختا
من هنوز منتظرتم توي جاده تك و تنها
ديگه بارون نمي باره توي جاده پر برفه
به خداي آسمونا عشقت از يادم نرفته
ميخوام اينجا با تو باشم زير برف، باد و بارون
نياي با خاطراتت سر ميزنم به بيابون

توی ساحل روی شن ها قایقی به گل نشسته
یکی با چشمون گریون گوشه ای تنها نشسته
نگاه پر اظطرابش به افق به بی نهایت
ساکت اما تو قلبش داره یه دنیا شکایت
تو چشاش حلقه ی اشکه تو قلبش غم دنیا
منتظر داره یه مسافر تا بیاد امروز و فردا
باورش نمی شه که عشق و همه دنیا زیر آبه
تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه
تنهایی براش عذابه
خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمی ره
همه دنیاش زیر آب و خودشم به غم اسیره
دست بی رحم زمونه عشق شو برده به دریا
حالا از خودش می پرسه میادش ؟
عاشقی که تنها باشه تو دنیا نمی مونه
دل عاشق رو شکستن شده کار این زمونه
خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمی ره
همه دریاش زیر آب و از غم دوریش میمیره
هرگز از یادش نمی ره از غم دوری میمیره

خب اینم از شعرا .
حتما نظرتونو راجع به شعرا و عکسا بگین .
خیلی دوستون دارم .
قربون همگی .
فعلا خدافظ .![]()
سلاممممممممممممم
خوبین گلای مننننننن ؟؟؟؟!!!!![]()
چه خبرا ؟!
چه کارا می کنین ؟
این روزها که همه سرشون شلوغههههههه !![]()
وایییییییییییییییی دیدین کنسرتشونو ؟؟؟؟؟؟؟؟! خدااااااااا چقدر ماه شده بودننن ! ![]()
آهنگ مادرو شنیدین ؟ اگه نشنیدین اَز وب مهسا خانم گل می تونین دانلود کنینن
توی پیوندهام هست..... ! ![]()
وایییییییییییییی چقدر با اِحساس و قشنگ خوندننننننننننننن !!!!!!! فوق العاده بود !![]()
![]()
راستی شما نمی دونین این آهنگ خیلی خیلی قشنگ تو آلبومشون هست یا نه !؟ اَگه فهمیدین به منم بگین .... ![]()
کنسرتاشونو تو شبکه ی اُمید ایران دیدین ؟؟!! هدیه جونم می دونه با چه مصیبتی تونستیم اینو ببینیم !![]()
چقدر با اِحساس آهنگارو اِجرا می کردننننننن ! ![]()
مامان و باباشونو دیدین چه اَشک ریختن ؟!![]()
والله منم تنم لرزید و مو به تنم سیخ شد وقتی این آهنگو شنیدم !!!!!!!! ![]()
در کل کامران و هومن بازم معرکه هستن ! ![]()
خب حالا می رسیم به نظرها !
بابت اینکه هر روز بیشتر اَز قبل منو ساپورت می کنین ممنونم . ![]()
آوبنیا جون ( نمی دونم اِسمتو درست نوشتم یا غلط عزیزم ) شرمنده این کار از عهده ی من بر نمیاد ...
اَفراد زیادی داستان می نویسن می تونی این خواهشو از اونا هم بکنی ! ![]()
و سارا ( ب ) خانم گل .... خب عزیزم شما منو اَدد کن ... با هم چت کنیم بیشتر آشنا میشیم ! ![]()
Sky _ girl _ n _ kh @yahoo.com
خب حالا مثل دفعه ی قبل میریم سراغ شعرا و مطلبااا ..... ![]()
-------------------------
در آغوشم بگیر
بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس کنم
و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم
نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان
قلبم به پایت افتاده است نرو
لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره کن
تنها تو را می خواهم
بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم
و بگذار دوباره در آغوشت بخواب روم
........
کدوم یکی از درختایی که زیر سایه شون با هم قدم زدیم قسم بخورن
تا تو صداقت نگاهمو باور کنی !
انگار که صدای پر از غصه ی نگاهم رو نمی شنوی
می دونم
اون غرور همیشگی ت نمیذاره که بگی دلتنگمی
به همون شب بارونی که
بارون چشمام امون نداد که قسم بخورم
که حتی شاپرک ها هم نفهمن
همیشه برای دیدنت
لحظه شماری می کنم
پس بگو که دوستم داری
حتی یکبار !

شبــــای رفتن تــو , شبــای بــــی ستاره ست
ببین که خـــاطراتم، بی تــــو چه پاره پاره ست
بــا هر نفس تو سیــنه، بغض تــــو , تو گلومه
با هر کی هرجا باشــم، عکس تـــــو روبرومه
آخ که چقدر تنـــگه دلم ،برای اون شبــــامون
کاشکی که اون عشق بشینه، دوباره تو دلامون
چی میشه برگردی باز به روزای گذشــــته ؟
هوای پاییـــزی چرا تو عشـــق ما نشســــــته ؟
شبــــای رفتن تــو , شبـــای بی ستاره ست
ببین که خاطراتم ،بـــی تـــو چه پاره پاره ست
سپردی عهدمونو ،بـه دست بـــــاد وبـــارون
منـــــو زدی به طــوفان، خودت گرفتــی آروم
قهر تـــــو رامو بسته، غـــــم دلمـو شکسته
تو این صدای خســـته ،یـــــاد تـــــو پیله بسته
غم دلمو شکسته
شبـــــای رفتن تـــو , شبای بی ستاره ست
ببین که خاطراتــم ،بی تـو چه پـاره پـاره ست
غروبـــه باز دوباره، شـــب توی انتظـــاره
ابر تو نگــــام نشسته، خیــــال گریـــــه داره
اسم تـــو فریادمه، درد تو صِدام ترانه ست
خنده ی آینه تلخ و، بی تــــو پر از بهانه ست
آخ که چقدر تنـــگه دلم ،برای اون شبــــامون
کاشکی که اون عشق بشینه، دوباره تو دلامون
چی میشه برگردی بازم به روزای گذشته ؟
هوای پایــیزی چــرا تو عشــــق ما نشسته ؟
شبـــــای رفتن تـــو , شبای بی ستاره ست
ببین که خاطراتــم ،بی تـو چه پـاره پـاره ست

یک لحظه دلم برای بی قراری هایت تنگ شد ...
چهره پاک و معصومت را در کوچه باغ ذهنم به تصویر کشیدم .
دوباره آرام شدم . دوباره جان گرفتم و ...
دوباره عاشق شدم
ولی باز دلتنگم ...

خوشتون اومددددددد؟
حالا می رسیم به داستان ... اگرچه کمه اما از هیچی بهتره ...
![]()
بعد اَز پوشیدن لباس مقابل میز توالت می ایستم و اَز تو آینه یه نگاه به خودم میندازم !
همه چی ردیفه ولی یه گیره ای چیزی برای جمع کردن موهام می خوام !
روی صندلی مقابل میز می شینم و کشوی میزو می کشم جلو ... !
داخل کشو چه خبره ... ؟؟؟؟؟؟؟؟!!! هر چی آت و آشغال دارم اینجا ریختم فکر کنم !
دوباره اُتاقم کثیف شده ... . به زحمت و با زیر و رو کردن خرت و پرت های داخل کشو یه گیره پیدا می کنم .
بعد بُرِس رو اَز روی میز بر می دارم و به سر و وضع موهام می رسم ... شونه شون می کنم و بعد موهامو پشت سرم می بندم !
برای بار دوم به خودم تو آینه نگاه می کنم ! جلوی موهامو که به مدل جدیدی کوتاه شده به وسیله ی یه سنجاق کوچولو جمع می کنم و حالا کلاهمو می زارم سرم ! یه بار دیگه به خودم تو آینه چشم می دوزم ... !
آهان ! اینجوری موهام زیر کلاه بهتر می مونه !
تو همین لحظه در اُتاقم باز میشه ! سرمو به طرف در بر می گردونم !
نگارو در آستانه ی در می بینم !
نگار : نهال مگه اونجا می خوان بپسندنت اینقدر به خودت می رسی !!! چرا طولش میدی اینقدر ... !
لبخندی می زنم و با اِشاره به لباسم میگم : خوبه ؟ نگار : اِی خدااااااا !!!
به طرف تختم بر می گردم و شال و دستکشمو اَز روی تخت بر می دارم و بعد میرم طرف نگار و میگم : اَخمو نباش اینقدر .... یه ذره بخند ! نگار اَول لبخند می زنه و بعد اَز چند ثانیه لبخندش تبدیل به خنده ای میشه . میگه : بدبخت اونی که تورو می گیره !
در حالی که دارم گوشی و شال و دستکشو می زارم تو کیفم سرمو بلند می کنم به طرف نگار و میگم : اَز خداشم باشه همچین جواهری نصیبش میشه !!! نگار : نه بابا ؟!؟ - پس چی ! دختر به این ... ! نگار وسط حرفم می پره و میگه : نهال ! جون من بیا بریم که اَگه تو بخوای تموم خصوصیاتتو بگی شب شده !!!
می خندم و اون به طرفم میاد و دستمو می گیره و منو می کشه طرف در اتاق ! من : راستی .... مامان و بابا می دونن ما داریم کجا میریم ؟ - آره براشون یه یادداشت گذاشتم.
هر دو اَز اُتاق خارج میشیم . تازه به پله ها رسیدیم که یهو نگار دستشو می زاره روی کمرم و منو قلقلک میده !
منم قلقلکیییی !!! 3 متر اَز جام می پرم ! نگار اَز عکس العمل من با صدای بلند می خنده و بدو بدو میره پایین ! منم دنبالش می کنم !
– مگه اینکه دستم بهت نرسه نگار ! مثل برق و باد اَز خونه خارج میشه ! منم دنبالش به حالت دو میرم ... ! درو که باز می کنم برم بیرون می بینم رو پله ها نشسته داره پوتینشو پاش می کنه !
بهش میگم : در یه فرصت مناسب تلافی می کنم ! – هر چقدر بخوای شیطونی کنی و بلا سرم بیاری من که ضعفتو می دونم !
یه نفس عمیق می کشم ! با خودم میگم چه هوای خوبیه ! سرمو می برم بالا و به آسمون نگاه می کنم ! اَبر آسمونو پوشونده ! هوا اَبریه ! حتما بعد از ظهر بارون میاد !
مثل نگار روی پله ها می شینم تا پوتینمو بپوشم .
نگار که برای رفتن آماده ی آماده ست اَز روی پله ها بلند میشه و رو به من می کنه و میگه: یادت میاد اولین باری که رفتی اسکی چه بلایی سر خودت آوردی ؟! در حالی که دارم بند پوتینمو می بندم رو به نگار میگم: خب خودت میگی اَولین بار ... تازه فقط 5 ساله م بود . نگار : اَلانم هیچ فرقی با 5 سالگیت نداری.
اَولین بار که رفته بودم اِسکی همه ش 5 ساله م بود .... اینقدر پریدم اینور و اونور و شیطونی کردم که یهو سُر خوردم روی برفا ... نتونستم خودمو کنترل کنم و چند بار کله معلق خوردم و پام ضربه دید ! از اون به بعد موقعی که برف می بارید مادرم گیر می داد بهم و اُصولا دلش نمی خواد اَز خونه خارج بشم چه برسه به اِسکی! ولی من اَز بچگی عاشق برفم ... وقتی برف میاد و همه جا سفید میشه حس می کنم یه جورایی همه جا پاکه ... اَز هر نوع بدی و دروغ و ... ! اِنگار که تمام بدی ها رفتن زیر برفا و فقط خوبی ها وجود دارن !
اَز هوای گرم متنفرم و هیچ وقت نمی تونم تحملش کنم ! بعضی اوقات تو تابستون چون هوا گرمه گرما زده میشم ! کلی دردسر داره تابستون ! روزی 10 بار باید دوش گرفت !
بلند میشم و به طرف ماشین میرم . نگار به ماشین رسیده و داره درشو باز می کنه !
- میگما نگار ... اِتفاقی افتاده اِمروز اینقدر شارژی ؟! – حالا چی میشه من یه بار تورو اَذیت کنم؟! – صبر کن به وقتش برات جبران می کنم !
نگار در ماشینو باز می کنه و داخل میشه ! منم میرم به طرف در پارکینگ تا بازش کنم ... !
بعد از باز کردن در پارکینگ و خارج شدن ماشین از اینجا در پارکینگو می بندم و بعد میرم سمت ماشین و داخلش میشم .
نگار : خب اَلان باید دنبال کی بریم !؟- آتنا و نازنین . - کدومش به خونه ی ما نزدیک تره ؟ آدرس خونه ی آتنا اینا چیه؟- وایییییییی!!! آدرسسسسسسسسس!!!! یادم رفت ازش بگیرم... !
نگار با تعجب نگام می کنه و بعد می خنده و میگه : خسته نباشی واقعا ! حالا می خوای چیکار کنی؟!
- اِِاِاِ ؟!!! عجب گیج بازی راه اَنداختما .... ! – گیج نه تو عاشقی !!!- می بینی اینقدر دیشب اونجا شلوغ پلوغ بود که یادم رفت اَزش آدرس بگیرم!- شماره ای چیزی هیچی اَزش نداری؟!
سریع گوشیمو اَز جیب پالتوم میارم بیرون ! اَز طریق حافظه ی موبایلم که شماره ی آتنا رو توش ذخیره کردم بهش زنگ می زنم ! بعد از چند تا بوق بالاخره جواب میده !
- بفرمایید.- سلام آتنا جون ... من نهالم . خوبی ؟ - سلام عزیزم مرسی.- شرمنده اَول صبحی مزاحم شدم ... خواب که نبودی؟- نه بابا خیلی وقته بیدارم .- راستش دیشب یادم رفت آدرس خونه تونو اَزت بگیرم !- ببین من سر خیابون .... منتظر شما هستم .- خب آدرس خونه تونو بده . میاییم دنبالت دیگه ! – من که اَلان آماده م. میام سر خیابون ... اینجوری دیرمون نمیشه.- باشه عزیزم . فعلا خدافظ .
بعد از قطع تماس اِسم خیابونو به نگار میگم .
- اَول بریم دنبال آتنا . این خیابونه اَلان به ما نزدیک تره تا خونه ی نازنین اینا . – نهال ! چی شد یهو با این آتنا صمیمی شدی؟!- دختر خوبیه ... اَزش خوشم اومد . – ببینم نهال این دختره که با سینا رفته مسافرت اِسمش چیه ؟! – لیزا . – من دیدمش؟ - آره بابا ... اون بار تولد سینا کادو یه ساعت آورده بودا .... یادت میاد ؟- آهان ! فمیدم ... چشماش رنگیه موهاشم طلاییه ؟ - آره همونه .
اَه ! چند روز دیگه سینا برمی گرده .... ! خدا کنه اَصلا به من محل نزاره ...! نیاد طرفم ! حال و حوصله شو ندارم ! اگه اومد چی ؟! خدا کنه اَصلا فراموش کنه نهالی هم وجود داشته !
چه جوری می خوام ریخت نحسشو تحمل کنم !
با صدای نگار به خودم میام ! – نهال ! داریم می رسیم .
حواسم جمع میشه .... اَز اون حال و هوا میام بیرون . چشمم که به آتنا می اُفته به نگار میگم : نگه دار .
آتنا پشتش به ماشینه ... ! در ماشینو باز می کنم و میرم بیرون . کنار ماشین وامیستم و صداش می زنم !
برمی گرده و با دیدن من لبخندی می زنه و به طرفمون میاد . منم میرم تو ماشین !
آتنا که به ماشین می رسه درو باز می کنه و میاد تو !
- سلام ! نگار: سلام. من: سلام آتنا خانم ... خوبی ؟!
نگار ماشینو به حرکت در میاره ! آتنا هم میگه : شرمنده بهتون زحمت دادم! نگار : چه زحمتی؟! آتنا: مزاحم شدم. من: تعارف نکن اینقدر . آتنا: راستش اِسکی من اَصلا خوب نیست ... نمی خواستم بیام ! نهال جون اِصرار کرد ... ! من : حالا یه بار امتحانش می کنی .... بد نیست ! نگار : شما که تازه اومدین اینجا بهتره کم کم با برنامه های ماها بیشتر آشنا بشین . من : نگار راست میگه ! کم کم تو هم باید یکی از اَعضای این گروه باشه ! خیلی خوش می گذره ! هر ماه مهمونی میریم ... مثل دیشب ... یا کوهنوردی یا اِسکی یا کَمپینگ .
بقیه ی راه با سکوتی که بین ما ایجاد میشه می گذره ! تا وقتی که به خونه ی نازنین اینا می رسیم !
به محض اینکه میاد تو شروع می کنه ! اَلبته منم همراهیش می کنم ! هیچ وقت هم کم نمیاریم ! حرف واسه گفتن زیاد داریم !
نازنین : ببینم آتنا جون شما تو خانواده تون پسر دم بخت دارین ؟!؟ آتنا در حالی که داره می خنده میگه : پسر دم بخت ؟! نه والله ! نازنین: اِی وای ! پس من چیکار کنم ؟! آخه این بچه م ترشید ! یکی نیست اینو بگیره !
من : ببینم آتنا جون شما پسر ترشیده ندارین ؟ - چرا داریم ... تا دلت بخواددد !
نازنین : وای چه خوببب !!! من : آره عالی شد بالاخره از شر نازنین راحت میشم ... ! یعنی یکی پیدا میشه اینو بگیره !
همه می خندن و منم سرمو به طرف عقب برمی گردونم و برای نازنین یه لبخند موزیانه می زنم !
خلاصه تا برسیم به محل مورد نظر که خارج شهر هم هست با اینجور حرفا سر می کنیم ! اینقدر من و نازنین سر به سر همدیگه می زاریم که ... کلی هم می خندیم !
حدود 1 ساعتی از اون زمان معینی که دیشب قرار گذاشته بودیم تو پیست اِسکی جمع بشیم می گذره که بالاخره می رسیم !
نگار تا ماشینو پارک کنه و ما بیرون بیاییم و وسایلارو جمع و جور کنیم و بریم چند دقیقه ای طول می کشه !
کوله پشتی رو من بر می دارم ... . نازنین و آتنا هم دو تا کیف دارن فقط ... !
نازنین با دیدن کوله ای که رو دوشم اَنداختم میگه : چه خبرتههه دخترررر ؟؟؟!!
نگار که تازه اَز ماشین اومده بیرون و داره ماشینو قفل می کنه میگه : تورو خدا می بینی اَز دست این نهال چی می کشیم ! نازنین : من نمی دونم تو که اینقدر پُرخوری پس چرا چاق نمیشی !! آتنا : دیشب که دست به غذاش نزد ؟! نازنین: دیشب اِستثنا بود و قضیه داشت ! اَز تو کیفم دستکشمو در میارم و تو دستام می کنمش !
اینجا یه منطقه خوش آب و هوایه ! خارج از شهره و چند کیلومتری با شهر فاصله داره ! اینجا هر 4 فصل رو به طور کامل داره ... ! یعنی وقتی بهار بیای هوای خاص بهاری رو داره و بارون های بهاری می باره و همه جا سبزه .... ! تابستونشم خیلی گرمه ... . پاییزش خیلی قشنگه ... ولی زیباترین فصلش زمستونه که توی 3 ماه این فصل فقط برف میاد ! و هوا خیلی خیلی خیلی سرده ! مثل اَلان !
شالو دور گردنم پیچوندم و دستامم تو هم گره خورده ... ! باد سردی میاد !
وارد محوطه شدیم .
نگار : حالا باید چه جوری بچه هارو پیدا کنیم ؟! نازنین : اینجا هم که موبایل آنتن نمیده به گلنوش زنگ می زدیم و می پرسیدیم !
با چشمم این محوطه ی خیلی بزرگ و زیبارو زیر نظر می گیرم ! سمت راست تعداد زیادی درختای کاج به چشم می خوره که پوشیده از برفه ! میشه گفت اون طرف جنگله ! رو به روی ما هم یه رستوران خیلی بزرگ چند طبقه ای با اَنواع و اَقسام غذاها و نوشیدنی ها وجود داره !
من اینجارو خیلی خوب می شناسم ! چون چندین بار اینجا اومدم !
سمت چپ هم یه رودخونه ی خیلی بزرگ و قشنگه که اَلان تو این سرما باید یخ زده باشه !
3 یا 4 باری که من اینجا اومدم بهار بود ! تمام اینجا سبز بود ... همه چمن ! اون موقع چه شکلی بود و اَلان چه جوریه ؟! اون سبزی یه نشاط خاصی به آدم می داد ولی اَلان این سفیدی ... !
آتنا که چند قدمی از ما جلوتر رفته برمی گرده و رو به ما میگه : یه سر به رستوران بزنیم بد نیست ! شاید اونجان !
من با دیدن این همه برف شگفت زده ام ! آخه تا حالا منظره ی به این زیبایی ندیدم ! اَصلا حرف نمی زنم !
دلم می خواد روی این برفا دراز بکشم ! یا با یکی برف بازی کنم ! یا اَصلا آدم برفی بسازم !
نهال ! چقدر تو اَز اینجور کارا خوشت میاد ! اِنگار نه اِنگار 21 سالته ! خب مگه چیه ؟ مگه من دل ندارم !؟
آتنا : نهال جون چرا یهو اینقدر ساکت شدی ؟
اَول کوله رو می زارم روی زمین و بعد دستامو اَز هم باز می کنم ! اِنگار می خوام سرما رو با تمام وجودم تو بغلم بگیرم و بعد یه دور می چرخم دوباره !
نازنین : باز این اِحساساتش گل کرد ... دوباره خل شده ... لالمونی گرفته ! نگار: نهال ! نازنین: ول کنین بزارین بچه م واسه خودش خوش باشه !
رو به همه شون میگم : با یه گلوله برف موافقین ؟!
نازنین و نگار هر دو با هم یکصدا میگن : نههههه !!!!
آتنا که با شنیدن این حرف من لبخند شیطنت آمیزی رو لباش نشسته ... خم میشه اَز روی زمین یه گلوله درست می کنه و به سمت من میاد و میگه : من که موافقم ! بعد گلوله رو محکم پرت می کنه طرف من !
اَما به من برخورد نمی کنه ... چون من جا خالی میدم و تند خم میشم روی زمین و گلوله ی برفی درست می کنم و پرتش می کنم طرف آتنا !
نازنین : حالا شدن 2 تااا !!! نگار : بابا بیاین بریم ... وقت برای برف بازی زیاده !
تو همین لحظه نازنین هم به من و آتنا می پیونده و هر 3 طرف نگار برف پرتاب می کنیم !
نگار هم فقط می خنده و اونم برای جبران چند تا گلوله پرتاب می کنه ولی ماها جا خالی میدیم !
در آخر وقتی که همه حسابی برفی شدیم و نگار به نشونه ی تسلیم دستشو بالا برد اَز برف بازی دست می کشیم!
نگار که مشغول پاک کردن سر و صورتشه ( همه ی برف ها می خورد تو صورتش و گردنش ) رو به من میگه:
اَلان به حسابت می رسم نهال !
بعد اَز گفتن این جمله بدو بدو میاد طرفم ! همیشه با قلقلک دادنم کلی منو اَذیت می کنه ! کوله پشتی رو اَز زمین برمی دارم و بعد تند اَز زیر دست نگار که کم مونده بود منو بگیره در میرم!
آتنا و نازنین وقتی این جنب و جوش مارو می بینن اونام پشت سر نگار میان ! همینجوری هر 4 دنبال هم می کنیم تا می رسیم به رستوران ! همه مون نفس نفس می زنیم ! نگار : تورو خدا ... ببین چطور کارای نهال ... به ماهم سرایت می کنه ؟!؟ در جواب لبخندی می زنم .... ! نگار : خب نهال برو تو .
چون من اَول واستادم باید اَول از همه هم برم تو ! می خوام برم داخل که یهو چشمم به نازنین می اُفته !
این مثل اینکه با من کار داره .... چون هی اِشاره می کنه و چشمک می زنه ! منم که از کارای این سر در نمیارم ! میام کنار تا اَول نگار و آتنا برن تو !
به محض اینکه اونا مارو ترک می کنن .... بهم نزدیک تر میشه و میگه : بیا بریم اونورتر می خوام یه چیزی نشونت بدم !
دستمو می گیره با هم چند قدمی اَز رستوران دور میشیم !
بهش میگم: مسخره بازی که نیست این !؟- نه به جان تو ! بیا . – اَز جون خودت مایه بزار ... !
موبایلشو اَز تو کیفش در میاره و اَول روشنش می کنه و بعد چند ثانیه گوشی رو می گیره و طرف من و میگه : بیا ببین این عکسو !
گوشی شو می گیرم وقتی چشمم به عکس می اُفته ... با حالت تعجب میگم : نازنیننننن ؟؟؟!!!؟
واییییییییییییییییی ! اینکه عکس سیناست در کنار لیزا !!!!
لبخند شیطنت آمیزی رو لبای نازنین نقش می بنده و میگه : چیهههه ؟؟!!- اینو اَز کجا آوردی ؟؟
- بی خیال حالا ... اَز یکی گرفتم ! – بازم هست؟- آره .- نشون بده دیگه !- تو گوشیم نیست . یه آلبوم عکس دارم اَزشون !
دوباره نگاهی به عکس میندازم و میگم : اَه نیش این دختره رو نگاه کننننن !!! حالمو به هم می زنه ! – آره ... اینجا زشت شده ! میگما نهال ... تو هم بدت نمیاد فضولی کنی تو کار این دو 2 تا ؟!
- دلم می خواد اَز کارشون سر در بیارم نه اینکه فضولی کنم ! – همون فضولیه دیگه ! – برو بابا ! بعدا بقیه شو بهم نشون بده ! نگفتی اینارو اَز کجا آوردی ؟!
این جمله رو در حالی بیان می کنم که به طرف در رستوران بر می گردم .... اَما ناگهان با شخصی سینه به سینه برخورد می کنم ! سرمو می برم بالا تا اَزش معذرت خواهی کنم که ..... که خشکم می زنه !!!!!!!
خب .... خب ... اینم از داستاننننننننننننن
چظور بود !؟ منتظر نظراتون هستما
می دونم کم بود اما جبران می کنم
خبببببببببببببببببببببببببب ! من دیگه برمممم .... راستییییییی ![]()
می تونین حدس بزنین اینکه نهال می بینتش کیهههههههههه !!!!!!!!؟؟
سینا ؟!
هومن ؟!
یا .... یا ... !؟ نظر خودتونو بهم بگین حتما . قربونتون برم .
خیلی دوستون دارم .
تو به من نشون دادی عهد همیشگی چیه
عاشق بی قید و شرط ... قهرمان اصلی کیه ![]()
فعلا خدانگهدار همگی![]()
اول یه معذرت خواهییییییییییییییی
بابا به خدا تقصیری ندارم بازم مهمون اومدن ...
تازه شم زدن کیبوردو خراب کردن ... ![]()
الان رفتم یکی دیگه خریدم
به خدا نوشته بودم آپ کنم ...
در هر حال خودم می دونم یه جور باید جبرانش کنم
داستان باید به یه جاهایی برسه .... امشب حدود ۱ ساعت فقط داشتم به بقیه ش فکر می کردم
می خوام اشکتونو در بیارم ![]()
شوخی کردم ولی خب ....
بقیه شو نمیگم که تو کفش بمونین
خودتون می فهمین بعد
امروزم با یه عکس و مطلب اومدم ... یه عکس کامران و هومن ماه هست . بچه ها من روی عکس اسمی از خودم نمی نویسم دیگه بعضی ها سوء استفاده نکین خب ... یه اسمی بیارین ازم
خب پر حرفی بسته .... راستی از نظراتونم ممنون
فاطمه جون من اون نیلوفر نیستم آدرسش تو پیوندهام هست می تونی بری ![]()
بابت آنیتا هم خیلی خوشحالم
خدارو شکر حالش خوب شد ![]()
اول بریم سر عکس کامران و هومن خودمون
ذکر منبع یادتون نره ها
با تشکر از نازنین جون بابت این عکس

حالا سراغ شعرا میریم .... ![]()
نه میتونم از نگات چشم بردارم
پشت یخبندون عشق تو بمیرم
نه میتونم به نگات چشم بدوزم
میون شعله ی عشق تو بسوزم
پس چه کار کنم با چشمات
که منو دیوونه کرده
با تو لحظه هام جهنم
بی تو یخبندونه سرده
پس چه کار کنم با این دل
که بهونتو میگیره
منو هل میده تو آتیش
که تو یخبندون نمیره .... ؟؟؟!!

براي من يك لحظه با تو بودن كافي بود
تا شب ها خواب به چشمان من نيايد .....
گمان مي كردم
لبخند تو براي من مانند بوي خوشي است
كه به همان زودي كه مي آيد٬ مي رود
كه روزي به آينه خيره شدم
! و تو را در آن ديدم
كار از كار گذشته بود ........
براي اينكه تنهايم نگذاري
چه سخت غرورم را شكستم
چشمان نمناكم را به تو نشان دادم
ولي براي تو كه دريا را در نگاهت جا داده اي
اين اشكها به حساب نمي آيد
رفتي و تنهايم گذاشتي
چه راحت دلم را شکستیییی .......
از خواب مي پرم
چيزي يادم نمي آيد
فقط از چشمان خيسم مي فهمم كه خواب تو را مي ديده ام
اي كاش در كنارم بودي
تا همانگونه كه دلم را شكستي
سكوت تنهاييم را نيز بشكني
كنار پنجره مي روم
آسمان بر خلاف دل ابريم صاف است
مانند هر شب ستاره ها را مي شمارم
يكي كم است ........
شايد امشب هم در جايي كسي مانند من ستاره بختش را به بهاي دل شكسته اي داده است ....

تقديم به تو كه هرگز نيافتمت
به دنبالت مى گردم
اى گمشده ى روزها و شب هاى من
نيستى ...
كاش بودى تا سر بر شانه ات مى گذاشتم
تا مى گريستم از دست دنياى بى وفا
كه مرا اين گونه كرد
كاش مى يافتمت
كاش چشمانم را مى بستم و مى گشودم
و تو را احساس مى كردم
حال كه نيستى هر جا كه هستى
خوش باشى ....

باز دو تا چشم منتظر خيره شدن به آسمون
دنبال اون ستاره كه بدون نام و نشون
پيش غم تنهاييام ستاره ها چقدر كم اند
از سر دلخوشی دارن به همه چشمك ميزنند
غافل از اينكه اين پايين قلبی اسير ماتمه
حسرت و غصه هاى اون قدر تموم عالمه
شيشه صبروحوصله اش شكسته با سنگ عذاب
روزاى شاد و رنگيش هم يه سر شده تاروخراب
ديگه نمونده دلخوشی واسه دل اسير غم
مهم اسير بودنشه فرق نداره زياد يا كم
فكر ميكنی نبودنت كم درديه نه به خدا
تحملش سخته واسم تحمل جداييها
نمی دونم كه آسمون ابريه يا دو چشم من
نميذارن ببينمت ستاره قشنگ من
حالام نه آرومه دلم نه خواب به چشمونم مياد
دلم داره داد ميزنه ميگه فقط تورو ميخواد
چی بهش بگم آروم بشه دست از سر من برداره
.چی ميشه گفت به قلبی كه براى تو بی قراره؟؟.
باز هم تا نزديك سحر ستاره ها رو ميشمرم
.تو آخرين ستاره اى كه دل به عشقش ميسپرم.
ميخوام يه چيزى رو بگم دلم ميخواد خوب بدونی
دنيام اگه تموم بشه بازم تو قلبم می مونی

بچه ها این شعر پایینی یکی از شعر های مریم حیدرزاده ست . یکی از فن های کامران و هومن که داستان سوگندو خونده بود بهم گفته بود که این شعر خیلی به داستانت میاد . الان این پایین می زارمش .... . آخییییی سوگندددد
عصر اون روز زیر بارونو بهم برگردون ![]()
بوسه ی زنگ تابستونو بهم برگردون ![]()
تو زمستون دست قلبت منو آتیش می زد ![]()
کرسی داغ زمستونو بهم برگردون![]()
توی تالار مه اون شب پاییزی نرم ![]()
بازی لیلی و مجنونو بهم برگردون![]()
توی فال افتاده بود عاشقمی یادت میاد ![]()
فال راست توی فنجونو بهم برگردون ![]()
موهامو ریخته بودم دور نگاهت یادته ![]()
عکسا و موی پریشونو بهم برگردون![]()
تو حیاط زیر درخت کنار حوض ماهیا ![]()
خاطرات لب ایوونو بهم برگردون![]()
من می خوام با تو باشم فرقی نداره چه جوری![]()
تو بمون با این کارات جونو بهم برگردون![]()
با نگات باز بیا آتیش بسوزون توی دلم ![]()
![]()
برق اون چشمای شیطونو بهم برگردون![]()
![]()
حرفای مثل عسل شعرای مثل مروارید ![]()
دعاهای زیر ناودونو بهم برگردون![]()
می دونی ما تو خیال به خیلی جاها رسیدیم ![]()
لااقل آینه و شمعدونو بهم برگردون![]()
یادته اسم تورو با خون نوشتم رو دیوار![]()
نامه هامو نمی خوام خونو بهم برگردون![]()
دو تا گلدون یادته دادیم به هم تا ته عمر ![]()
یه کم عادل باش و گلدونو بهم برگردون![]()
دلمو بردی کجا راس بگو من چش می زارم ![]()
برو خونه برو بیرونو بهم برگردون![]()
حرف و قولات چی میشه؟ یعنی فراموشش کنم؟![]()
پس تو هم قولای پنهونو بهم برگردون![]()
دل من واسه خودش دار و درخت و گلی داشت
تو سوزوندیش دل ویرونو بهم برگردون![]()
من می خوام برم به یه جزیره به یه جای دور
اجازه م دست توا ... اونو بهم برگردون ![]()
بچه ها قشنگ بود نه ؟؟!
حتما نظرتونو در مورد اینکه از این شعرا و از این عکسا بزارم بگین ![]()
داستان امروزو بخونیم حالا
رنگ آبی : هومن . رنگ قرمز : نهال
---------------------------------
چیزی برای گفتن ندارم جواب من فقط یه نگاه کوتاهه !
یه نگاه گذرا به سر تا پاش و بعد
سریع بر می گردم و به طرف در خروجی میرم و از سالن میرم بیرون .
چرا اینجوری باهاش برخورد کردم ؟! خب چیکار باید می کردم ! وقتی گفت معذرت می خوام می پریدم بغلش و ماچش می کردم !!!؟؟
طلب داری ازش مگه!؟ طلب چیه دیگه .... حال و حوصله ی این پسرارو ندارم حالا چه سیناش چه هومنش ....
حال و حوصله ی خودمم ندارم الان ... !
خب یه چیزی بهش می گفتم ..
مثلا چی باید می گفتم !؟ ببخشید یه امضا میدین ؟!
تو هم با این افکار بی مزه ت ....
کنار آتنا ( دختر آقای عابدین ) می شینم .
اینم از نهال خانم ! جواب خودمو بهم برگردوند .... به نظرم دختر مغروری میاد ! طرز نگاه کردنش یه جوریه ... اصلا خودشم یه جوریه ... چه جوری ؟ من چه بدونم .... در کل هیچ ازش خوشم نمیاد ...
مگه تو می خوای بپسندیش ؟! باید خوشت بیاد !؟
هومن خیلی با نمکی واقعا .... !
در هر حال این هر جوریه به من هیچ ربطی نداره ...
از روی صندلی بلند میشم و از سالن خارج میشم .
با ورود به سالن پذیرایی دوباره بچه هارو می بینم که همون جای قبلی جمع شدن و در حال حرف زدن هستن !
نمی دونم امشب چمه که اصلا حال و حوصله ندارم .... خسته م .... ! واسه چی خسته ؟ چیکار کردی که خسته ای ؟! کوه کندی ؟ خسته که نیستم ...
در هر صورت دوست دارم زود برگردم خونه ! اون از غذا خوردنت این از حالت !!!
یعنی علتش سیناست ؟! واسه چی باید بابت اون ناراحت باشی ؟ واسه چی نداره که ..... این چه سوالیه آخه!!!
با اون کاراش که الهی خبر مرگش برام بیاد ... چرا نفرین می کنی ؟!
بایدم نفرینش کرد ... پسره ی دیوونه .... اعصابمو خط خطی کرد ... حالا نباید بی حوصله باشم ؟
یه حالی بهش بدم که دور هر چی دختره خط بکشه ..... حالیش می کنم ... !
در کنار کامران نشستم و به صحبت های رامین گوش میدم .
راجع به یکی از کاراش داره حرف می زنه . یکی از آهنگ هایی که واسه یکی از خواننده ها ساخته و حسابی گل کرده .
توی افکار خودم غرقم که چشمم به آتنا می افته که خیلی ساکته .
برای چی اینقدر آرومه ؟ از اول تا حالا شاید 10 تا جمله بیشتر نگفته باشه ...
فقط زمانی که بحث راجع به ایران بود یه چیزایی گفت و بعد دوباره سکوتشو آغاز کرد !
نه که من خودم شلوغم همیشه از آدم های آروم و بی سر و صدا خوشم میاد ... البته اطرافیانم میگن شلوغی و اینا ولی از نظر خودم معمولی هستم شیطونی سر جاش آرومی هم سر جاش ... !
این عادت از بچگی تو سرم هست که همیشه با کسایی دوست میشم که خیلی ساکتن ....
البته این در مورد نازنین
( که یکی مثل خودمه ) صدق نمی کنه !
الان هم خیلی از این آتنا خوشم اومده ... نمی دونم چرا ولی برای من آدمای آروم و ساکت مرموز به نظر می رسن ... ! آتنا به نظرم دختر خوب و جالبیه ... دلم می خواد یه کم باهاش حرف بزنم .... اصلا باهاش آشنا بشم ... . به همین منظور تصمیم می گیرم سر صحبتو یه جور باز کنم ! اولین جمله ای که به ذهنم می رسه به زبون میارم !
- شما درس می خونین ؟ با شنیدن حرف من یهو بر می گرده و نگام می کنه ! اما چیزی نمیگه ... .
چند ثانیه ای صبر می کنم که بالاخره لب باز می کنه و آروم جواب میده .
- بله ! – چه رشته ای ؟ - دندون پزشکی . – چه خوب ... – کجاش خوبه ؟ - اگه خوب نیست چرا دارین می خونینش ؟ - من از بچگی خون می دیدم سکته می کردم نمی دونم الان چطور دارم درسی می خونم که ..... . – اینا که به مرور زمان عادی میشه ! - نمی دونم ... در هر حال از چیزی که خوشم نمیاد پزشکیه .... . – بعد چطور دارین می خونینش؟ یه نگاه بهم میندازه و چیزی نمیگه .... .
هیچی نمیگم تا خودش به حرف بیاد ... . نمی دونم چرا اما یه حسی به من میگه خودش به طرفت میاد .... .
در هر حال سکوت می کنم تا اینبار اون شروع کنه .
چند ثانیه بیشتر نمی گذره که شروع می کنه به حرف زدن ... .
- راستش پدرم همیشه دوست داشته تو کشورهای مثل آمریکا درس بخونه اما هیچ وقت نتونست ... .
- چه جالب !!! یعنی شما دارین آرزوی پدرتونو برآورده می کنین ؟- درسته . – پس معلومه خیلی دوسش دارین.
- من توی این دنیا فقط پدرمو دارم . یه لحظه حواسم پرته از دهنم یه چیزی در میره که ... .
- مادرتون فوت کردن ؟ یهو نگام می کنه ... غمی تو چشاش موج می زنه ... نباید اینو می گفتم من که دیگه می دونستم مرده دیگه چرا پرسیدم ... !!! حتما از یادآوری مادرش ناراحت شده ! خیلی آروم میگه : آره فوت کرده ... .
بغض کرده ... لعنت به من که سوال نا به جایی پرسیدم و این بیچاره رو ناراحت کردم ... .
بهش میگم : ببخشید . – بابت چی ؟ - بابت اینکه سوال نا مربوطی پرسیدم . – نه ! اشکالی نداره . همیشه وقتی یکی اسم مادرمو میاره من چشام پر اشک میشه هنوز هم بعد اون همه سال نتونستم فراموشش کنم .
یعنی نمی تونم فراموشش کنم ... اصلا فراموش کردنی نیست ! خیلی دوسش داشتم خیلی .... همه ی جونم به اون وابسته بود ... .
آخیییییییییییی ..... . بیچاره ! ببین طفلی چقدر سختی کشیده ! خب مادرش بود ...
بزرگش کرده بود ... اینم تک بچه بوده ... حتما وقتی کوچیک بوده مادرش فوت کرده چون داره میگه بعد از این همه سال .... !
- واقعا متاسفم . - نمی دونم پدرم اینجا دنبال چیه !!! اصلا از اینجا خوشم نمیاد ... همیشه وقتی که بچه بودم به پدرم می گفتم آرزومه برم آمریکا و فلان و فلان . ولی الان پشیمونم اینجا فقط برای مسافرت خوبه ولی برای زندگی ... .حتما پدرم با خودش گفته دارم آرزوشو برآورده می کنم ولی نمی دونست اینجا من بیشتر .... . نمی دونم اگر بنا بر درس خوندن بود همون ایران می خوندم چرا اینجا ؟!؟4 ماه بیشتر نمیشه اومدیم اما قد یه دنیا دلم برای ایران تنگ شده ! من خیلی تنهام ... .- ایران! هر وقت یکی میگه ایران یه حس خاصی بهم دست میده ... .- چه حسی؟!- نمی دونم چه اسمی میشه روش گذاشت .
چند لحظه ای ساکت میشم و به ایران فکر می کنم .
به کشورم ! کشوری که بهش متعلقم ولی برام غریبه .... آخه هیچ خاطره ای ازش ندارم ... ولی آشنا هم هست چون متعلق به این آب و خاک هستم ... .
- تا حالا نخواستی بری ایران ؟- راستش تا حالا هر بار تصمیم گرفتم برم یه اتفاقی می افته .
- دور و بر من خیلی خلوته .... خیلی تنهام . بیشتر از اونچه که بخوای فکرشو بکنی ... توی دانشگامون ایرانی زیاده اما با هیچ کدومشون تا حالا نتونستم ارتباط برقرار بکنم ... راستش همه شون یه مشت دختر و پسر جلف و سبکن که بار رنگ کردن موهاشون و هزار تا کار دیگه می خوان انکار کنن ایرونی هستن .... ایرونی که کشورشو ترک کنه دیگه خودشو هویتشو فراموش می کنه ! - کی گفته همه ی ایرونی های اینورآب اینجور که تو میگی هستن !؟ توی همین مهمونی نگاه کن . همه ی خانواده های خوب! این دلیل نمیشه که آدم از کشورش بره یه جا دیگه به خاطر غربت و هزار تا چیز دیگه سریع خودشو گم کنه ..... داریم خانواده ی ایرونی 30 ساله اینجا زندگی می کنن ولی اینقدر خوب هستن و تمام بچه هاشون با اینکه اینجا به دنیا اومدن تربیت کاملا ایرونی دارن .... این دلیل نمیشه که حالا هر ایرونی بره موهاشو طلایی کنه می خواد هویت خودشو پنهون کنه .... زیبایی یکی از دلیلاشه ! همه که اینطور نیستن .... خب بین غرب و شرق یه دنیا فاصله ست و غرب خیلی تاثیر گذار هم هست ولی نمیشه که همه یه جور باشن .... تاثیر روی افراد متفاوته .... توی هر جمعیتی یه نفر پیدا میشه دزد و دروغگو و ... یه نفر پیدا میشه پاک و صادق ! تو نباید اینجوری فکر کنی . توی هر جایی آدم های مختلفی هستن ... .
سکوت می کنم تا به حرفام کمی فکر کنه .... ! به نظر من خودش مقصره ... حتما شرایط زندگیش باعث شده طرز فکرش اینجوری بشه و ... ! حالا ببین چه زندگی داشته ... !
دقایقی به آرامش می گذره که به حرف میاد .... . خیلی دوست دارم بدونم چه جوابی به من میده ولی اون در کمال تعجب میگه : تو هم درس می خونی؟- آره.- چی می خونی؟- روانشناسی.- چه جالب !!! من از بچگی عاشق این رشته بودم اما پدرم نزاشت برم و ... . – زندگی همیشه بر وقف مراد نیست . گاهی اوقات اون چیزی که می خوای نمیشه . – تو اینجا چه جوری دوام آوردی؟- خب من تا به خودم اومدم هزار نفر دیدم که انگلیسی حرف می زدن هزار تا غذای غیر ایرونی دیدم و .... همه چیز برام به نوع دیگه ای وجود داشت . یه نوعی متفاوت با ایران.- چند سالت بود اینجا اومدی؟- 3 یا 4 . دقیق نمی دونم .- خب پس به اینجا عادت کردی ! به خاطر چی اومدین؟- به خاطر کار مادرم. تو چند سالته ؟
- 23 . تو چی ؟- من 21 .- چقدر ظاهرت شرقیه . در جواب لبخندی می زنم و میگم : همه اینو میگن .
- خیلی خوبه که موهاتو رنگ نکردی و .... .
وسط حرفش می پرم و میگم : راستش من از اینکه برم موهامو رنگ کنم متنفرم ! نمی دونم چرا اما همیشه دوست دارم موهام همین رنگ باشه . – خوبه . پس ظاهر ایرونی تو دوست داری.
چیزی نمیگم و کمی به صورتش نگاه می کنم .
صورتش کشیده ست . رنگ پوستشم سفیده و چشماش نه درشته نه ریز. رنگ چشاشم سبز تیره ست مایل به قهوه ای سوخته . موهاشم خرمایی مایل به قهوه ای . نه کوتاهه نه بلنده .
روی هم رفته چهره ی تو دل برو و با نمکی داره .
بعد از دقایقی که بدون حرف سپری شدن میگه : من که اول خواهرتو دیدم اصلا فکر نمی کردم ایرانی باشه . اصلا هم شبیه تو نیست . 180 درجه با هم فرق دارین .
دوباره سکوت بین ما حکم فرما میشه ! ازش خوشم اومده ... فکر کنم بتونم از تنهایی درش بیارم .
تو فکرم که صدای گلی منو از اون حال و هوا می کشونه بیرون .
- کامران جون چرا دیر کردین شما امشب؟!؟ بد قول نبودینا .... .
گلی این سوالو کاملا بلند می پرسه ... طوری که من به راحتی می شنوم .
تقریبا همه سکوت می کنن و نگاشون می کنن !
سینا دعا کن نبینمت که اگه چشمم به ریخت نحست بیفته و .... . حالا نمی شد با یکی دیگه تصادف می کردم ؟!؟ سرمو می برم بالا .... . وایییی ! هومن چشمش به منه ! چرا اینجوری نگام می کنه ؟! یه لحظه دلم آب شد ... . فکر کردم الان میاد خفه م می کنه ... . کامران با خنده میگه : والله گلنوش جون هومن مثل همیشه .... . هومن وسط حرف کامران می پره و میگه : حالا یه بار من ... . گلی : دست گل آب دادین جفتتون ؟! کامران : هومن فقط یه بار؟؟ هومن : نه پس 10 بار !
- کامران لوت میدما !
گلنوش: حالا چیکار کردی هومن ! اعتراف کن! هومن : چی بگم ... داشتم می رفتم دنبال کامران تصادف کردم ...... ! این جمله رو که داره میگه یه نیم نگاه هم به من میندازه وتند مسیر نگاهشو عوض می کنه .
چرا اینجوری نگام می کنی خب ؟ طلب داری؟ می دونی چه اتفاقی واسه من افتاده بود که اونقدر عصبانی بودم .... ! من که معذرت خواهی کردم تو هم اومدی جوابمو دادی ... دیگه چته ؟!
گلی :از این به بعد مواظب باش ... . هومن : اتفاقه دیگه می افته .
یه نفس راحت می کشم که چیزی نگفت ... در کل هم چیزی نمیگه خب ... خیلی مسخره ست که بیاد بگه با این تصادف کردم و .... .
هنوز 2 ثانیه نگذشته که صدای گلی رو می شنوم که منو خطاب می کنه .- نهال خانم تو دیگه چرا ؟ تو همیشه تو مهمونی جزو اولین نفراتی . چرا امشب دیر اومدی ؟ چیزی شده بود ؟
ای بابا !!!! گلی هم که ول کن نیست ... . خب بعدا می پرسیدی می گفتم ... .الان وقت سوال پرسیدنه ! اونم چه سوالی؟! چی بگم ! چی بگم !!؟؟
با من و من جواب میدم : راستش تو .... راستش خیابونا که کلی شلوغ بود و ترافیک و منم رفته بودم فروشگاه یکی از دوستای قدیمی مو دیدم ... رفتیم کافی شاپ و کلی حرف زدیم و طول کشید خلاصه .... .
هومن به طرز خاصی نگام می کنه ... ! اه ول کنین منو دیگه ... چرا اینجوری نگام می کنی ؟! الهی این سینا بره بمیره من امشب به خاطرش چه مصیبتی کشیدم ! برای اینکه از فکر سینا و تصادف و امشب بیرون بیام رو به آتنا میگم : شماره تو میدی ؟ بعد اینکه شماره شو می گیرم شماره ی تماس خودمو هم بهش میدم .
دوست قدیمی ! دوست قدیمی حتما منم !منظور از کافی شاپ همون کلینیکه !
واقعا این دختره چش بود که اون جوری پرید به من ؟ با کسی دعواش شده بود می خواست یکی رو پیدا کنه بهش بتوپه که من بدبخت براش نازل شدم ! حتما قالش گذاشته بود ... کی ؟! اولین جمله ای که به من گفت چی بود ؟!
(( چرا تنهام نمی زاری ؟ حالم از مردا به هم می خوره ؟ از مردا بدم میاد ! ))
اصلا به من چه ! ولی هر چی بود حالش هیچ خوش نبود که وارد خیابون ورود ممنوع شده و نفهمیده بود و ماشین به اون گندگی رو ندید اون همه بوق زدم و اون همه چراغ !!!
ولش کن هر چی بود گذشته دیگه ... .
فکر می کنم تونستم اعتماد آتنا رو نسبت به خودم جلب کنم ... چون کاملا به حرف در اومده .
آتنا : می دونی من از بچگی به تنهایی عادت کردم ... مادر و پدرم فقط من و آیدا رو داشتن تازه با هزار تا نذر و نیاز و دکتر و دوا و درمون به دنیا اومدیم ... مثل معجزه ! می دونی مادر و پدرم دختر عمو و پسر عمو بودن ... مامانم حامله نمی شد ! – آیدا ؟ کی هست ؟- خواهر دو قلوم !
- الان کجاست ؟ ایران ؟ آتنا آه تلخی می کشه و میگه : نه اون هم توی اون تصادف لعنتی همراه مادرم فوت کرد!
واییییییییی!!!!!!! خدای من چقدر بد ............ ! توی یه تصادف آدم مادرشو و خواهرشو در جا از دست بده ... اونم چه خواهری ...... دو قلو بودن !!! چقدر تلخ .... .
رو به آتنا که کاملا تو خودش فرو رفته میگم : واقعا معذرت می خوام من امشب فقط باعث شدم خاطره های بد زندگیت یادت بیاد . آتنا لبخند تلخی می زنه و به آرومی میگه : نه دیگه باید بعد 10 سال کم کم برام عادی بشه مگه نه !؟
خدای منننننننن !!!!!!!! 10 سالللللللل ! باید سرگذشت پر از غم و دردناکی داشته باشه .
آخی عجب عذابی کشیده که ... !
- یه اعترافی بکنم ؟!
سرمو تکون میدم که یعنی آره .
- تو در جذب آدم ها قدرت عجیبی داری ! – چی ؟! منظورت چیه ؟! – یه جورایی اینقدر صورتت قشنگ و دلفریبه و صدات عین فرشته ها می مونه وقتی حرف می زنی آدم بی اختیار سکوت می کنه و محو نگات میشه .... این چشمای درشت مشکی رو فقط یه دختر ایرونی می تونه داشته باشه . از الان بهت بگم که اگه داداش داشتم حتما تورو واسش می گرفتم ... !
از خنده نمی تونم خودمو کنترل کنم ........ ! از یه طرف یاد حرف های نازنین می افتم که می گفت آقای عابدین و ..... از یه طرف حرف های با نمک این آتنا ! زیادی تعریف می کنه بابا . یه قیافه ی معمولی ... !
ولی اگه نازنین بود حتما الان می گفت پدرتون که هست ! آتنا هم منو خفه می کرد ... !
- آتنا تو خیلی بیش از حد تعریف می کنی .... یه قیافه ی معمولی دارم . بعدشم از تعریفات ممنون ولی هیچ دوست ندارم رابطه ی دوستی ما به رابطه ی بد بین خواهر شوهر و زن برادر تبدیل بشه ... !
آتنا لبخندی می زنه و میگه : بدون شوخی راست میگم بی اختیار جذبت شدم . از 13 سالگی تا حالا یاد گرفتم با هیچکی دوست نشم و .... ! دوباره سکوت می کنه . سعی می کنم با شوخی کردن از اون حال و هوا بکشونمش بیرون .آتنا : تو این 23 سال رنگ خوشی ندیدم.- تو نباید این چیزارو بگی !هر انسانی یه سرنوشتی داره ... اینم سرنوشت توا. دوباره سکوت .... یه سکوت دیگه که باعث میشه آتنا کلی تو فکر بره .... .
منم همپای اون میشم و ساکت میشم . بزار یه کم به حرفام فکر کنه ... .
یه لحظه چشمم به نازنین می افته که هی داره واسم چشم و ابرو میاد. این چه حرکاتیه دیگه !؟
اشاره بهش می زنم بیا اینجا .... . میاد طرفم . کنارم روی صندلی خالی می شینه ولی چیزی نمیگه .
- چه زری می خوای بزنی ؟ بگو خب . یه اشاره به آتنا می کنه ... ! فکر کنم نمی تونه پیش اون حرف بزنه ....
از شانس ما همون لحظه موبایل آتنا هم زنگ می خوره ... خلاصه که اون میره و نازنین میگه : چی دارین به هم میگین 3 ساعته !!! این عابدین عجب سرعت عملی داره بابا ... خواستگاری هم کرد ؟ حتما هم الان می برتت عقدت کنه ... عابدین برادر نداره ... خیری از جوونا نمی رسه به ما ..!
من با خنده نگاهی بهش میندازم و میگم : تعارف نکن اگه پسندیدیش بگو جونم ... واست می گیرمش !
نازنین چشمکی می زنه و ادا این دخترهای تازه دم بختو در میاره .... سرشو میندازه پایین .... منم
صدامو کلفت می کنم و ادای این مردای خانواده رو در میارم .... – از قدیم ندیما میگن سکوت علامت رضایت است . نازنین : وای آقا جون نگو .... . یه نگاه به هم میندازیم و می خندیم ... .
تو همین لحظه که آتنا سر می رسه به کلی ساکت میشیم .... اگه می دونست چی داریم میگیم ؟!!!
آتنا : شرمنده یهو رفتم . – خواهش می کنم عزیزم . – یکی از همکلاسیام بود. جزوه یه درسی رو می خواست.
- درسا سختن ؟- ای بد نیستن .... میگما مثل اینکه کسی خیال رفتن نداره ساعت چنده ؟!
از نازنین می پرسم : ساعت چنده نازی؟ نازنین : یک ربع به دو مونده . آتنا : از خستگی دارم غش می کنم .
این آتنا باید دختر قوی باشه که تونسته مقابل سختی ها مقاومت کنه ... مرگ مادرش !!!
این واقعا سخت و طاقت فرساست که تحملش از توان هر انسانی خارجه . مخصوصا این دختر که یکهو خانواده شون به کل از هم پاشیده شده .... .
دو تا پسر کوچولو اینجان اینقدر با نمکن . دو قلو هم هستن ... . نیما و مانی . خیلی با مزه هستن . به منم میگن عمو هومن عمو هومن .... . مانی خیلی با نمکه یه حرفایی می زنه . همه آهنگای من و کامرانو حفظ هستن ... . مانی طرف راستمه نیما طرف چپم . کامران : خب ببینم نیما خان دیگه کدوم آهنگارو بلدی؟
نیما : تو خود نمره بیستی مثل هیچکسی نیستی .. دیگه یادم نیست عمو .
مانی : عمو . – جانم . – ما شمارو دیگه نمی بینیم ؟- نمی دونم کوچولو . مانی : عمو من می خوام خاله مو نشون بدم . اینقدر دوسش دارم ... .
خاله ش ! خاله ش کی هست ؟! انگشتاشو به اندازه ی 10 تا میاره بالا .
من : مانی فقط 10 تا ؟! نیما : خاله مون اینقدر خوبه ... مارو خیلی دوست داره . من : بگین ببینم منو چند تا دوست دارین ؟! نیما :10 تا . من : همه ش 10 تا ! کمه ..... بگین یه دنیا ... .
بعد از چند بار تکرار کردن یاد می گیرن بگن یه دنیا .... . نیما : عمو نمی خوای خاله رو ببینی ؟!
من : نشونش بدین خب . مانی از روی صندلی بلند میشه و میگه : الان میرم پیشش . عمو همیشه واسمون یه اسباب بازی می خره .... .
حالا خاله ت کی هست مگه ؟! مشتاق دیدن خاله ی این مانی هستم .... . همچین خاله خاله می کنه که .... ! بهش نگاه می کنم .... میره و میره می رسه به ... نهال ! پس نهال خاله ی اینه ! خاله واقعیش ! یعنی این نگار 2 تا بچه داره ! فکر نکنم .... . به این همینجوری میگن خاله ... . این 2 تا برادرای همون دوست این دختره هستن فکر کنم . پس خاله ای که می گفت مهربونه و اینا اینه !
اصلا حواسم به اطرافم نیست دارم با گوشیم ور میرم که انگار یه مشکلی داره ... ! که یهو صدای مانی ( برادر نازی ) رو می شنوم . – خاله ... خاله نهال ! سرمو بلند می کنم . باز این مانی وروجک پیداش شد . – چیه عزیزم ؟!
نازنین : چیکار داری اومدی ؟! آتنا : وای چه با نمکه ایننننننننن . سریع لپ مانی رو می کشه و میگه : اسمت چیه ؟!- مانی .آتنا : موش بخوردت . نازنین : بردار منه . آتنا : آخیییی . مانی رو به من میگه: یه عموی جدید پیدا کردیم. – عمو ؟! کو کجاست ؟! بیا بغل خاله نشونم بده !
زود می پره بغلم .... و دستشو به یه سمتی می بره و میگه : نگاه کن نیما بغلشه ... چه عموی خوشگلی ... تازه شم می خونه .... آهنگشم بلدم .... !
عموی جدید ! هومنه ؟! بله هومنه .... ! مانی دستشو به طرفم میاره و منو نشون میده و با همون لحن بچه گونه ش میگه : این جمله ی منه دوست دارم خیلی زیادددد .
نیما : عمو خاله مو دیدی ؟! – آره عزیزم دیدم .- خوشگله نه ؟!
این بچه چه سوال هایی می پرسه ها !!! چی بگم ! خب خداییش خوشگله اما اون کاراش .... !
می خندم و میگم : عین حوری بهشتی می مونه .... . مانی : قوری ؟!
می خندم و میگم : حوری …. . – حوری چیه عمو ؟!
ای بابا !!! من الکی یه چیزی گفتم چه گیری داده ! عجب چیزایی می پرسه …
ما هم بچه بودیم دیگه صدامون در نمی اومد … !
- هیچی خوشگله .
من خاله اون عمو .... ! امشب فقط ریخت اینو دیدم من ! مانی : خاله من میرم پیش عموم ... بعد بیا پیشمون .
تو دلم میگم همین الان میام !!!
آتنا : چقدر این با مزه بود ... . نازنین : آره خیلی با مزه ست .... ! دیوونه میشم از دستشون تو خونه .... .
آتنا : دو قلو همینه دیگه ... بچه هم باید شیطونی کنه مخصوصا که پسر باشه .... !
یه چند دقیقه با گوشیم سرگرم میشم . نمی دونم چش شده قات زده ! خاموشش می کنم .... یهو صدای نگار منو به خودم میاره .... !
- نهاللل!!! کجایی تو ؟چرا تو فکری ؟ - هاننننن . چیه ؟- بریم دیگه.- الان ؟! – نیم ساعت از 2 گذشته ها .... .
یه نگاه به اطرافم میندازم ... نگار راست میگه ... دور و برم خلوت تر شده ... همه به اون طرف سالن کنار پدر و مادر ها رفتن . آروم از روی مبل بلند میشم . هر چقدر نگاه می کنم آتنا رو پیدا نمی کنم ... . – نازی ! این آتنا کجا غیبش زد ؟ نازنین چشمکی می زنه و با خنده می گه : رفته پیش باباش .
یه کم که می گردم چشمم بهش می افته .... کنار پدرشه . به طرفشون میرم ... !
پشتش به منه ... دستمو می زارم رو شونه ش و میگم : آتنا جون .
بر می گرده ... نگام که به آقای عابدین می افته یه لحظه یاد حرف های نازی می افتم ... نزدیکه که به خنده بیفتم ولی هر جور شده خودمو کنترل می کنم . آتنا : جانم !- دیگه باید برم . خواستم خدافظی کنم .
آتنا رو به پدرش می کنه ... در حالی که دستمو به آرومی میون دستاش گرفته ...
آتنا : پدر اینم دختر خانم گلی که امشب باهاش آشنا شدم . آقای عابدین دستشو به طرفم میاره و میگه : از آشنایی با شما خوشبختم دخترم . منم باهاش دست میدم و میگم : منم همینطور ... . واقعا خنده م گرفته نمی دونم چیکار کنم .... نازنین اگه اینجا بودااا ..... می زدم زیر خنده دیگه ... .
تو همین لحظه صدای نیمارو از پشت می شنوم ... !
- خاله نهال ... خاله جونم .
صدای مانی میاد .... – عمو جون برگرد یه لحظه ..... .
تا بر می گردم نهالو مقابلم می بینم .... !!! از دست این بچه ها !
نیما عجب آدمی هستیااا ... منو صدا کرده عموشو نشونم بده ... تا برگشتم هومنو دیدم .... !
مستقیم تو چشام نگاه می کنه ولی ساکته ... .
نیما: اینم از خاله جون من .
مانی : اینم از عمو جون من .
من آروم میگم : ایشونو که یه بار ملاقات کردم .... . فقط نگاش می کنم اونم همینطور .... . چند ثانیه فقط چشم تو چشم بودیم که الان بر می گرده و به سمت دیگه ای میره ... .
این چی گفتتتتتتتتتتتت !!!!!!!!؟؟؟؟؟؟ فکر کرده آروم گفته من نمی شنوم ... ایشونو یه بار ملاقات کردم !!!!
فقط برگشتم و به سمت نگار و نازنین رفتم ... . تا می رسم به اونا گلی میاد ... .
- بچه ها بیایین اونور.
دوباره ما جوونا گوشه ای جمع میشیم .... مثل اینکه دوباره خبریه ... !
آتنا رو هم صدا می کنم .... همراه ما میاد .
پوریا اون وسط واستاده واسه خودش گرم گرفته ... .
- بچه ها کی فردا با اسکی موافقه ؟!
چه پیشنهاد خوبیه ! من که فردا خونه م و بیکار .... میریم اسکی ! خوش می گذره ... !
به نازنین و نگار نگاه می کنم .... هردوشون سرشونو تکون میدن یعنی موافقن پس .... . بین اعلام موافقت ها و مخالفت های بچه ها من رو به گلی میگم : ما 3 تا هستیم .
اینو که میگم یهو یاد آتنا می افتم ... بهش نگاه می کنم و میگم : تو هم که میای ؟ - نه بابا اسکی من تعریفی نداره خب .... . – میای راه می افتی دیگه ... . – حوصله ی اینجور جاهارو ندارم . – تنهایی می خوای خونه چیکار کنی ؟!؟من صبح میام دنبالت تو هم میای ! آتنا یک لحظه نگام می کنه و همراه با لبخند میگه : توی قانع کردن افراد تو بی نظیری .... ! من : باز از این حرفا زدی !!! آتنا : امتحانش ضرر نداره که ! – پس میای ... کلی خوش می گذره . به گلی میگم : آتنا هم میاد .
اسکی ! تو این چند ماه وقت سر خاروندن هم نداشتیم چه برسه به تفریح ! فردا پرواز داریم واسه اتریش .... کنسرت پشت کنسرت ... ! حیف شد نمی تونیم بریم .
کامران رو به گلنوش میگه : گلنوش جون باشه برای دفعه ی بعد فردا که نیستیم باید بریم اتریش .... یادت رفته.
گلنوش : راست میگی ... اشکال نداره ما جاتونو خالی می کنیم .... پارمیدا : حیف شما بودین خوش می گذشت .
من میگم : دفعه ی بعد حتما میاییم . پارمیس : کار شما واقعا مشکله ... همه ش دور از خانواده هست .
کامران : چیزی به نام سختی برای ما وجود نداره وقتی عشق به کار باشه همه چی حل میشه .
نازنین : دوست نداشتین یه شغل آروم و بی سر و صدا داشته باشین ؟! من : ما کارمونو دوست داریم ... البته دلتنگی همیشه هست اما خب یه جوری باید رفعش کرد .
واقعا کار خیلی سختیه ... همه ش تور و کنسرت و استودیو و .... رنگ خونه نمی بینن که ... !
خلاصه برنامه می ریزیم که ساعت 9 همه تو محل مورد نظر ( همون پیست اسکی ) جمع بشن . کم کم بعضی ها آماده ی رفتن میشن ...
مشغول خدافظی کردن با آتنا اینا و نازنین هستم ... که مادرمو می بینم .... .
- به به نهال خانم ! کجایی ؟! – مامان من که اول اومدم سلام گفتم بهتون ! – تصادف کردی؟- جریان داره بعدا میگم .
مادر و پدرم با ماشین خودشون میرن ... الان خونه کاملا خلوت شده فقط من و نگار و کامران و هومن و دوستشون هستیم . بعد از خدافظی از گلی اینا من زودتر از خونه خارج میشم و داخل حیاط منتظر نگار می مونم. هوای بیرون کاملا خنکه .... یه هوای خوب . جون میده واسه قدم زدن ... ولی کی با من می خواد قدم بزنه !؟
تو همین لحظه کامران و هومن و رامین زمانی و نگار با هم از خونه خارج میشن ... .
به من که می رسن وایمیستن . نگار کنار من می مونه . کامران : خب از آشنایی با شما خیلی خوشبختم نهال خانم .... . من : منم همینطور . رامین : دیگه زحمتو کم می کنیم . نگار : خیلی خوشحال شدم دیدمتون .
هومن رو به نگار میگه : ما هم همینطور .
رامین : بچه ها بریم دیر میشه صبح پرواز دارین . رامین زودتر خدافظی می کنه میره که ماشینو روشن کنه . کامران دستشو به طرف من میاره و میگه : به امید دیدار فعلا خدافظ . هومن هم با نگار دست میده .
کامران که دستشو به طرف نگار میاره که باهاش دست بده هومن یه نگاه به من میندازه و یه نگاه به نگار و کامران بعد دستشو به طرفم میاره ولی چیزی نمیگه ... . من : از آشنایی با شما خوشبختم .
هومن با همون طرز به خصوص نگاهش چشم به من می دوزه و میگه : منم همینطور .
خدافظی می کنن و میرن .
من و نگار قدم زنان به طرف ماشین میریم . من : وای نگار ترکیدم .... چقدر خسته م .
نگار : وقتی گلی پرسید چرا دیر کردی چرا گفتی دوست قدیمی مو دیدم و .... ! – چی می گفتم خب ؟! می گفتم تصادف کردم .... ! نگار یه جوری نگام می کنه .... طرز برخورد من و هومن یعنی اینقدر ضایع بود که این بو ببره با اون تصادف کردم ... باز گلی نمی پرسید اینجوری نمی شد ... !
هر دو داخل ماشین میشیم و نگار پشت رل می شینه و ماشینو به حرکت در میاره !!! گوشیمو روشن می کنم .
بعد به ساعتش نگاه می کنم !!!
ساعت 3 شدهههه !!! واییی! چقدر خسته م ! خمیازه ای می کشم .... ! نگار : خسته ای نه ! – آره .
- صبح ساعت 7 بلند میشیم وسایلارو بزاریم ... . – باید دنبال آتنا هم بریم . – چی بهش می گفتی تو ؟!
- حالا بعدا برات تعریف می کنم فعلا خوابم میاد ... .
چشام روی هم می افته این مسیرو تا خونه مون تو خواب و بیداری سر می کنم !
به محض اینکه می رسیم خونه من فقط در ماشینو باز می کنم و بدو بدو میرم داخل.
مامان و بابام که الان خوابیدن ! اینقدر خوابم میاد اصلا جلو پامو هم نمی بینم . در اتاقو باز می کنم کتمو از تنم در میارم پرت می کنمش رو تخت. خودمم می افتم روی تخت ... !
از شدت خستگی دیگه دارم بیهوش میشم ! چشام ناخودآگاه می افته روی هم ... دیگه هیچی نمی فهمم و به خواب عمیقی فرو میرم !
-------------------------------------------
- نهال جون .... خواهر گلم ! پا نمیشی ؟
نگاره ! داره صدام می کنه از خواب پاشم .... . – ساعت چنده مگه ؟ - یک ربع به 7 مونده ... دیرمون میشه ها .... ! چشامو به سختی باز می کنم ! چند بار می مالمش تا خواب از سرم بپره ... ! روی تخت نیم خیز میشم و یه چند ثانیه به همون حال می مونم .
نگار که داره لباسامو که روی تخت پخش و پلایه جمع می کنه میگه : بدو برو دست و صورتتو بشور صبحونه بخوریم بریم . از روی تخت به زحمت بلند میشم در حالی که دارم به طرف در اتاقم میرم میون خمیازه کشیدن میگم : وسایل چی پس ؟ - جمعشون کردم .
توی دستشویی یه آبی به دست و صورتم می زنم ... خنکی آب خوابو از سرم می پرونه . صورتمو با حوله خشک می کنم و بعد از خارج شدن از دستشویی میرم طبقه ی پایین .
با ورود به آشپزخونه میز صبحونه رو می بینم که به بهترین نحو چیده شده ! اون چایی گرم و خامه و عسل و تخت مرغ پخته شده واقعا اشتها آوره دم صبحی ! تا روی صندلی می شینم نگار سر می رسه .
- تنها تنها همه رو می خوری دیگه ؟ - قربون خواهر گلم برم با این کاراش !
بهم چشم می دوزه و می خنده و میگه : فقط از این کارا کنم قربونم میری و دوستم داری ؟!
نگاش می کنم و می خندم و میگم : خواهر به این گلی دارم نباید دوسش داشته باشم !؟
- نهال .... می خوای سینارو چیکارش کنی؟! – هیچی ... من جوابشو دادم امیدوارم آدم باشه درک کنه ... !
من زودتر از نگار صبحونه می خورم ... لیوان شیر داغو بر می دارم و از روی صندلی بلند میشم و با نگاهی به نگار میگم : دستت درد نکنه بابت صبحونه ... وسایلا کجان؟- تو ماشین.- وسایل منو برداشتی دیگه؟- آره.- مامان و بابا خوابن ؟- آره . شیرو همونجوری داغ می خورم .... البته آروم آروم .... .
نگار هم زود صبحونه رو تموم می کنه و هردو برای آماده شدن و رفتن به اتاق خودمون میریم .
یه پالتوی مشکی رنگ که کوتاهه با یه شلوار جین کوتاه و یه کلاه و شال گردن توسی رنگ لباس منو شامل میشه .
........................................
چطور بود ؟ منتظر نظراتون هستم گلا
من دیگه برم .... اینبار زلزله هم بیاد باید زود آپ کنم
اینبار واقعا جدی میگم .... ! خب ...... پس فعلا رفتم ..... دوستون دارم خیلی زیاد . ![]()
![]()
![]()
![]()
قربون همگییییییی
خدافظ
![]()
چه خبرا ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! میگما من چقدر زود اپ می کنم و ....... !!!
به خدا من تقصیری ندارم بزارین یه سری اتفاقی افتاد که باعث شد اپ دیر بشه و ...... ![]()
![]()
حالا امروز بعد یه قرن تصمیم به اپ گرفتم به هزار زور و زحمت چند تا عکس از این تینی پیک اپلود کردم و تا اومدم اپ کنم برق رفت ........ و بعدش واسمون مهمون اومد !!!!! خلاصه الان رفتن و من اومدم ... اما بدون هیچ عکس و شعر و ...... بی خیالش فعلا ....
اول یه معذرت خواهی بدهکارم واسه دیر شدن این اپ . ![]()
اولش که واسمون مهمون اومد .... یه عموم از کرج ...... یه دختر و یه پسر داره و بعدش خانواده ی اون یکی عموم از تهران اومدن و ..... خلاصه یه بند و بساطی داشتیم که دیدنی بود ! ماشاءالله بچه هاش زلزله هستن !!!!! تا می اومدم پشت کامپیوتر می ریختن سرم ..... حالا این به درک می اومدم دفترمو باز کنم و بعد بنویسم بازم می اومدن و ...... . یا همه ش مهمونی دعوت بودیم یا اینکه بیرون بودیم یا می اومدن خونه مون و ....... ! مهمونا رفتن و من اومدم بنویسم یه خبر خیلی خیلی بد رسید .... ![]()
![]()
![]()
![]()
فوت یکی از آشناهامون .... اگرچه زیاد نزدیک نبود یعنی می شد همسایه ی خاله م و من حتی این خانم ۳۲ ساله رو از نزدیک ندیدم اما فوق العاده ناراحت شدم و اصلا چیزی ننوشتم ....... حالا بزارین جریان فوت ایشون رو براتون تعریف کنم ..... این خانم ۳۲ ساله که لیسانس داشتن و دبیر هم بودن یه پسر ۱۰ ساله هم دارن . فوق لیسانس برای یه شهر دوری قبول شده بودن .... و حدود یک هفته بود که با شوهرشون دعوا داشتن که برن یا نه !!! ناراحتی اعصاب هم داشتن و قرص مصرف می کردن . از طرف دیگه ای ایشون سابقه ی خودکشی هم داشتن ولی اونبار نجات پیدا کرده بودن .... ![]()
تا اون روز آخر حدود ۵۰ تا قرص خورده بودن .... شب آخر هم تو دعوای آخر به شوهرشون میگن که حالا تو نمی زاری من برم درس بخونم خودمو می کشم و ..... !!! گویا با هم قهر بودن و این خانم توی یه اتاق دیگه تنها می خوابن اون شب و ...... توی خواب خفه میشن !!! به همین راحتی یه زندگی تموم میشه . یه بچه ی بی گناه بی مادر میشه ! اینقدر دلم برای این بچه سوخت کلی براش گریه کردم ! اخه صبح اون بلند میشه و میره بالا سر مادرش و هر چقدر که صداش می کنه .......![]()
![]()
چند روز پیش رفته بود سر خاک مادرش و براش غذا برده بود می گفت مادرم گرسنه ست چند روزیه چیزی نخورده .... حیف شد .... یه زندگی به همین آسونی تموم شد ...... ![]()
![]()
![]()
برای شادی روحش حتما دعا کنین . راستی دیروز هم سالگرد وفات پدربزرگم بود .... برای شادی روح اونم دعا کنین . ![]()
![]()
حالا قبل داستان به جز این تسلیت ها باید یه سری تبریک هایی هم اعلام کنم . ![]()
![]()
تولد نازنین جون و سرینه جون و مانا جون و آنیتا جون که این اواخر بود مبارکککک .... ![]()
![]()
![]()
تولد یکی از فن های دیگه ی کامران و هومن ماه هم بود مثل اینکه .... اسمش پریا هست . زیاد نمی شناسمش اما چون فن کامران و هومن گله تولدشو بهش تبریک میگم .... ![]()
امیدوارم حال آنیتا هم زودی خوب بشه و به جمع ما برگرده . ![]()
و همچنین ۶ مرداد آلبوم کامران و هومن وارد ۳ سال میشه ..... به همه تبریک میگم .... ![]()
![]()
وقتی آلبوم اومده بود هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه به آهنگ های قشنگش گوش می دادم ! واقعا معرکه بود . امیدوارم کامران و هومن عزیز یه بار دیگه با صدای معرکه شون مارو سورپرایز کنن و .... . ![]()
خب حالا نوبت داستانه .... به بزرگی خودتون ببخشین اپ اینقدر دیر شد و زیاد هم نیست .
به امید خدا یکشنبه آپ می کنم . فعلا بریم سراغ داستان ..... ![]()
یه چند دقیقه ای هم اینجا استراحت می کنم و بعد میرم .... دیگه نه از خون ریزی خبریه و نه از اون سرگیجه ی لعنتی . یه نفس راحتی می کشم . یهو چشمم به این دختره می افته !
اینم که دوباره ماتش برده ! تا همین چنین دقیقه پیش اینقدر اینجا راه رفت .... ولی الان یه گوشه واستاده و به ... به کجا داره نگاه می کنه این ؟ مسیر نگاهشو دنبال می کنم . زمین !
به زمین داره نگاه می کنه . حالا چرا زمین ؟! یه حالت خاصی داره !
توی بهت ناباوری ام ! خدایا ... شاید من اشتباه دیده باشم ! همه ش زیر سر سیناست ... !
اون باعث شد تصادف کنم و حالا ... ! ایرانیه ! این ایرانیه ! اصلا فکرشو نمی کردم !
خب اون موقع که تو حال خودم نبودم که بخوام اینو بشناسم ... ! الهی سینا .... !
باید یه بار دیگه با دقت بیشتری نسبت به قبل نگاش کنم ! شاید من اشتباه کرده باشم ... !
به همین منظور سرمو به طرف اون بر می گردونم ...
با کمی مکث بهش نگاه می کنم .
نگاه اون به منه ! اشتباه نکردم ! کاملا درست دیدم ! خود خودشه ....
یک لحظه نگاهمون در هم گره می خوره !
همین الان سرشو بلند کرد و بعد نگاش به من افتاد ! هر دو دقیقا تو یه لحظه مسیر نگامونو عوض می کنیم .
چرا اینجوری نگام می کنه ؟ یه جوریه ! چه جوری ؟!
نمی دونم . دیگه وقت رفتنه. به همین منظور آروم از روی صندلی بلند میشم و به طرف در میرم !
الان بلند شد و به طرف در رفت . من هم به دنبالش روونه میشم ! پول دکترو حتما می خواد حساب کنه !
ولی من باید حساب کنم .... چون من مقصر بودم ! من زدم به ماشینش . پس من باید پولو حساب کنم !
اما کیفم ... از فکر اینکه برم پایین و کیفو بردارم و بعد .... !
اصلا حال ندارم ! اما خدارو شکر کیفم همراهمه ! به میز منشی می رسیم که امشب خبری ازش نیست !
رو به دکتر که پشت میز ایستاده میگم : خب چقدر تقدیم کنم ؟
چقدر تقدیم کنم ؟!؟ این می خواد حساب کنه پس . در کل هم اون باید پول بده چون اون مقصر بود و وارد خیابون .... ! ولی خیلی بد تصادف کردم .....
بعد از پرداخت پول دکتر هر دو به طرف در خروجی میریم .
حالا هر دو داخل آسانسوریم . چیکار کنم ؟! هیچی نگم و برم ! نمیشه که ...
یه چیزی باید بگم . یه چیزی یعنی چی ؟! خب تو بهش زدی ! چی باید بگی ؟
آسانسور متوقف میشه ! اول اون بیرون میاد بعدم من .
از ساختمون خارج میشیم و به طرف ماشین حرکت می کنیم و هر دو کنارش می ایستیم .
دیگه باید برم .
خب بگو ! چی می خواستم بگم ؟! نمی خواستی ازش عذرخواهی کنی !!!
چرا باید عذرخواهی کنم ؟! نهال خانم ! دیوونه بازی در نیار .... از همه ی مردا متنفرم ! از همه شون بدم میاد چون .... ! گناه سینارو گردن بقیه ننداز ! من باهاش بد حرف زدم و ... پس من معذرت خواهی می کنم . بالاخره تصمیم خودمو می گیرم .... !
سرمو بلند می کنم و مستقیم تو چشاش نگاه می کنم ! و خیلی آروم البته اینبار به فارسی میگم : معذرت می خوام !
چی شد ؟! این چی گفت ؟ فارسی حرف زد ... ! این ... ایرونیه .... این ایرونیه !!!!!!
بهش نگاه می کنم ! یعنی از اول منو نشناخت ! مگه میشه ؟! شاید هم شناخت! مسیر نگام به طرف دیگه ای میره ! به زمین چشم می دوزم و تو دلم میگم :
چه شناخته باشه چه نشناخته باشه اونجوری باهام حرف زد ... ! و در کل اون اول شروع کرد!
دوباره یه نگاه بهش میندازم ! یه نگاه کوتاه و گذرا !
واقعا که ! آبروی هر چی ایرونی رو برده این !
و حالا راهمو می گیرم و از کنارش رد میشم !
رفت ..... رفت ! هیچی نگفت و رفت ! چی باید می گفت مثلا ! از آشنایی با شما خوشبختم ...
یا مثلا ... ! به سمت ماشینم بر می گردم و از این افکار احمقانه لبخند مسخره ای می زنم !
درو باز می کنم و داخل ماشین میشم !
همه ش تقصیر اون دیوونه ست ... اگه زنگ نمی زد ... اصلا زنگ زدنش دیگه چیه ! اگه اون کارارو نمی کرد .... منم اونقدر عصبانی نمی شدم و بعدم ... تصادف ! ماشینم چه ریختی شده !؟ خدا .... مقصر اون بود !
حالا ساعت چنده ؟ نگامو به ساعت می دوزم .
یک ربع به 10 مونده .
چقدر مهمونی خوش گذشت ..... نه !!! دیوونه ای به خدا .
الان باید چیکار کنم ؟! با این ریخت و قیافه و با این ماشین که نمیشه برم اونجا !
خب الان یه زنگ به نگار می زنم و میگم خودش بره !
خودمم الان میرم خونه که یه ذره به خودم برسم .... ! به خودم برسم دیگه چیه ... !؟
منظورم اینه که ماشینو بزارم خونه و بعد از اونور برم ... !
اینجوری خوبه !
پس موبایلمو بر می دارم و بعد از روشن کردنش شماره ی نگارو می گیرم !
یک بوق .... دو بوق .... سه بوق !!!
بالاخره جواب میده !
- بله ؟ - سلام نگار . – سلام !!! کجایی تو ؟ 3 ساعته منو اینجا کاشتی ؟! زیر پام علف سبز شد !!!
- یه اتفاقی افتاد الان نمی تونم بیام دنبالت ! خودت میری ؟! – چی شده ؟؟ الان کجایی؟!
- چرا اینطوری حرف می زنی ! – تصادف کردم . هیچی نشده . ماشینو می زارم خونه و از اونور میام .
- تصادف ؟؟؟! چرا مواظب نیستی اخه ؟! چیزیت نشد که ! – حالا میام بهت میگم چی شد . من سالمم فقط ماشین ... . – ماشین به درک ! خودت حالت خوبه ؟! – آره ! من هیچیم نشده .
- خدارو شکر خودت سالمی ! چرا مواظب نبودی دختر ! – حالا میام میگم چی شد ... خودت میری دیگه ؟!
- آره . از دست تو ! – کاری که نداری ؟ - نه فقط سریع بیا .
تماس قطع میشه ! گوشی رو داخل کیفم می زارم !
ایرانی بود این پسره ! از اون بدتر خواننده بود !!!
اما من واقعا حالم بد بود ! هیج جارو نمی دیدم ! حالا خوبه آدم پیاده تو خیابون نبود .. که اگه بود زیرش می گرفتم !
الان باید برم ماشینو بردارم ! قدم زنان این مسیرو طی می کنم ! بزارمش خونه ! این لباسامو عوض کنم و به کامران هم اطلاع بدم خودش بره ! اینم از امشب ! اون دختره هم که ایرونی بود !
ولی مثل اینکه دلش پر بود !!! اونم از مردا ... اخه هر چی فحش بلد بود نسبت داد به ماها ...
یه بادی می وزه . هوا چقدر سرد شده ! دستامو فرو می کنم تو جیب های شلوارم و سریع تر قدم بر می دارم !
بالاخره رسیدم ! بعد از خارج شدن از ماشین در پارکینگو باز می کنم و بعد برمی گردم تو و ماشینو به داخل پارکینگ می برم و بعد خاموشش می کنم ! بعد از خارج شدن از ماشین با باز کردن در عقب ساک کتاب هارو از روی صندلی بر می دارم ! و بعد از فعال کردن دزدگیر ماشینم به داخل خونه میرم !
درو که باز می کنم می بینم همه ی چراغ های خونه روشنه !
تند تند از طریق پله ها به اتاق خودم میرم ! در اتاقو باز می کنم و داخل میشم . کتاب هارو همینجوری رو تخت ول می کنم !
بر می گردم به طرف آینه از توش یه نگاه به خودم میندازم !
یه کم با موهام ور میرم ! همون لباس صبح تنمه !
دیگه دیر شد ! برم ! دوباره یه نگاه کوتاه به سر و صورتم میندازم ! و بعد از خارج شدن از اتاقم پله هارو یکی دو تا طی می کنم و خیلی سریع از خونه بیرون میام !
بالاخره به ماشینم می رسم ! سریع درو باز می کنم و میرم تو !
دستمو می زارم روی سوییچ و ماشینو روشن می کنم ! یه نگاه به بلوزم میندازم !
کاملا خونی شده . ماشین به حرکت در میاد .
یهو چشمم به گوشیم می افته ! کامران ! سریع موبایلو بر می دارم و به کامران زنگ می زنم !
بعد از چند بوق پی در پی صدای کامران از اونور خط میاد !
- هومن ؟! توی !!! کجایی ؟ - سلام . یه اتفاقی افتاده یه خورده دیر شد .
می پره وسط حرفم ! – چه اتفاقی ؟ چرا هر چقدر زنگ زدم جواب ندادی !؟ تو به چند ساعت میگی یه خورده ؟!
- تصادف کردم ! زنگ زدم که ….. ! دوباره تو حرفم می پره …
- تصادف !!!!! سالمی ؟! چیزی نشد که …. ؟ - حالا میام میگم .. ! زنگ زدم بگم من باید ماشینو بزارم خونه و بعد از اونور بیام دیر میشه تو خودت تنهایی برو الان .
- چرا مواظب نیستی اخه ؟!؟ - گفتم که میام برات توضیح میدم …
- پس تو برو خونه … من و رامین هم میاییم دنبالت . – باشه . فعلا خدافظ .
گوشیو روی صندلی کناری خودم می زارم .
چقدر خیابون خونه ی گلی اینا خلوته ! همه جا کاملا تاریک شده …. و سکوت عجیبی حکم فرماست .
کلا این محله خیلی خلوت و ساکته …
خونه های ویلایی قشنگ به فاصله ی کمی در کنار هم قرار گرفتن و در کناره های پیاده رو درخت های چناری وجود دارن .
صدای پارس کردن سگی به گوش می رسه . این صدا نوید دهنده ی نزدیک شدن به خونه ی گلی ایناست .
این سگشونه … یه سگ کوچولی پشمالو ! تند تر قدم بر می دارم .
و بالاخره می رسم ! الان درست مقابل خونه شون هستم . یه خونه ی ویلایی ! یه چیزی تو مایه ی خونه ی خودمون . دستمو می برم بالا و زنگو فشار میدم .
ماشینو نگاه کن ! چه ریختی شده !!! دختره دیوونه بود !!!
برم لباسمو عوض کنم که الان سر و کله ی کامران و رامین پیدا میشه .
از کنار ماشین عبور می کنم و به طرف در ورودی خونه میرم ! کلیدو از داخل جیب شلوارم بیرون میارم !
همین الان رسیدم خونه و ماشینو پارک کردم .
درو باز می کنم و وارد میشم ! چراغ های سالنو با فشار دادن کلید برق روشن می کنم !
به به ! با یه منظره ی خیلی خیلی قشنگ که آثار های هنری من و کامران هست رو به رو میشم ! تمام لباس ها روی زمین و مبل پخش و پلایه !
به طرف دستشویی میرم ! اول باید یه آبی به دست و صورتم بزنم !
خنکی آب روی پوست صورتم می شینه . بعد از خارج شدن از دستشویی یه نگاه به اطرافم میندازم !
اینقدر اینجا شلوغ پلوغ هست که من نمی دونم باید چه جوری یه لباس مناسبی پیدا کنم و …. !
شاید الان جوراب های کامرانو تو کابینت آشپزخونه بشه پیدا کرد ! یا لنگه کفش من روی میز ناهارخوری باشه ! چند هفته ست که همه ش برای کارای آلبوم پیش رامین میریم ! این هفته چند تا مصاحبه هم داشتیم!
فقط شب ها واسه خواب میاییم خونه ! واسه همین اینجا به این وضع در اومده واگرنه من و کامران پسر های خوب و مرتبی هستیم !!!
درمانده به دور و برم نگاه می کنم ! حالا من توی این بازار شام چه جوری باید یه لباسی چیزی پیدا کنم !
خدایا الان چند تا لباس اتو شده برام نازل کن !
به طرف اتاقم میرم و با خودم میگم : تو هم با این فکرای تو سرت !!!
این خونه ی تقریبا بزرگه ! یعنی واسه و کامران به قدر کافی جا هست !
یه خونه ی 4 نفره ! 3 تا اتاق داره که بوسیله ی 20 یا 25 پله از زمین جدا شده !
پله هارو می شمرم تا برسم بالا ! 26 تاست ! اتاق من اون وسطیه ست .
یه اتاق تقریبا 30 یا 40 متری با همه ی وسایل یک اتاق خواب . به طرف کمد لباسام میرم ! خدا کنه یه لباسی چیزی اینجا پیدا بشه !
در کمدو باز می کنم .... بله ! یه کت مشکی و یه بلوز مشکی . همینا خوبه !
چقدر اینجا شلوغه ..... به محض اینکه در باز شد بچه ها منو دیدن ریختن سرم !
بعد از هزار تا سوال و جواب که کجا بودی ! چرا دیر کردی ؟! و همچنین تبریک کریسمس از دستشون خلاص شدم ! حدود 10 تا خانواده ی ایرونی اینجان .
خانواده ی خودمون و خاله م اینا و نازنین اینا و اون یکی خاله م که هیچی .....
آقای عسگری یه نسبت خیلی دوری با پدرم داره ! حدود 15 سال پیش راهی آمریکا شدن .
یه دختر به نام روژین و یه پسر به نام روزبه داره .
روژین دختر خونگرم و مهربونیه همسن نگار هم هست و معماری خونده !
صورت قشنگی هم داره . چشم و ابروی مشکی با پوستی سبزه . در کل آدم باهاش زود جوش می خوره !
روزبه هم که یه پسر زلزله ست . یعنی از اوناست که مهمونی هارو گرم می کنه ! فوق العاده شوخ و با نمکه !
برخلاف خواهرش که صورت سبزه و چشمای تیره داره خودش سفیده و چشماش روشنه !
همسر آقای عسگری چند وقتیه که فوت کرده .
یکی دیگه از خانواده هایی که از قبل باهاشون اشنا شدم خانواده ی آقای مظفری هستن .
این آقا همکار پدرمه ! خانمش هم امشب اینجا نیست .
2 تا دختر دو قلو و یه پسر داره . این 2 قلو ها خیلی آرومن . همیشه یه گوشه می شینن و کم حرف می زنن .
ولی در کل بچه های خوبی هستن . این دو تا هیچ فرقی با هم ندارن . اصلا با هم مو نمی زنن .
هیچ وقت هم من نفهمیدم کدوم پرستویه و کدوم پریسا !؟! پوستشون سفیده و چشمای درشت قهوه ای رنگ دارن . در کل صورت با نمکی دارن . پوریا برخلاف 2 خواهر آرومش خیلی شیطونه . تو مهمونی ها پوریا و روزبه اگه با هم باشن که دیگه هیچی ...........
همه ش یه بلایی سر یکی میارن . من این خانواده هارو می شناسم .
چند نفر دیگه هم همین امشب باهاشون اشنا شدم .
پارمیدا و پارمیس دو تا خواهری که دوستای گلنوش هستن .
آقای عابدین و دخترش آتنا ! گویا چند ماهی بیشتر نمیشه که اینجا اومدن و مثل اینکه همسر آقای عابدین هم فوت کرده .
و همچنین خانم آرین . 2 تا پسر داره . بردیا و بنیامین . توی اولین نگاه زیاد به دلم ننشستن . آدم های جالبی به نظرم نمیان . اینام 3 ماه میشه که آمریکا هستن .
ما جوونا درست یه طرف از سالن نشستیم . من وسط نازنین و نگارم ... تمام جریان تصادف رو براشون تعریف کردم . البته نگفتم با کی تصادف کردم !
نگار : پس اینطور ! نازنین : خوب شد خودت چیزیت نشد ! نگار :آره واقعا خدارو شکر .
نازنین : حالا خوبه کسی رو زیر نگرفتی .. ! نگار : آره . راست میگی ...
نازنین : خوبه این یارو اتفاق خاصی واسش نیفتاد . نگار : وای .... راست میگه ها نهال !
من : وای دیوونه م کردین شما دو تا ! بسته دیگه ! هر دو می خندن !
من : مرگ ! حال و حوصله ندارما .... . نازنین : یعنی اینقدر سینا ...
نمی زارم بقیه ی حرفشو بزنه تند میگم : سینا بره بمیره ...
یه چند ثانیه با سکوت می گذره که با اومدن فکری تو سرم میگم : برام خیلی عجیبه مامان چرا سراغی ازم نگرفت !؟ همیشه وقتی دیر می کردم زنگ می زد و .... نگار میگه : بعد اینکه قطع کردی من بهش زنگ زدم و گفتم چی شده ! تازه بهت کلی زنگ زده بود اما گوشیت که خاموش بود ! الانم که اینجا شلوغه و ....
تو همین لحظه گلنوش به طرف ماها میاد و حرف نگار نصف و نیمه رها میشه . همه ی چشم ها به طرف اونه . مثل اینکه خبریه !
با صدای بلندی رو به همه میگه : اینم از مهمونای سورپرایز امشب .
سرمو به طرف نگار بر می گردونم و میگم : سورپرایز !
همهمه ای بین بچه ها و حتی پدر و مادر ها افتاده ! نازنین : حتما خواننده هستن .
نگار : تو از کجا می دونی ؟!
خواننده ! مهم نیست خواننده یا هر چیز دیگه ای باشه فقط پیر نباشه که هیچ حوصله ی پیر میرارو ندارم اصلا!
تو همین افکارم که یهو .... یهو چشمم ... چشمم به در ورودی می افته ! خدایا ! دارم درست می بینم !
این که ... این ... ! نازنین : نگفتم خواننده ان ! اینم از کامران و هومن ! آخه قبلا گلنوش گفته بود مهمونای سورپرایز امشب خواننده ان . نگار : بچه های خوبی هستن .
من که اصلا تو حال خودم نبودم ! این .... هومنه ...
بخشکه این شانس ! من باید همین امشب با سینا دعوا می گرفتم و بعدم تصادف با این آقای محترم و حالام تو این مهمونی ... ! نه !!!!!!! حالا چیکار کنم ؟!
یعنی چی چیکار کنم ؟! نمی دونم ! هیچی نمی دونم ... نگار و نازنین هر دو از سکوت ناگهانی من متعجب شدن! به همین خاطر به طرز به خصوصی نگام می کنن !
نازنین : چرا تو یهو ساکت شدی ؟! من : چیزی باید بگم مگه ؟!
چند دقیقه بعد از عوض کردن لباسم کامران و رامین رسیدن . کل ماجرارو تو ماشین براشون تعریف کردم .
حتی اینکه اون دختره ایرانی بود ! الان خونه ی گلنوش اینا هستیم .
چقدر اینجا شلوغ و پلوغه ! پر از دختر و پسرهای جوون ! گلنوش تک تک همه رو معرفی می کنه !
ای خدا ! حالا چیکار کنم ؟! یعنی الان با من چطور برخورد می کنه !!! وای !! عجب شانس گندی دارم من !
پدر و مادرها هم به کنار ما جوون ها میان ! بچه ها همه خوشحالن . همه یه شور و حال عجیبی دارن .
کامران و هومن هم به گرمی از همه استقبال می کنن ! چند قدمی با ما فاصله دارن ! نفر بعدی ما هستیم .
خودمو آماده می کنم . برای همه چیز !!! یه نفرم کنارشونه . قیافه ش برام آشناست .... اما هر چقدر فکر می کنم چیزی یادم نمیاد !
تا الان که همه چیز خوب پیش رفته ! جمع گرمه ! همه ایرونی هستن ! همه ش دارن میگن و می خندن !
اینام نفرات آخری هستن که ما باید باهاشون آشنا بشیم !
3 تا دختر هستن . اااا !!! این .... این وسطی ............ !!!!!!!!
لعنت به این شانس گند من ! لعنت به سینا ! داشتن می اومدن طرف ما یهو ماهارو نگاه کرد و منو .... منو دید !
با یه حالتی داره نگام می کنه ! نمی دونم اسم این حالت خاص چیه ! گلی هم داره ماهارو معرفی می کنه !
گلنوش : خب اینم نهال ! دختر خاله ی کوچولوی بنده ! کوچیک ترین عضو خانواده ی مادری . یادتون باشه وقتی دارین باهاش حرف می زنین حداقل توی هر جمله از واژه ی کوچولو استفاده کنین . چون بهش حساسیت داره !
همگی می خندن .... اما من هیچ جوابی نمیدم !!!
نهال ! پس این همون نهال دختر خاله ی گلنوشه ! این دو تا خواهر ! نگار و نهال ! همونایی که ازشون می گفت !
چه بلایی امشب سر من آورد این نهال !
چه جوری نگام می کنه !! اینجوری نگام نکناااا ..... هنوز یادم نرفته چه جوری باهام حرف زدی ...
مگه چه جوری باهات حرف زد !؟ تو شروع کردی !!!
گلی : ببینم نهال جان تو امروز حالت خوبه ؟! امکان نداره به این یه چی بگیم و جوابی نده ! به چی داری نگاه می کنی !؟ مسیر نگامو عوض می کنم و اینبار به گلی چشم می دوزم و میگم : حالا یه شب من خواستم آروم باشه اگه شما گذاشتین ! نازی : خدارو شکر سالمی ! کم کم داشتم نگرانت می شدم ! یه اخمی برای نازنین می کنم !
ببین امشب با من چیکار کردی !!!
هومن فقط نگام می کنه ! با یه حالتی مثل عصبانیت . یعنی ممکنه الان بگه چه اتفاقی بین من و اون افتاد !
بالاخره دستشو به طرفم میاره و میگه : از آشنایی با شما .... خوشبختم .
با کمی مکث جوابشو میدم : منم همینطور !
یعنی امکان داره حرف از تصادف بزنه و بعد کامران دستشو به طرفم میاره .
این یارو که کنارشونه رو هم شناختم . رامین زمانی آهنگسازشون .
یه نگاه به خواهرش نگار میندازم ! چقدر تفاوت بین دو تا خواهر می تونه وجود داشته باشه !
این چشم و ابرو مشکی شرقی و اون اینقدر بور !
قیافه ی این نگار برام یه نمه آشناست اما نمی دونم که کجا دیدمش !
الان دیگه با همه آشنا شدیم . امشب واقعا چه شبی شده ها !
باهاش تصادف کردم و حالا دیدمش !
من و نازنین همون سر جای خودمون می شینیم ! خدمتکارها مشغول پذیرایی هستن !
کامران و هومن گلنوش و چند تا از بچه های دیگه کمی با فاصله از ما روی تعدادی مبل در سمت چپ ما نشستن. البته همین چند دقیقه پیش نگار هم به جمعشون پیوست .
در حال ور رفتن با گوشیم هستم که نازی میگه : آرزوی شب کریسمست چی بود ؟! – از بابانوئل واسه تو شوهر خواستم . – منم واسه تو یه عقل درست و حسابی خواستم . – بهتر نبود این آرزو رو برای خودت می کردی ! – نهال ! بیا بریم پیش نگار اینا . – همینجا نشستیم دیگه ... اینجا چه فرقی با اونجا داره ! – بابا من حوصله م سر میره .... تو که هیچی نمیگی ! خیلی ساکتی امشب ! – چی باید بگم مثلا ؟!اگه می خوای خودت برو ! – من بدون تو هیچ جا نمیرم ! – نه بابا ! – راست میگم . – آره یکی تو راست میگی و یکی چوپان دروغگو ! – نهال ! یه چی بگم ؟! – این همه دری وری گفتی اجازه نگرفتی حالا داری ... هنوز سرم به گوشیم گرمه و چشمم به موبایلمه که نازنین میگه : یه لحظه اون گوشی قراضه تو ول کن ! یه حرفش اعتنایی نمی کنم و میگم : بگو تو ! چی می خواستی بگی . اینبار با دستش صورتمو به طرف خودش بر می گردونه و ادامه میده : این قلب عاشقو دریاب ! دوباره سرمو به طرف گوشیم بر می گردونم و میگم : هان ! این قلب عاشق دیگه چیه ؟! – یه قلب عاشق و دلخسته که به تو دل بسته ! – این قلب عاشق خیلی خیلی بیخود کرده که به من دل بسته ! – نهال تورو خدا یه لحظه این رو به روتو نگاه کن ! بی وفا فقط یه نگاه بهش بنداز !
- نازنین باز چرت و پرتات شروع شد ! – نهال ! یه سوال ازت بپرسم !؟ - ای بابا ! چقدر اجازه می گیری ! بگو. – خدا چرا چشمای تورو این شکلی آفریده ؟! – نازنین ! حالا من از تو یه سوال بپرسم ! نازنین می خنده و میگه : بگو . – ببینم تو تا حالا یه حرف درست و حسابی تو عمرت زدی ؟! - راست میگم ! حتما واسه اینکه بقیه رو دیوونه کنی ! – برو بابا . – اون از سینا و 600 نفر دیگه که گرفتار تو شدن حالا چند نفرم روش !
- اونوقت کیا ؟!
این نازنین همیشه چرت و پرت می گفت ! حالام داره اسم تمام پسرهای مهمونی رو لیست می کنه واسم !!!
از شنیدن اسم آخری که به زبون میاره نمی تونم خودمو کنترل کنم و با صدای بلند شروع به خنده می کنم !
آخه ...... آخه میگه .... آقای عابدین !!!!!
میون خنده بهش میگم : حتما منظورت از عاشق دل خسته و ... این بود ؟؟؟ به این پیرمرد بیچاره هم رحم نمی کنی ! – خب اینم دل داره !
تو همین لحظه چشمم به آقای عابدین می افته که .... بی حرکت به ما نگاه می کنه !
با خنده میگم : حالا عشق کدوم اینا بیشتره ؟!
- این جوونارو ول کن . خامن . ممکنه دوباره هوایی بشن . این عابدینو بچسب که دیگه آب داره از لب و لوچه ش جاری میشه ! – خاک بر اون سرت نازنین ! – خب راست میگم ... این جوونا دور و برشون پر دختره ولی این عابدین پولداره پس فردا که سرشو گذاشت زمین و مرد تمام ثروتش به تو می رسه ! البته باید بهت بگم روز بعد از ازدواج اونقدر باید از خودت ادا و اصول در بیاری که این آتنای ور پریده رو از خونه بیرون کنه و بعد تمام ثروتشو به نام تو کنه ...
اما اینی که من دارم می بینم تا ماهارو نکشه خودش نمی میره که ...
وقتی این آتنارو بیرون کرد و پول و ملانش هم مال تو شد روز بعدش زهر تو غذاش می ریزی و می کشیش ... تموم میشه تو می مونی و یه عالمه پول !
دارم غش می کنم از خنده دیگه ! یکسره داره حرف می زنه ! واسه خودش می بره و می دوزه و بعد میده من بپوشم !
دوباره چشمم به آقای عابدین می افته که خیره نگام می کنه ! لبخندی می زنم و اونم با لبخند جوابمو میده !
نازنین محکم تو پهلوم می کوبونه و میگه : چقدر به هم میایین ! – تو هم یه دقیقه بیکار نشین .
- چی می شد خدا یه جفت از این چشم ها به من می داد ... خب پسر مردم در برابر این همه زیبایی یکجا خلع سلاح میشه ... ! – کدوم زیبایی ؟ - خودتو لوس نکن .
در همین لحظه چشمم به گلنوش می افته که با صدای بلند رو به ما میگه : چیه ! شما دو تا چرا تنهایی اون گوشه نشستین ؟! پاشین بیایین اینجا !
یه نگاه به نازنین می کنم اصلا دلم نمی خواد برم تو اون جمع و نگام به اون پسره بیفته !
حالا بزار سینا پاش به اینجا برسه ... یه بلایی ... مثلا می خوای چیکار کنی ؟!
نازنین : پاشو بریم . چرا ماتت برده ؟! از روی کاناپه بلند میشم و به همراه نازی به سمتی که بچه ها هستن میرم .
با این حرف گلی اون نهال و دوستش بلند شدن و به این طرف اومدن ! و حالا هم نهال درست مقابل من می شینه.
واقعا چه شانسی دارما .... این پسره ی چابلوس احمق با اون نگاه مسخره ش بلند شد و جاشو به من داد ! بردیارو می گم . منم مجبورا نشستم . اونم کجا ... درست مقابل آقا هومن !
یکی از بچه ها که اسمش روزبه ست مشغول حرف زدنه ... و خیلی هم شوخه .
نگام به نگار می افته ... چقدر آشناست ! آروم به کامران میگم : کامران ما قبلا این دختره رو یه جا ندیدیم ؟! کامران : به نظر منم خیلی آشناست .... رامین : بابا این همونیه که واسه فیلمبرداری فدای سرت باهاش صحبت کردین و وقت نداشت . کامران : آره . راست میگیا ... تازه یادم اومد .
این نگار هم که به سلامتی آشنا در اومد ...
این روزبه باز معرکه گرفته ... همیشه جک هاش به نظرم با مزه میاد اما امشب که بی حوصله م اصلا حواسم به حرف های اون نیست . باعث و بانیش سیناست . تو فکرم که چشمم به نگار می افته . در حال حرف زدن با کامرانه .
نگار : می خواستم بهتون بگم اما احتمال می دادم از یاد برده باشین . هومن : ما یکبار فقط عکستونو دیدیم و تلفنی حرف زدیم .... .
گلنوش که دقیقه ای از کنار ما رفته بود و حالا برگشته با دیدن صحبت های اینا میگه : قضیه از چه قراره ؟!
راستش خودمم چیزی نفهمیده بودم ... !
رامین : نگار خانم همونی شخصی هست که برای فیلمبرداری فدای سرت به بچه ها معرفی شده بود .
نگار : اون مدت سرم شلوغ بود ... که قبول نکردم .
ای بابا ! بد شانسی پشت بدشانسی ! حالا اینام آشنا در اومدن واسه من !!!!
گلی : پس شما با هم اشنایین .
بعد از این صحبت ها بحث تازه ای آغاز میشه ... بحثی راجع به ایران !
هر کسی نظر خودشو عنوان می کنه ... یکی میگه : آدم تو ایران آزادی نداره و از هزاران چیز بی نصیبه ... یکی میگه : اینجا غربت هست و خیلی بده و ....
تو این بین آتنا حرف های خیلی قشنگی می زنه ... مثل اینکه از اومدن به آمریکا اصلا راضی نیست و خیلی هم دل تنگ ایران شده .... من فقط گوش میدم و حتی یک کلمه هم حرف نمی زنم ...
همیشه وقتی اسم ایران یه گوشم می خوره یه حس خاصی به دست میده ....
چندین سال میشه که به ایران نرفتم ....
هر وقت هم که می خوام برم یه مشکلی پیش میاد و ...
تو همین بحث ها هستیم که .... یکی از خدمه ها با اشاره ای به گلی می فهمونه شام حاضره .
یه سالن بزرگ و تعدادی میز که با انواع و اقسام غذاهای خوشمزه ی ایرونی تزیین شده .
من و رامین و کامران و گلنوش و آتنا ( یکی از همون اشخاصی که امشب باهاشون اشنا شدم )
سر یک میز هستیم . تا اینکه نگار و نهال و دوستش ( نازنین ) به سمت میز ما میان . اونا هم به جمع ما می پیوندن .
خب الان دیگه همه مشغول شام خوردنن و همه ساکتن .
من یه لحظه به نهال که اینبار هم روی به روی من نشسته نگاه می کنم !
هیچی نمی خوره ... فقط با غذاش بازی می کنه ...
گلنوش : نهال جون چرا چیزی نمی خوری آخه ؟!
گلنوش همه ش واسه نهال غذا می کشه . نهال : اشتها ندارم عزیزم . همین کافیه . گلنوش که دوباره داره براش غذا می ریزه میگه : تو که هر وقت غذای ایرونی داشته باشیم از سر میز بلند نمیشی حالا چرا اینقدر تعارف می کنی !!!
از دست این گلی ! بشقاب پر پر شده .... من همون چند تا قاشق رو به زور خوردم ... چه برسه به این ... .
سالن خلوت تر شده . من و چند نفر دیگه موندیم .
حالا من این همه غذارو چه جوری بخورم ؟! سر این میز هم فقط من موندم و هومن !
خدایا ! چرا من و این همه ش اینجوری با هم رو به رو میشیم !
من همیشه که می خوام غذا بخورم داخل بشقاب چیزی باقی نمی زارم ...
یعنی بشقاب کاملا تمیز میشه ! ولی الان مجبورم این غذاهارو .... ! با اینکه غذای خیلی خوشمزه ای هست ولی من اشتهام کوره !!!
این نهال معذرت خواهی کرد ولی من گذاشتم و رفتم .... الان چی بهش بدهکارم ....
منظورت چیه ؟! یعنی منم برم بگم ببخشید و .... !
اون بد حرف زد اون مقصر بود ....
هر چقدر هم بد حرف زده باشه معذرت خواهی شو کرد ....
اگه بنا بر بد حرف زدنه منم چنان باهاش خوب حرف نزدم !
پس یعنی یه معذرت خواهی بهش بدهکارم !
آخرین قاشق غذارو داخل دهنم می زارم و با چند بار جویدن به زحمت قورتش میدم ....
لیوان آبو از کنار بشقابم روی میز بر می دارم ! بعد از سر کشیدن آب یه نگاه به غذاهای باقی مونده میندازم و تو دلم میگم : از دست این گلنوش !!!
از روی صندلی بلند میشم و می خوام به طرف دری که این سالن رو با سالن پذیرایی مرتبط می کنه برم ... دارم از کنار میز عبور می کنم که .... که ناگهان صدای هومنو می شنوم !
- بمون .....
چییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!؟؟؟؟؟؟ بمونننننن ! چیکار داره یعنی !!!
به طرفش بر می گردم ! مستقیم تو چشام نگاه می کنه و لب باز می کنه و آروم میگه : بابت رفتارم عذر می خوام !!!!!
اینم از داستان . خب من یه صحبتی هم با رویای نازنین داشتم .... نیلو جون دوست تورو میگم .
رویای عزیز نمی دونم چی شد ولی من توی تابستون خیلی عوض شدم و از خیلی ها فاصله گرفتم و به خیلی هام نزدیک شدم .... متاسفانه از نیلوفر خیلی دور شدم و همچنین از تو ........ ! نمی دونم یهو چی شد اما خب .... اینجوری شد ..... اگر از دست من ناراحتی عزیزم منو ببخش خود نیلوفر می دونه یهویی ازش فاصله گرفتم و ..... الان چند مدت میشه که دوباره مثل قبل شدیم . البته مثل قبل که نه ولی .... در هر حال اگر ناراحتی از دست من .... منو ببخش عزیزم .
من یه نظر سنجی اینجا می زارم ... دوست دارم شرکت کنین و از نظراتون آگاه بشم . خیلی ممنون میشم . ![]()
روز پدر هم به همه ی پدر های گل دنیا تبریک میگم ![]()
![]()
و همچنین به پدر عزیز خودم که فعلا ازش دورم
و امیدوارم هر چه زودتر برگرده
روزت مبارک پدر عزیز
راستی یادتون باشه من یکشنبه آپ می کنم . حالام دیگه برم ...
خیلی دوستتون دارم ... به امید اینکه آلبوم جدید کامران و هومن عزیز بیاد و شاهد گل کردن دوباره ی کامران و هومن ماه باشیم .... من رفتم .... قربون همگی ....
خدافظ .
سلام
حال همه خوبه ؟!
چه خبرا ؟! چه کارا می کنین ؟!
وای کنکوری ها به سلامتی هم ازادو دادن وهم دولتی رو ! ایشاءالله همه کنکوری ها موفق باشن مخصوصا فن های کامران و هومن ماه !![]()
خب اول اپ یه کوچولو دیر شده !
خب سال قبل فرق می کرد زود زود اپ می کردم ... ! ![]()
اول از همه کسایی که نظر دادن ممنون !
چه کسایی که خوششون اومد از داستان چه کسایی که انتقاد می کنن !
انتقاد مهمه ! ![]()
نیکناز جان می خواستم بهت بگم اگه سوالی راجع به داستان داری بپرس ! ![]()
غزل جان می دونم منظورت چی بود ! به نکته ی جالبی اشاره کردی ! سعی می کنم اینجور اشکالاتو رفع کنم !
مروارید من داداش ندارم که .... !
حالا بهت تو چت میگم اون کی بود !
من کی دودره کردم ؟!
اخی درسا جوننننننننننننن !
وقتی این خبرو شنیدم خیلی خیلی ناراحت شدم ! ایشاءالله روحش شاد باشه ! امیدوارم حال انیتا هم هر چه زودتر خوب بشه ! ![]()
![]()
اینم یه عکسسسسسسسس خوشگل .
http://i15.tinypic.com/6ficayt.jpg
راستی یه تیکه ی داستانو دارم دوباره اپ می کنم یه کمبودایی داشت ... ! خودتون می خونین می فهمین !
یه چیز دیگه .... ! داستان از این به بعد هم از زبان هومنه و هم نهال ! ![]()
دیگه بریم سر داستان .......
رنگ ابی : هومن . رنگ سفید : نهال !
............................
سینا قطع کرد ... ! پسره ی احمق عوضی .... !
میگه گناهم چیه ؟! رفته خوش گذرونی بعد میگه گناهم چیه ؟!
گناهت اینه که هیچی نمی فهمی ... بی عقلی ... اصلا شعور نداری ... !
نه فقط سینا ... همه ی مردای روی کره ی زمین اینجورین ! همه شون سر و ته یکی اند !
خودخواه ! مغرور ! لجباز ! یه دنده ! اصلا ماهارو واسه چی می خوان !؟ واسه خوشی شون ! تاریخ مصرفمون که تموم شد میریم کنار و یکی دیگه جامونو پر می کنه ! رفته مسافرت !! خوش گذرونی ! اونم با کی ؟؟ با یه دختر ....... ! خدایا تو مسافرت که نمی شینن همدیگه رو نگاه کنن ! کافیه فقط دستم بهت برسه ! آخه میگه گناهم چیه ! هر چی فحش بلدم نثار تمام مردای روی کره ی زمین می کنم ! اشک صورتمو خیس کرده ! اونقدر عصبی هستم که نمی دونم دارم چیکار می کنم ! همه جارو تار می بینم ! می پیچم تو یه خیابون ! خدایا چشام !
یه پرده ای از اشک باعث میشه رو به رومو واضح واضح نبینم ! اما ... این خیابون چرا اینقدر خلوته !
اونجا ترافیک بعد اینجا پرنده هم پر نمی زنه ! مگه میشه !؟
صدای سیدی تا آخر بلنده ! یه آهنگ تند ! این آهنگ مسخره داره رو اعصابم راه میره !
سرم داره می ترکه ! این اشک ها ولم نمی کنن !
وای به حالت سینا اگه دستم بهت برسه می دونم باهات چیکار کنم ! تو به چه حقی با اون لحن باهام حرف زدی؟! هان ! به چه حقی ؟!
اون یه ... یه ایرونیه ! حیف ... حیف از منی که فکر می کردم چون یه پسر ایرونیه درکم می کنه ! دلم بهش خوش بود ! ولی ... ولی اون همه ش تو خوش گذرونیه ! منم واسه خوشیش می خواد ! از 100 تا امریکایی هم بدتره ... !
دلم می خواد عصبانیتمو به جوری خالی کنم ! اما چه جوری ؟! تا اونجا که می تونم پامو رو گاز فشار میدم !
به یه نقطه ی نامعلوم خیره میشم ! مشخص نیست کجارو دارم نگاه می کنم ! فقط اینو می دونم که دارم میرم !
معلوم نیست کجا ... ! تو یه دنیای دیگه هستم !
بازم گریه و گریه ... ! دستمو مشت می کنم و با عصبانیت به فرمون ماشین می کوبونم !
فریاد می زنم : سینا .... سینا !
کافیه فقط یه بار دیگه چشمم به ریخت نحست بیفته یه بلایی سرت بیارم ... ! لیزا !
همون دختره ی بدبخت عقده ای ! لایق همونی ! نه من !
بزار پات به اینجا برسه می دونم چیکار کنم باهات ! چه جوری باهام حرف زد ؟! میگه این گناهه به دوستم برم مسافرت ! اخه من .... من چرا باید فکر می کردم چون ایرونیه با این خارجی ها فرق داره !!!
ایرونی امریکایی نداره ! مردا همه شون اینجوری هستن ! برا ارضا کردن هوس هاشون به کارای زیادی دست می زنن ! مثل ... مثل سینا که حالا ادعا می کرد دوستم داره ! اسم هوس رو گذاشته بود عشق !!!
خدا لعنتت کنه ! هر چی بد و بیراه بلدم به اون نسبت میدم ! که ... که یهو صدای گوشخراشی منو از اون حال و هوا می کشونه بیرون ! این دیگه صدای چیه ؟! سفت فرمون رو می گیرم ! به طرف جلو خودمو می کشم و به فرمون می چسبم !
یه ضربه ی محکم منو چند سانتی متری از روی صندلی بلند می کنه ! هم زمان با این ضربه صدای ناهنجار دیگه ای بوجود میاد .... ! و حالا ماشین متوقف میشه !
چی شد ؟! چه اتفاقی افتاد ؟! اون صداها چی بودن ؟!
صدای خواننده که از ته دل در حال خوندن یه آهنگه داره تو گوشم می پیچه ! ریتم تند این آهنگ داره دیوونه می کنه !
الهی سینا بگم خدا چیکارت کنه ! سینا دیگه کیه ... ! باید برم بیرون !
چرا ؟! واسه چی برم بیرون ؟ تصادف .... ! اون صداها ! اون ضربه ! من ... من تصادف کردم !
پس اون صدای ساییده شدن لاستیک با سطح زمین بود ! و بعد برخورد دو ماشین !
همه ش تقصیر سیناست ! الهی ... ! خدایا ! راننده ! ماشینش ! به ماشین رو به روییم نگاه می کنم !
ماشین ! چراغاش داغون شده ! شکسته ! خود راننده ! اول که سرش رو فرمون بود ولی حالا ... چشمش به من که می افته با عصبانیت از ماشین خارج میشه !
راننده یه مرد جوونه ! مثل ... مثل سینا ! اره اونم مثل سیناست ! همه شون یکین !
هیچ فرقی با هم ندارن ! اینم مثل سینا ممکنه خیلی هارو به بازی گرفته باشه ! خیلی هارو !
درست مقابل ماشینم ایستاده ! و من ... ! چرا مثل ماست نشستم دارم نگاش می کنم ؟! پاشو برو بیرون !
سینا ... اون احمق ! الهی بمیری که من راحت بشم !
و حالا چند قدمی نزدیک تر میاد ! چرا من نمیرم بیرون !
بازم جلوتر میاد ! و اینبار با عصبانیت بیشتری چند ضربه ی محکم به شیشه می زنه !
و دوباره این کارو تکرار می کنه ! بار اول که هیچ عکس العملی نشون ندادم ! ولی حالا ... !
اینم مثل سینا .. یه احمق ... عوضی !
اخرین قطره ی اشک می ریزه رو گونه م ! درو باز می کنم و سریع از ماشین خارج میشم !
فرصت نمیدم چیزی بگه ! با عصبانیت تقریبا به حالت فریاد میگم ( انگلیسی ) : حالم از هرچی پسر و مرد به هم می خوره ! چرا راحتم نمی زارین ؟!!؟
بله ! بابا رورو برم ! اینقدر با سرعت و ناگهانی تو خیابون پیداش شده انگار دعوام داره حالا !
طرز حرف زدنش باهام باعث میشه منم صدامو بالا ببرم و فریاد بزنم : زدی ماشینو درب و داغون کردی ! حالا طلبکارم هستی ؟!
اونقدر عصبانی هستم که جلو چشامو نمی بینم چه برسه به اینکه بدونم چی دارم میگم !
اینبار واقعا از ته دل فریاد می کشم : خب می خواستی چشماتو باز کنی !
اخه من به این چی بگم ! خیابون یه طرفه ست ! صاف اومده تو دل و روده ی ماشینم ! اون همه بوق زدم چراغ زدم ! هیچی به هیچی ! حالام با این لحن باهام حرف می زنه ! ای بابا !
- محض اطلاعت بگم اونکه چشماشو باید باز کنه تویی نه من !
چرا این اینجوری حرف می زنه ! حقه ش بود ! اصلا خوب شد زدم داغونش کردم ! جواب این مردا رو باید اینجوری داد ! مرتیکه ی ... ! فریاد می زنم : میشه صداتو ببری !
بابا این دختره مخش تاب داره ... ! چشاش قرمزه ! پف کرده ست ! با این حالی که این داره ... شاید ... شاد مست باشه ! به تقلید از خودش با داد و بیداد جوابشو میدم ! – شاید اگه چشماتو باز می کردی تابلوی ورود ممنوع رو می دیدی !!!
ورود .... ورود ممنوع ! خیابون ... پس یعنی خیابون یه طرفه ست ! پس بگو چرا اینقدر خیابون خلوت بود .. !
بهم میگم : خب می خواستی .....
دارم حرف می زنم که ... که چشمم .. چشمم به بلوزش می افته ... و بعد به فاصله ی بین لب و بینیش !
خدایا ... لکه ... لکه ی ... !
داشت حرف می زد ... ! چرا اینجوری ماتش برده حالا ! داره به یه نقطه ای نگاه می کنه ! این یه چیزی می خواد بگه مثل اینکه ! اصلا به کجا داره نگاه می کنه !
یهو با یه صدایی که انگار از ته چاه داره در میاد میگه : خو .... روی بلوزت ... لکه ی خون !
لکه ی خون !؟ چشمم به بلوزم می افته که روی قسمت سینه ش لکه خونی خودنمایی می کنه ! بله ! خون !
از دماغم داره خون میاد ! تو همین لحظه چشام سیاهی میره ! نمی تونم سر پا وایسم ! به همین خاطر به ماشینم تکیه می زنم ! یه لحظه چشامو باز و بسته می کنم و میگم : اینم از دست گلی که که به اب دادی ! زود باش زنگ بزن یه پلیسی چیزی بیاد ! این خسارت ماشینم بده که کار دارم باید برم !
خدایا ! ورود ممنوع ! اینقدر تو حال خودتی که نفهمیدی خیابون یه طرفه ست !
حال این یارو هم فکر نکنم زیاد خوب باشه ها ! اخه چه غلطی کردی نهال ! زده پسره رو چه ریختی کرده !
خب حقه ش بود ! یعنی چی حقه ش بود !!!
با سینا دعوا گرفتی و عصبی شدی ! چرا دق و دلیتو سر این خالی می کنی !
سریع و تند تند از تو کیفم که داخل ماشینه چند تا دستمال کاغذی بر می دارم !
چند قدمی به طرفش بر می دارم و اونارو به طرفش می گیرم و میگم : تو .... تو اصلا حالت خوب نیست !
دیگه مطمئنم این دختره قاطی داره ! اونجوری زده به ماشین ! و اینجوریم باهام حرف می زنه .... !
نه به اون عصبانیت نه با این ... ! حال خودمم زیاد خوش نیست !
یه لحظه سرم گیج میره اما خودمو کنترل می کنم که زمین نخورم ! خونریزی دماغم هم زیادتر شده !
بدون توجه به دستمال کاغذی ها میگم : اگه زنگ نمی زنی خودم زنگ بزنم !
دستمال منو رد می کنه ! خودش از تو جیب شلوارش دستمال کاغذی در میاره !
من اینو باید ببرم بیمارستانی ... کلینیکی .... جایی ! با این فکر با یه صدای ملایم تری میگم : خسارتتو میدم ! حالت خوب نیست اصلا ! از بینیت هنوز داره خون میاد ! ولی اون هنوز عصبانیه !
- ببین خانم ! اصلا مهم نیست حال من خوب باشه یا نه ! من کار دارم باید برم ! – خسارت ماشینتو میدم ! فقط .... فقط قبلش بریم یه کلینیک !
- چی ؟! کلینیک !!! خانم من میگم دیرم شده باید برم ! شما چی میگی ؟! من حالم خیلی هم خوبه !
این دختره هم دیوونه ست ! مهمونی ! فکر نکنم برسم برم اونجا ! از اونورم باید برم دنبال کامران !
اونوقت با این حال و با این ریخت و قیافه که نمیشه ! حالا اینم یهویی چقدر واسه من اروم شده ! داره واسم دلسوزی می کنه !
حالا چیکار کنم اینو !؟ چه جوری راضیش کنم که بریم یه بیمارستانی !
حداقل یه دکتر اینو ببینه خیالم راحت بشه که بلایی سرش نیومده باشه ! اخه این چه کاری بود که باهاش اونجوری حرف زدی ؟!
بابا اینم انگار یه دنیای دیگه تشریف داره ! چند بار دستمو جلو چشاش تکون میدم . چند بارم صداش می زنم !
- خانم ! خانم ؟!
هر طور شده باید راضیش کنم ! اینطوری که نمیشه ولش کرد به امون خدا !
باز هم میگم : فقط یه دکتر ببینتت من مطمئن بشم که .... !
فرصت نمیده بقیه ی حرفمو بزنم ! چون بدون حرف دیگه ای بر می گرده و به طرف ماشینش میره !
این یعنی چی ؟! می خواد بره ! بازم با لجبازی ! نمی زارم ! حالش بده ! به طرفش میرم و میگم : صبر کن !
این دیگه داره دیوونه م می کنه !!!
بر می گرده و با عصبانیت میگه : دیگه چیه ! می خوام ماشینو پارک کنم !
منم چند قدمی به عقب بر می دارم ! چقدرم عصبانی شد ! بهم میگم : چرا داد می زنی خب ! می خواستم ببینم میای یا نه !
پس بالاخره این راضی شد !
ماشینو یه گوشه ای پارک می کنم ! یه دکتر رفتن ضرر که برام نداره ! خونریزی بند نیومده که هیچی .... شدیدتر شده ! سرگیجه هم یه طرف ! و حالا سوار ماشین اون میشم .. !
این دختره چه شکلی بود ؟! من چه بدونم ! اصلا به من چه !؟ سرم داره از درد می ترکه ! سرمو تکیه میدم به صندلی و چشامو می بندم !
خدایا فقط اتفاقی واسش نیفته که .... ! سالم برسه ! اخه چرا یهو اینجوری شد !؟
همه ش تقصیر سیناست ! زنگ زد و همه چیزو قاطی پاطی کرد ! داشتم می رفتم .... ! وای ! مهمونی !
ساعت چنده ! نگاه کوتاهی به ساعت میندازم ! ساعت دقیقا 8 شبه ! کی می رسم مهمونی !
حالا باید دنبال نگار هم برم ! فکر نکنم بشه ! بزار برسم به این کلینیک یه زنگ به نگار می زنم و میگم خودش بره ! می پیچم داخل یه خیابون ! به نزدیک ترین کلینیکی که به نظرم میاد دارم میرم !
چقدر طولانیه این راه ! خسته شدم ! احساس خوبی ندارم ! اصلا نمی تونم چشامو باز نگه دارم !
اینبار هم به زحمت چشامو باز می کنم ! حس می کنم دنیا داره دور سرم می چرخه !
- کی می رسیم ؟!
انگار اینم مثل بنده یه جا دعوت داره ! خدا می دونه ساعت چند برسم اونجا ! برخلاف اون که انگار دلش نمی خواد تن صداشو پایین بیاره آروم میگم : الان می رسیم !
نه به این اونجور عصبانی بود و با داد و هوار حرف می زد و نمی شد آرومش کرد و نه با حالا ....
مثل اینکه می خواد با آرامشش منم دعوت به آروم بودن بکنه ! البته همراه با ارامشش هنوزم همونطوری محکم حرف می زنه ! تو همین فکرا غرقم که صداش رشته ی افکارمو پاره می کنه ! – رسیدیم !
به سختی چشامو باز می کنم ! سرگیجه هست ! هنوز همونطوری سرگیجه دارم !
انگار صدامو نشنیده ! دستمو می زارم رو دستگیره ی ماشین و میگم : نمی خوای پیاده بشی ؟!
من چرا هنوز نشستم اینجا ! باید برم بیرون ! درو باز می کنم و پیاده میشم ! اونم همینطور !
خونریزی دماغم همونطور ادامه داره ! این سرگیجه ی لعنتی هم ول کنم نیست !
بعد از فعال کردن دزدگیر ماشین رو به اون با اشاره به ساختمون مقابل میگم : اینجاست !
سرمو بالا می برم ! و به ساختمون رو به روم نگاه می کنم ! یه ساختمون خیلی بلنده ! خدا می دونه مطب
طبقه ی چندم باشه !
با هم به داخل ساختمون میریم ! مطب طبقه ی هفتمه ! داخل اسانسور میشیم ! خدا کنه این کلینیک خلوت باشه حداقل ! مهمونی امشب خراب شد ! کی می خوام برم اونجا !
داخل مطب میشیم ! با دیدن اون محیط و سکوتش نفس راحتی می کشم !
هیچ بیماری اینجا نیست! خب ! حداقل سر این یکی شانس اوردم !
هردومون یه جا ایستادیم ! دکترم پیداش نیست ! حداقل دکترو صدا بزنم ! اما قبل اینکه دهنمو باز کنم اون دست به کار میشه و دکترو صدا می زنه ! چند ثانیه ای صبر می کنیم ! و بالاخره یه مرد میانسالی میون یکی از در ها پیداش میشه ! اون سریع توضیحات لازمو به پزشک میده ! و هر دو با هم راهی اتاقی میشن ! و من هم به دنبالشون میرم !
اون روی یه صندلی نشسته و دکترم مشغول به معاینه اونه !
طول و عرض اتاقو هی میرم و هی میام !
یه دقیقه به سینا فحش میدم و یه دقیقه هم به مهمونی فکر می کنم و به نگار .... ! حتما الان باید نگرانم شده باشه ! این یارو چه شکلیه ... !؟ اصلا چیزی یادم نمیاد ... ! اینقدر من عصبی بودم و به زمین و زمان و عالم و ادم بد و بیراه می گفتم قیافه ی این از کجا یادم باشه !
دکتر : اگه چند دقیقه اینجا استراحت کنی سرگیجه ت کاملا برطرف میشه ! خونریزی هم تقریبا بند اومده !
دکتر بعد از گفتن این ها به طرف کمدی که درست کنار تخت در گوشه ی سمت راست اتاقه میره ! مثل اینکه می خواد چیزی از داخل کمد برداره و یا وسایلشو سر جاش بزاره ... !
نگام به اون می افته ! حالا صورتشو کاملا می بینم ! چشاشو بسته ! چقدر هم قیافه ش اشناست !
یعنی اینو کجا دیدم ! هر چی فکر می کنم چیزی یادم نمیاد ... !
اما حتما دیدمش !
دکتر قبل از خارج شدن از اتاق با دیدن من که هنوز در حال راه رفتنم میگه : نگران نباشین ! اتفاق خاصی نیفتاده . فقط یه خونریزی ساده بود !
چشام به دکتره اما هوش و حواسم به اینه که این یارو رو کجا دیدم ! این کیه یعنی !
نکنه ایرانی باشه .... ! ایرانی چیه بابا ؟! مثلا اگه قبلا دیده باشمش ولی الان یادم نیاد چرا این منو نمی شناسه !
چه می دونم اصلا ! به ساعتم نگاه می کنم ! داره 9 میشه کم کم !
اصلا قیافه این دختره یادم نیست ! چشامو اروم باز کنم و زیر چشمی نگاش می کنم ! نگاش اول به ساعتش بود!
مثل اینکه اینم یه جا دعوت داره و حتما الان دیرش شده ! و حالا مسیر نگاهشو عوض می کنه ! و اینبار به در و دیوار خیره میشه !
ولی باید بگم خوشگله ! چشمای درشت کشیده ی سیاه ! ولی خوشگلی در کنار اون اخلاق عجیب و غریب و اون تندی و عصبانیت به درد نمی خوره ! چه شبی شده امشب ! مهمونی ! یه زنگ باید به کامران بزنم !
تو همین لحظه صدای دکتر میاد ! – خب ! حالت چطوره الان ؟! سرمو به طرف چپ بر می گردونم ! طرف همون در یعنی ! دکتر به چارچوب در تکیه داده ! – بهترم !
خب خدارو شکر ! اینم که میگه بهتره ! و حالا داره با دکتر صحبت می کنه ! خدایا ! این کیه !!!؟؟ چرا این اینقدر اشناست !
وای !!!!!!! فهمیدم ! این ایرونیه ! این همون خواننده ست !
کامران و هومن !!!
این هومنه ! پس ایرونیه ! بگو چرا اینقدر برام اشنا بود ! حالا چیکار کنم ؟! چی بگم ؟ خودمو معرفی کنم .... !
من نهال اریانمنش .... ! چه جوری نشناختمش ! من اینقدر عصبانی بودم که ..... چه می دونستم این .... !
حالا چیکار کنم ؟!
خب .... خب .... اینم از داستان امروز !
ایشاءالله رفتم تا سال دیگه ........ ! ![]()
فعلا .... خدافظ ! ![]()